تا اینکه دکتر حرفش رو تموم کرد، آسیبی که به سر و مغز جت وارد شده بود یه آسیب عادی نبود، و علاوه بر بیماری ارثی که از پدرش گرفته بود زنده موندنش قرار نبود طولانی باشه! جت با زمان قرضی داشت زندگی میکرد، 7 روز، تمام زمانی که براش باقی مونده بود همین بود و بعدش مرگ. . .
و تنها یه راه برای نجاتش وجود داشت که اونم جراحی بود. با خودش گفت خب این که خبر خوبیه و باید خوشحال باشن دیگه نه؟!
ولی نههه، احتمال زنده بیرون اومدنش از عمل زیر ده درصد بود، پس اون باید انتخاب میکرد که الان بمیره یا 7 روز دیگه؟!💀🤲🏻
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دختری که حتی نمیتونست تصمیم بگیره صبحونه چی بخوره و همه چیز رو به "بعدا" موکول میکرد حالا باید تصمیم مرگ و زندگی میگرفت، کار زندگی رو ببیناااا.
تنها زمانی که داشت این بود که قبل از تصمیمش با پلیس حرف بزنه چون خب جت واقعا زنده نبود دیگه نه؟!
به هرحال قرار بود بمیره، وقتی با پلیس حرف زد فهمید که نه تنها قاتل رو نگرفتن، بلکه هیچ اثری هم نه از اون و نه از آلت قتاله هم پیدا نکردن... ‼️
پلیس رفت و خانواده ش با دکتر دوباره اومدن داخل تا تصمیمش رو بشنون، مامانش اصرار داشت، نه مطمئن بود و میخواست تصمیم رو توی ذهن دخترش بذاره که جراحی کنه ولی جت تصمیمش رو گرفت، اون عمل رو انتخاب نکرد، اون زمان قرضی رو در آغوش گرفت و برای اولین بار توی عمرش خواست یه کاری رو به پایان برسونه و وقتی مادرش ازش پرسید "چه کاری توی این 7 روز میخواد بکنه" جوابش این بود که "میخواد معمای قتل خودش رو حل کنه!"🤫💀
هنــوز نمردهام💀
"متنکامل|💗🥞"
تعـدادصفـحات:386|🌝🌷
نویــسنده:هالیجکسون|🌱📝
انتشـارات:نون|🌿🦦
ژانـر:هیجانی،تریلر،جنایی|🤍✨
قیمتقبلازتخفیف:۵۶۷/۰۰۰تومان
قیمتبعدازتخفیف:۴۹۹/۰۰۰تومان
برای داشتنش مناینجام|👇🏻🫀
@moon_ad
https://eitaa.com/joinchat/2063532783C8478db537b
همهچیز از پونصد سالِ پیش شروع شد؛ از طلسمی که جزیرهی نورفام رو درهم درید و اون رو محکوم به گرفتار شدن توی یک طوفان ابدی کرد! مردم شش قلمرو، به ناچار مجبور شدن که از نورفام خارج بشن و سرزمینهای نوینی رو برای خودشون بسازن. اما طلسم همراه اونها بود. طلسمی که بزرگترین قدرتهاشون رو، حالا تبدیل به بزرگترین ضعفشون کرده بود. اما این پایانِ ماجرا نبود . . !☝🏻
هر صدسال یکبار، نورفام از میون طوفان و مه بیرون میاومد و فرمانروایان شش قلمرو مجبور بودن به مسابقهای که به "رقابت سده" مشهور بود برن، تا بلکه بتونن مردمشون رو از طلسمی که گرفتارش شده بودن نجات بدن. من از زمانی که به یاد داشتم، برای رفتن به این رقابت آماده میشدم. از زمانی که راه رفتن رو یاد گرفتم، شمشیر دستم دادن و لباس رزم تنم کردن. من، آیسلا کرون، فرمانروای سرزمین بومین بودم!🤌🏻