من نمیتونستم همینجوری بیخیال شغلی بشم که بخش بزرگی از زندگیم بود پس همچنان به بیسیم پلیس وصل بودم و مکالماتشون رو میشنیدم غیر قانونی بود؟ معلومه که آره ، اما من اهمیتی نمیدادم !
اون روز خاص، روزی که همه این قضایا شروع شد من کیف پولم رو گم کردم و وقتی برای پیدا کردنش به ماشین برگشتم کد یک صفر هفت رو شنیدم ! کد مربوط به پیدا شدن جسد اونم نه هر جسدی. . .
جسد جدیدترین قربانی کلکسیونر چشم‼️
جنایتکاری که بچه ها رو می دزدید مادرهاشون رو میکشت و به پدر ۴۵ ساعت وقت میداد تا بچه رو پیدا کنه و اگه موفق نمیشد فقط میتونست جنازه بچش رو تحویل بگیره!
حضور من توی صحنه جرم چندان مایه خوشحالی همکارهای سابقم نبود.. اونا میخواستن بدونن من چطوری خودم رو رسوندم اونجا ... بهشون از کد گفتم و اونا گفتن خیلی وقته دیگه کد اعلام نمیشه !
نه من خودم شنیده بودم ... یعنی داشتم عقلم رو از دست میدادم؟ خودم رو خیلی زود به روانپزشکم رسوندم و اون گفت علائمی از اسکیزوفرنی دارم اما باید صبر کنیم تا نتیجه آزمایشات بیان.... همین زمان بود.
که دستیارم تماس گرفت و دنیا رو سرم خراب شد!
کیف پول من توی صحنه جرم پیدا شده بود اما چطور همچین چیزی ممکن بود؟ این قطعاً باعث می شد پلیسها به من شک کنن اول از همه من خودم به صحنه ی جرم رسوندم حالا هم کیف پولم اونجا پیدا شده بود. باید چیکار می کردم؟ به کجا پناه می بردم؟
اگر اونها فکر میکردن که من دستم با کلکسیونر چشم توی یه کاسه ست چی؟ نیاز به آرامش داشتم به فکر کردن، پس خودم رو به جایی رسوندم که آخرین بار دو سال پیش رفتم.... جایی که سعی کرده بودم مادرم رو به قتل برسونم...!