درست همون لحظه اون شمشیر رو دیدم.... !!
شمشیری که توی زمین فرو رفته بود و حسی توی سرم میگفت باید اون رو بکشم بیرون.... و وقتی فرمانده بهم التماس کرد این کار رو نکنم حتی از قبل هم مطمئن تر شدم‼️
بیرون کشیدن اون شمشیر آخرین ذرات زندگی هم از بدنم بیرون رفت و درست توی لحظات پایانی اون رو دیدم ... مرگ که از دریاچه ای نقره ای بیرون اومد و اون شمشیر رو برداشت. . .💀
جذابیت بیشتر از این لبه نقره ای اکلیلی خوشگل میخواید؟!
تازه رنگش به داستان هم مربوطه و همین باعث شده همش حس کنید انگاریه بخشی از کتاب داره ازش بیرون میاد ☝🏻 😭 🖤
این که کتابمون یه فانتزی لبه رنگی جذابه👀
که برای اولین بار توی ایران داره ترجمه میشه اونم به کامل ترین و زیباترین شکل ممکن🔥😍
اما نوبتی هم باشه نوبت معرفی شخصیت هاست☝🏻
سیرس فین با بیرون کشیدن اون شمشیر اشتباهی مرتکب شده که دیگه هیچ راهی نجاتی ازش نیست و همین باعث میشه اون سر راه مرد خطرناکی قرار بگیره که تجسم خود مرگه:))