eitaa logo
کتابفروشیِ‌‌دِیزی‌مون
4.4هزار دنبال‌کننده
1.7هزار عکس
377 ویدیو
1 فایل
‹ بـنـام‌او › مـن پـَریـسـام، و اینجـا کتـاب‌فـروشـی‌منـه🫶🏻>> بـا خـوندن هـر داستـان تـو یِ دنـیای دیگـه سفـر کنیـد؛🪞🦢 ꒱ ارتباط‌با‌مـن: @moon_ad ꒱ رضایتِ‌قلـب‌ها: @rezayat_book ꒱ تبلــیغات: @tab_dizzymoon _ارسال‌ازتـهران📦
مشاهده در ایتا
دانلود
هنــوز نمرده‌ام💀 "متن‌کامل|💗🥞" تعـدادصفـحات:386|🌝🌷 نویــسنده:هالی‌جکسون|🌱📝 انتشـارات:نون|🌿🦦 ژانـر:هیجانی،تریلر،جنایی|🤍✨ قیمت‌قبل‌ازتخفیف:۵۶۷/۰۰۰تومان قیمت‌بعدازتخفیف:۴۹۹/۰۰۰تومان برای داشتنش من‌اینجام|👇🏻🫀 @moon_ad https://eitaa.com/joinchat/2063532783C8478db537b
سلام سلاام🦦💘 امروز اومدم به یـه کتابِ شاهکااررر😭🤲🏻
امتیاز گودریدز این کتابِ جذاب: ))💆🏼‍♀️🌀
شما فقط رخِ کارو ببین🤌🏻🤍
همه‌چیز از پونصد سالِ پیش شروع شد؛ از طلسمی که جزیره‌ی نورفام رو درهم درید و اون رو محکوم به گرفتار شدن توی یک طوفان ابدی کرد! مردم شش قلمرو، به ناچار مجبور شدن که از نورفام خارج بشن و سرزمین‌های نوینی رو برای خودشون بسازن. اما طلسم همراه اون‌ها بود. طلسمی که بزرگ‌ترین قدرت‌هاشون رو، حالا تبدیل به بزرگ‌ترین ضعف‌شون کرده بود. اما این پایانِ ماجرا نبود . . !☝🏻
هر صدسال یک‌بار، نورفام از میون طوفان و مه بیرون می‌اومد و فرمانروایان شش قلمرو مجبور بودن به مسابقه‌ای که به "رقابت سده" مشهور بود برن، تا بلکه بتونن مردمشون رو از طلسمی که گرفتارش شده بودن نجات بدن. من از زمانی که به یاد داشتم، برای رفتن به این رقابت آماده می‌شدم. از زمانی که راه رفتن رو یاد گرفتم، شمشیر دستم دادن و لباس رزم تنم کردن. من، آیسلا کرون، فرمانروای سرزمین بومین بودم!🤌🏻
طلسم مردم بومین، ما رو به هیولاهایی وحشتناک تبدیل کرده بود. ما طلسم شده بودیم تا هر کسی که عاشقش می‌شیم رو بکشیم و برای زنده موندن، از قلب انسان‌ها تغذیه کنیم! این طلسم لعنتی، مردم بومین رو به سمت انقراض می‌کشوند. . .💀🤲🏻
عشق ممنوع شده بود، زاد و ولد به حداقل رسیده بود و زن و مردهای زیادی کشته شده بودن. . .❌️
من باید به رقابت سده می‌رفتم، تا بتونم مردمم رو از این فلاکت نجات بدم. حالا زمان شرکت توی رقابت سده فرا رسیده بود و درگاه جادویی بعد از صدسال باز شده بود تا من رو به نورفام ببره. اجازه نداشتم هیچ چیزی رو با خودم ببرم، تمام سلاح‌هام، توی قصر بومین جا موند‌، به جز یک چیز! قلم ستارین! مدت‌ها پیش این قلم جادویی رو میونِ وسایل مادرم پیدا کردم، قلمی که درگاه‌هایی به سرزمین‌های مختلف باز می‌کرد و من رو از قفسی که توش گیر افتاده بودم، نجات می‌داد. قطعاً بردن این قلم به نورفام جرم محسوب می‌شد، اما من راز مهم‌تری داشتم که از همه پنهانش کرده بودم، حتی مردم سرزمین خودم! وقتی که مقابل نگاه‌های منتظر مردمم، بهشون قول دادم که طلسم رو می‌شکنم و پا به درگاه گذاشتم، در یک‌آن خودم رو بالای یک صخره دیدم. . ‌💀