eitaa logo
کتابفروشیِ‌‌دِیزی‌مون
4.4هزار دنبال‌کننده
1.7هزار عکس
377 ویدیو
1 فایل
‹ بـنـام‌او › مـن پـَریـسـام، و اینجـا کتـاب‌فـروشـی‌منـه🫶🏻>> بـا خـوندن هـر داستـان تـو یِ دنـیای دیگـه سفـر کنیـد؛🪞🦢 ꒱ ارتباط‌با‌مـن: @moon_ad ꒱ رضایتِ‌قلـب‌ها: @rezayat_book ꒱ تبلــیغات: @tab_dizzymoon _ارسال‌ازتـهران📦
مشاهده در ایتا
دانلود
اون دختر تنها فرزند دختر امپراطور بزرگ بود و باید به یه ازدواج از پیش تعیین شده تن میداد چیزی که خودش اصلا نمی خواست چون. . .
چون اون دختر به راز خیلی بزرگ داشت رازی که اگر برملا میشد تمام زندگیش رو خراب میکرد. . . .
شیوری از خیلی لحاظ یه دختر خاص به شمار می رفت اولا که تنها دختر امپراطور بود ولی چیزی که شیوری رو خاص میکرد جادویی که توی وجودش در جریان بود! این جادو باید از چشم همه مخفی میموند چون اگر کسی از این جادو با خبر میشد میتونست شیوری رو به عنوان همدست شیطان بکشه..
جادو = مرگ کیاتا سرزمینی با شکوه که توش جادو و جادوگری ممنوع بود سالها بود که توی کیاتا هیچ جادویی وجود نداشت و این فقط یه دلیل داشت. . .
هر کسی که توی کیا تا قدرت جادو کردن داشته باشه فورا همدست شیطان شناخته می شد و پادشاه اون رو به مرگ تبعید میکرد حالا چی میشه اگر تنها دختر خود پادشاه جادوگر باشه؟
من تنها دختر امپراطور بزرگم و امروز قراره با نامزدم ملاقات کنم پسری که تا به حال ندیدم و قراره به خاطر اتحاد باهاش ازدواج کنم، اما من رازی دارم که اگه کشف بشه ازدواج کنسل میشه و من به یه جای دور تبعید میشم. . .
جادو توی خون من در جریانه، جادو سالهاست توی امپراطوری پدرم ممنوعه و هرکسی که جادو داشته باشه همدست شیطان شناخته میشه خودمم هیچ وقت نمی دونستم که جادو دارم تا این که جادویه روز خودش رو نشونم داد. . .
اون روز میخواستم با کاغذ یه درنا درست کنم ولی نمی شد، داشتم به شکل درنا فکر میکردم بعد دیدم که کاغذ جون گرفت و شکل به درنا شد. من اسم اون درنای کاغذی رو کی کی گذاشتم و از اون روز به بعد همیشه همراهمه
روز نامزدی رسید، وقتی در تالار باز شد و من چشمم به خاندان نامزدم افتاد خشکم زد؛ در به لحظه کیکی از دستم در رفت، پس منم دنبالش دویدم و از قصر خارج شدم کی کی روی دریاچه نشسته بود، پس توی آب پریدم تا بگیرمش...
به خاطر لباس سنگینم نمیتونستم شنا کنم و نزدیک بود که غرق بشم ولی همون لحظه به اژدها جلوم ظاهر شد اژدها صاف توی چشمام نگاه کرد و من تنها چیزی که تونستم بگم این بود کمکم کن و بعد فقط سیاهی بود. .
اژدها من رو نجات داد، به طرز شگفت انگیزی سالم به قصر برگشتم و پدرم خیلی به خاطر رفتارم ناراحت بود و نامادریم به عنوان تنبیه بهم گفت که باید برای خاندان نامزدم گلدوزی کنم و از جشن محرومم کرد. . .
نامادریم موقع گلدوزی کی کی رو توی دستم دید و اون رو پاره کرد!! دقیقا جلوی چشمام ولی من نمی تونستم چیزی بگم چون اون طوری راز جادوییم جلوی نامادریم برملا می شد!