کتابِامروزمون،
کتاب جدید هالی جکسون نویسنده مجموعه "راهنمای کشف قتل از یه دختر خوب" یعنی "هنوز نمردهام" برای خیلیا که این مجموعه رو خوندن فقط اسم هالی جکسون کافیه تا این کتاب جدیدش هم بخونن و لذت ببرن‼️💆🏻♀️
اون شب توی وودستاک خانواده ها درحال جشن گرفتن هالووین بودن، بچه ها لباس های مخصوص خودشون رو پوشیده بودن و توی خیابونا جولان میدادن و دنبال آبنبات و شکلات میگشتن. جشنی که برگزار شده بود از طرف خانواده جِت بود، یکی از پولدارترین خانواده های اون شهر! ولی جت دوست داشتم هرجایی باشه بجز اون جشن، چون حوصله آدما رو نداشت چه برسه به اینکه بخواد اینطوری تحملشون کنه، کی این روزا حوصله آدمارو داره اصلا که جت هم داشته باشه؟!💆🏻♀️
اسم پسره جی جی لیم بود و میخواست با جت حرف بزنه اما همین که از دهنش دراومد که موضوع حرفش درمورد یه موضوع دیگه ای جز خودشونه تیرش به سنگ خورد، چون داداش جت سر رسید و دیگه عملا نذاشت حرفی بزنه.
ولی خب جت همچین علاقه ای هم به برادرش نداشت و با اینکه طرف سی سالش شده بود و با دوست صمیمی جت ازدواج کرده بود هنوزم عین خواهر برادرای 10-15 ساله توی سر و کله همدیگه میزدن. . .☝🏻
به هرحال امشب قرار نبود وضعیت بهتر بشه، جشن داشت تموم میشد و جت هم یه سر به سمت مامان باباش زد و یه بحثی هم اونجا صورت گرفت، انگار همه چی کلا تقصیر جت بود و او هیچ کاری رو درست انجام نمیداد، از شغلش که دست کشیده بود و با 27 سال سن هنوز به دستآورد خاصی نرسیده بود و همیشه هم تیکه کلامش بود که "بعدا انجامش میدم" و همینم کفر مامانش رو درمیآورد. دیگه خسته شده بود و تحمل شب رو بیشتر از این نداشت، به راه افتاد و از تپه بالا رفت تا به خونهشون رسید . . .
925.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
توی فضایمجازی هم ویدیو های زیادی از کتاب هنوزنمرده ام هست و کسایی که کتاب رو تموم کردن با چشمای گریون ویدیو گذاشتن، یعنی نشون میده نه تنها با یه تریلز هیجانی و جنایی طرفیم بلکه احساسی و ناراحت کننده هم هستش
گول کتابو نخوریدااا فک کنین فقط هیجانیه🌚
خونه ای زیبا و بزرگ که بازسازی شده بود و اونجا بین بقیه خونه های کوچیک خیلی به چشم میومد. وارد خونه شد و سگش به استقبالش اومد و دم تکون میداد. خونه ساکت و آروم بود چون فقط جت بود و سگش، حداقل این چیزی بود که اون فکر میکرد! به سمت آشپرخونه رفت و تیکه شیرینی از توی سبد برداشت و شروع کرد به خوردن و سگش هم دنبالش اومد و این پا اون پا کرد که شیرینی بگیره تا اینکه یهو، صدای سگ از ناز ناز کردن به پارس کردن عوض شد و نگاهش به راهروی تاریک پشت سر جت خیره شد! و صدای قدم های سریع از پشت به جت نزدیک شدن و بدون اینکه فرصتی بهش بدن... یه ضربه...دوتا... سه تا....جمجمه جت رو شکوند و افتاد زمین و بعدش دیگه تاریکی مطلق.💀🤫
دو روز گذشت و چشمای جت باز شدن، صدای بوق میومد و تصویر جلوی چشمش کم کم واضح شد، مامان باباش، داداشش... و یه اتاق سفید، خب زنده بود، یادش میومد چه اتفاقی افتاده و تقریبا حواسش سرجاش بود. ولی زنده بود، وای خدای من زنده بود و شاکر بود که اون آدم حالا هرکی که بود نتونست اونو بکشه... کم کم هوشیاریش رو به دست آورد دکتر اومد سراغش تا معاینهش کنه و حرف بزنه، خب با توجه به حرفای دکتر زنده بودن جت یه معجزه بود ولی چرا خانوادهش جوری بودن که انگار طرف مُرده؟!😶🌫️
تا اینکه دکتر حرفش رو تموم کرد، آسیبی که به سر و مغز جت وارد شده بود یه آسیب عادی نبود، و علاوه بر بیماری ارثی که از پدرش گرفته بود زنده موندنش قرار نبود طولانی باشه! جت با زمان قرضی داشت زندگی میکرد، 7 روز، تمام زمانی که براش باقی مونده بود همین بود و بعدش مرگ. . .
و تنها یه راه برای نجاتش وجود داشت که اونم جراحی بود. با خودش گفت خب این که خبر خوبیه و باید خوشحال باشن دیگه نه؟!
ولی نههه، احتمال زنده بیرون اومدنش از عمل زیر ده درصد بود، پس اون باید انتخاب میکرد که الان بمیره یا 7 روز دیگه؟!💀🤲🏻
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دختری که حتی نمیتونست تصمیم بگیره صبحونه چی بخوره و همه چیز رو به "بعدا" موکول میکرد حالا باید تصمیم مرگ و زندگی میگرفت، کار زندگی رو ببیناااا.
تنها زمانی که داشت این بود که قبل از تصمیمش با پلیس حرف بزنه چون خب جت واقعا زنده نبود دیگه نه؟!
به هرحال قرار بود بمیره، وقتی با پلیس حرف زد فهمید که نه تنها قاتل رو نگرفتن، بلکه هیچ اثری هم نه از اون و نه از آلت قتاله هم پیدا نکردن... ‼️