من "پاییز" بودم کسی که به خاطر علاقه ی مادرش به پاییز و زمان تولدش، اسمش رو پاییز گذاشت.
کسی که یک هفته بعد از فینی، پسر بهترین دوست مادرش به دنیا اومد. . .
همونطور که میشه حدس زد ما هم مثل مادرامون بهترین دوست همدیگه بودیم با این تفاوت که دنیا روز به روز از هم دورترمون میکرد تا اینکه وقتی وارد دبیرستان شدیم کاملا از همدیگه جدا بودیم و صرفا آشنا حساب میشدیم. . .
داستان من و فینی درعین جدا بودن انگار یکی بود با ورود به دبیرستان من از دوستای قبلیم جدا شدم و سیلوی جای من رو گرفت.
اون جای من رو توی زندگی فینی هم گرفت و الان بهترین دوستش حساب میشد. . .
زندگی من هم با اکیپ جدیدم ادامه پیدا کرد دوستایی که به اندازه خودم عجیب غریب بودن و کسی رو جز همین گروه نداشتن زندگی من با جیمی نامزد دوست داشتنیم ادامه پیدا کرد در حالی که از دور نگاه من و فینی همیشه به همدیگه بود
من زمان خوبی رو با دوستام میگذروندم دوست داشتن زیادی رو نسبت به جیمی احساس میکردم اما انگار یه چیزی سر جاش نبود چیزی که توی رویاهام با بودن فینی کنارم درست میشد!