حضور من توی صحنه جرم چندان مایه خوشحالی همکارهای سابقم نبود.. اونا میخواستن بدونن من چطوری خودم رو رسوندم اونجا ... بهشون از کد گفتم و اونا گفتن خیلی وقته دیگه کد اعلام نمیشه !
نه من خودم شنیده بودم ... یعنی داشتم عقلم رو از دست میدادم؟ خودم رو خیلی زود به روانپزشکم رسوندم و اون گفت علائمی از اسکیزوفرنی دارم اما باید صبر کنیم تا نتیجه آزمایشات بیان.... همین زمان بود.
که دستیارم تماس گرفت و دنیا رو سرم خراب شد!
کیف پول من توی صحنه جرم پیدا شده بود اما چطور همچین چیزی ممکن بود؟ این قطعاً باعث می شد پلیسها به من شک کنن اول از همه من خودم به صحنه ی جرم رسوندم حالا هم کیف پولم اونجا پیدا شده بود. باید چیکار می کردم؟ به کجا پناه می بردم؟
اگر اونها فکر میکردن که من دستم با کلکسیونر چشم توی یه کاسه ست چی؟ نیاز به آرامش داشتم به فکر کردن، پس خودم رو به جایی رسوندم که آخرین بار دو سال پیش رفتم.... جایی که سعی کرده بودم مادرم رو به قتل برسونم...!
روز پلیس داستانمون خیلی بد شروع میشه و هی بدتر هم میشه))) اولش که کیف پولش رو گم میکنه و وقتی داره توی ماشینش دنبالش میگرده از توی بیسیم متوجه میشه کلکسیونر چشم برگشته:)))