eitaa logo
کتابفروشیِ‌‌دِیزی‌مون
4.4هزار دنبال‌کننده
1.7هزار عکس
377 ویدیو
1 فایل
‹ بـنـام‌او › مـن پـَریـسـام، و اینجـا کتـاب‌فـروشـی‌منـه🫶🏻>> بـا خـوندن هـر داستـان تـو یِ دنـیای دیگـه سفـر کنیـد؛🪞🦢 ꒱ ارتباط‌با‌مـن: @moon_ad ꒱ رضایتِ‌قلـب‌ها: @rezayat_book ꒱ تبلــیغات: @tab_dizzymoon _ارسال‌ازتـهران📦
مشاهده در ایتا
دانلود
آنا نمیتونست رابطه با جرمی رو قبول کنه پس اولیو برای راحتی خیال آنا توی یکی از مهمونیهای دانشگاه به یه مرد غریبه نزدیک می شه تا به آنا ثابت کنه که هیچ وقت جرمی رو دوست نداشته، و همین کار همه چیز رو توی زندگی اولیو تغییر میده👀
اولیو برای گرفتن دکتراش به آمریکا اومده و آنا تنها کسیه که اولیو توی آمریکا میشناخته و یه جورایی خانواده اولیو محسوب میشده برای همین اولیو حاضر بود هر کاری برای آنا انجام بده...
جرمی مرد من نبود ...🍂 کرمی پسر خوبی بود ولی مناسب من نبود، انگار اصلا برای هم ساخته نشده بودیم ولی وقتی جرمی و آنا کنار هم می ایستادن انگار برای هم ساخته شده بودن!
من از جرمی جدا شدم من تصمیم گرفتم از جرمی جدا بشم تا یه فرصت به رابطه آنا و جرمی بدم آنا صمیمی ترین دوستم بود ولی نمیتونست بودن با جرمی رو قبول بکنه چون احساس میکرد من جرمی رو دوست دارم. . .!
من دیوونگی کردم🌊 با خودم فکر کردم اگر من با یه پسر دیگه قرار جعلی بزارم تا آنا مطمعن بشه که من به جرمی هیچ احساسی ندارم بتونه با خیال راحت رابطه شو با جرمی شروع بکنه ولی اشتباه کردم!
اون شب توی مهمونی دانشگاه وقتی آنا وارد شد به اولین مردی که دیدم نزدیک شدم... اما وقتی عقب رفتم نزدیک بود سکته کنم چون در واقع من آدام کارلسون، به استادخودم نزدیک شده بودم! اونم استادی که به اخلاق بد و سخت گیر بودنش توی دانشگاهمون معروف بود...
احساس میکردم بد بخت شدم آدام بر خلاف چیزی که فکر می کردم سرم داد نزد یا رفتار بدی نشون نداد، فقط با یه نگاه عجیب به من زل زده بود. اون لحظه من خبر نداشتم این نگاه چه معنی داره و قراره چقدر آیندم عوض بشه...
"فرضیه ی عشق" "متن‌کامل|💗🥞" تعـدادصفـحات:328|🌝🌷 نویــسنده:الی هیزل وود|🌱📝 انتشـارات:کوله پشتی|🌿🦦 ژانـر:عاشقانه،فیک دیت،نوجوانان|🤍✨ قیمت‌قبل‌ازتخفیف:398/000تومان قیمت‌بعدازتخفیف:347/000تومان برای داشتنش من‌اینجام|👇🏻🫀 @moon_ad https://eitaa.com/joinchat/2063532783C8478db537b
روزتون بخیررر🙌🏻💘 حالتون چطورههه؟! موافقید امروز یه کتاب جنایی داشته باشیم؟!
خب داستان ما از اینجا شروع میشه که به پلیس اخراجی داریم ایشون یه کاری کرده که باعث شده اخراج بشه اما . . .
پلیس بودن به سبک زندگیه و نه یه شغل... برای همین نمیتونه یهو همچیز رو ببوسه بذاره کنار، پس این آقای پلیس سابق به صورت کاملا غیر قانونی به بیسیم پلیس همچنان وصل میمونه و مکالماتشون رو گوش میده . . .🤭
تا این که یه روز کاملا اتفاقی کد یک صفر هفت رو از بیسیم پلیس میشنوه ... این یعنی یه جنازه پیدا شده و این داداشمون خودش رو سریع به محل میرسونه 🚔 اما ....... خیلی زود اون آرزو میکنه کاش هیچوقت پاش رو توی صحنه جرم نمیذاشت :)))) شاید این جوری زندگی بهتری در انتظارش میبود