eitaa logo
کتابفروشیِ‌‌دِیزی‌مون
4.4هزار دنبال‌کننده
1.7هزار عکس
377 ویدیو
1 فایل
‹ بـنـام‌او › مـن پـَریـسـام، و اینجـا کتـاب‌فـروشـی‌منـه🫶🏻>> بـا خـوندن هـر داستـان تـو یِ دنـیای دیگـه سفـر کنیـد؛🪞🦢 ꒱ ارتباط‌با‌مـن: @moon_ad ꒱ رضایتِ‌قلـب‌ها: @rezayat_book ꒱ تبلــیغات: @tab_dizzymoon _ارسال‌ازتـهران📦
مشاهده در ایتا
دانلود
تصاویرشو:)))💗+++
اوانجلین فاکس - شخصیت اصلی ۱۸ یا ۱۹ ساله - موهای صورتی و رگه های طلایی داره (رزگلد) - تیپ استایلش هم کلا صورتیه - نامزدش اون رو ول میکنه و میخواد با خواهر ناتنیش ازدواج کنه - برای همین مجبوره از یه فیت کمک بخواد
جکس شاهزاده دلها - یه فیت خیلی قدرتمند الهه یا موجودی افسانه ای - خیلی مرموز و حیله گره چند صد سال عمر کرده - بوسه هاش مرگباره و هرکسی رو ببوسه میمیره - دنبال عشق حقیقیش میگرده و فقط اونه که میتونه ببوسه و نمیره ولی پیداش نکرده تا الان
من اوانجلین فاکس همیشه رویای پایان شاد و زندگی با خوشبختی رو داشتم. از بچگی به افسانه و جادو باور داشتم همون ایمان باعث شد اون روز راهم به کلیسای شاهزاده ی دلها باز بشه اون روزی که نامزدم، عشق واقعیم داشت با خواهر ناتنیم ازدواج میکرد. میخواستم جلوی اون ازدواج رو بگیرم حتی اگه مجبور میشدم با یک فیت معامله کنم.
باور داشتم "لوک" به خواست خودش با "ماريسول" ازدواج نمیکنه فکر میکردم حتماً طلسم شده نمیتونستم قبول کنم بدون حرفی با من این طور همه چیز رو خراب کنه برای همین دنبال در جادویی گشتم که گفته میشد ورودی کلیسای شاهزاده ی دلهاست. طبق شایعه ها کلیسا از دید همه محو شده بود. ‌. .
بالاخره اون در رو پیدا کردم مطمئن بودم راه درست همینه قوانین ورود به کلیسای فیتها رو خوب میدونستم "همیشه کمتر از چیزی که میتونی وعده بده، هیچ وقت با بیش از یک فیت معامله نکن و از همه مهمتر هیچ وقت عاشق یک فيت نشو" با همین افکار وارد کلیسا شدم.
کلیسا تاریک بود ولی همه چیز سفید نیمکت ها شمع ها، حتی مجسمه ی وسط محراب همه چیز بوی شکستگی میداد درست مثل خود شاهزاده ی دلها فیتی که قلبش از کار افتاده و فقط عشق حقیقی میتونست دوباره به تپش درش بیاره .. میگفتن بوسه هاش برای همه مرگباره جز اون دختری که عشق واقعی شه.
قبل از رسیدن به مجسمه صدای گریه ی پسری از گوشه ی کلیسا شنیدم جلو نرفتم فکر کردم نمیخواد دیده بشه رفتم سراغ مجسمه خنجری رو برداشتم دستم رو زخمی کردم و قطره ای خون روی محراب ریختم داستان عشقم رو تعریف کردم و از شاهزاده ی دل ها خواستم جشن ازدواج رو متوقف کنه!
هیچ اتفاقی نیفتاد نه نوری نه نشانه ای فقط صدای پسری از پشت سرم اومد "خب، این رقت انگیزترین التماسی بود که شنیدم." برگشتم. همون پسر بود دیگه خبری از گریه توی صورتش نبود زیبا بود بی رحمانه زیبا موهای طلایی چشمای آبی براق زل زده بودم که بهم گفت: میخوای به چرخ بزنم تا بهتر ببینی؟
یه سیب سفید از جیبش درآورد و گاز زد. عصاره ی قرمزش روی زمین چکید بهش گفتم توی کلیسا این کار بی احترامیه ولی همون لحظه فهمیدم اون هرکسی نبود اون شاهزاده ی دلها بود. خودش رو معرفی کرد و گفت: اونایی که ازم بدشون میاد منو جکس صدا میکنن. بعد گفت :اگه عاقل شدم و خواستم برم جلوم رو نمیگیره!
اما من برای معامله اومده بودم. پرسیدم بهای کمکش چیه جکس بعد از چند سؤال گفت: سه بوسه سه بوسه که هر وقت و هر جا خودش خواست باید انجامشون میدادم. مچ دستم رو گرفت گاز زد و رد سه زخم قلب شکسته روی پوستم گذاشت سه قلب، سه بوسه. لرزیدم فهمیدم وارد بازی خطرناکی شدم.
اون رفت تا خواسته ام رو انجام بده منم مضطرب دنبالش رفتم. وقتی رسیدم دیدم همه تبدیل به سنگ شدن جکس با زهر جلوی مراسم رو گرفته بود. گفت هرکس جام زهر رو بنوشه جای اونها سنگ میشه. من فکر کردم باید خودم این کارو کنم با ایمان به پایان خوش جام رو سرکشیدم و قبل از اینکه همه چیز تاریک بشه، آخرین چیزی که شنیدم صدای جکس بود که گفت: "افسوس..."