داستان من و فینی درعین جدا بودن انگار یکی بود با ورود به دبیرستان من از دوستای قبلیم جدا شدم و سیلوی جای من رو گرفت.
اون جای من رو توی زندگی فینی هم گرفت و الان بهترین دوستش حساب میشد. . .
زندگی من هم با اکیپ جدیدم ادامه پیدا کرد دوستایی که به اندازه خودم عجیب غریب بودن و کسی رو جز همین گروه نداشتن زندگی من با جیمی نامزد دوست داشتنیم ادامه پیدا کرد در حالی که از دور نگاه من و فینی همیشه به همدیگه بود
من زمان خوبی رو با دوستام میگذروندم دوست داشتن زیادی رو نسبت به جیمی احساس میکردم اما انگار یه چیزی سر جاش نبود چیزی که توی رویاهام با بودن فینی کنارم درست میشد!
تمام فاصله ای که بین من و فینی بود اون هنوز آدم امنی بود. آدمی که وقتی غمگین بودم وقتی از دعواها و نبودن های پدرم پر از بغض بودم آرومم میکرد. انگار هیچ کس جز خودش این توانایی رو نداشت. .
در عین حال بودن با جیمی پر از هیجان بود.
پر از احساسات زیبا... ما سال نو رو کنار هم جشن گرفتیم کنار بقیه دوستامون در حالی که فینی و سیلوی و هم گروهی هاش توی حیاط بغل ما در حال جشن گرفتن بودن و بهم دیگه خیره شده بودیم. . .‼️
فینی شبیه عضو جدانشدنی زندگیم بود و هر حسی که مربوط به اون بود هم من رو رها نمیکرد. هرچی میخواستم فرار کنم بیشتر نزدیک میشدم. توی تمام لحظاتم با همه ی آدمای دیگه حضور داشت و این من رو بهم میریخت. . .
من با این کتاب نابود شدم و قلبم شکسته حتی نمیدونم از کجا شروع کنم اگر بخوام منصف باشم انگار که میدونستم غمگینه از همون اول که شروعش کردم. می دونستم که جذب کتاب میشم وقتی تمومش کردم توی پارک بودم و کل مسیر خونه رو گریه کردم کتاب زیبایی بود و دوسش داشتم!