من اوانجلین فاکس همیشه رویای پایان شاد و زندگی با خوشبختی رو داشتم. از بچگی به افسانه و جادو باور داشتم همون ایمان باعث شد اون روز راهم به کلیسای شاهزاده ی دلها باز بشه اون روزی که نامزدم، عشق واقعیم داشت با خواهر ناتنیم ازدواج میکرد.
میخواستم جلوی اون ازدواج رو بگیرم حتی اگه مجبور میشدم با یک فیت معامله کنم.
اون رفت تا خواسته ام رو انجام بده منم مضطرب دنبالش رفتم. وقتی رسیدم دیدم همه تبدیل به سنگ شدن جکس با زهر جلوی مراسم رو گرفته بود.
گفت هرکس جام زهر رو بنوشه جای اونها سنگ میشه. من فکر کردم باید خودم این کارو کنم با ایمان به پایان خوش جام رو سرکشیدم و قبل از اینکه همه چیز تاریک بشه، آخرین چیزی که شنیدم صدای جکس بود که گفت: "افسوس..."