بهار بود سودابه جان، بهار. اى لعنت براين بهاركه من هنوز عاشقش هستم. )
اوايل سلطنت رضا بود. همين قدر مى دانم كه چند از تاجكَذارى او مى گذشت. چند سال، چهار سال؟ پنج سال؟ سه سال؟ نمى دانم. از من نيرس كى قاجار رفت وكى رضاشاه آمد. سر وصدا وتق وتوق بود. حرف از رفتن قاجار بود. حرف از سردار سپه بود. حرف از تاجكَذارى رضاخان بود ولى من نمى دانم. انكَار در اين دنيا نبودم. در دنيايى ديكَر بودم. آنچه دلم مى خواست همان در يادم مانده.
12.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بقول چاووشی که میگه تو شمس منی من خورشید پرستم🫠❤️
همه چیز عادی بود تا اینکه خبر رسید برایم میخواد خواستگار بیاید . پسر عطاءالدوله که ۱۵ سال از من بزرگتر است و زنش را سر زا از دست داده. خانه ی ما آشوب شد. همه به تکاپو افتادند. مادر بااینکه حامله بود، ولی دائم نگران من واینکه لباس خوبی برای خواستگاری ندارم که در شان دختر نصیرالملک باشد، برای همین دایه را فرستاد پی خیاط عمه با اینکه دل خوشی از او نداشت اما خیلی عمه کارش حرف نداشت. خیاط آمد و کار ما تمام نشد.هنوز لباس جای کار داشت. همان موقع من میخواستم بروم خانه ی خواهرم و خیاط اصرار که لطفا پیغام مرا به نجار سر بازار برسانید که به پسر و عروسم بگوید من اینجا میمانم. قبول کردیم . با کالسکه سر بازار ایستادیم تا خبر را برسانم ولی نمیدانستم قرار است با دیدن پسری که در نجاری کار میکند دلم را از کف بدهم ...
این کتاب بهمون میفهمونه که فقط عشق کافی نیست . . . :))
6.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
"بامداد خمار"
"متنکامل|💗🥞"
تعـدادصفـحات:۴۳۹|🌝🌷
نویــسنده:فتانهحاجسیدجوادی|🌱📝
انتشـارات:|🌿🦦
ژانـر:عاشقانه،ادبیاتفارسی،درام|🤍✨
قیمتقبلازتخفیف:۶۰۰/۰۰۰تومان
قیمتبعدازتخفیف:۵۶۸/۰۰۰تومان
برای داشتنش مناینجام|👇🏻🫀
@moon_ad
https://eitaa.com/joinchat/2063532783C8478db537b
سلام سلاام✨️🙌🏻
چخبرا؟!
کیا فردا تعطیلن؟! من که باید برم مدرسه😩😶🌫️
ترسیدهام! با اینکه بارها اینکارو انجام دادم و میدونم باید چطوری رفتار کنم اما این دفعه استرس متفاوتی به جونم افتاده...لباسی که امشب پوشیدم مخصوص همینکاره، باید وارد اون مهمونی بشم، خوانندگی کنم، توجه اون یه فرد مورد نظرو جلب کنم و ادامه داستان. ولی انتظار اینو نداشتم که همون بدو ورود به یکی برخورد کنم و حس کنم که از همین اول ماموریت لو رفتم!🕵🏻♀️