eitaa logo
کتابفروشیِ‌‌دِیزی‌مون
4.4هزار دنبال‌کننده
1.7هزار عکس
377 ویدیو
1 فایل
‹ بـنـام‌او › مـن پـَریـسـام، و اینجـا کتـاب‌فـروشـی‌منـه🫶🏻>> بـا خـوندن هـر داستـان تـو یِ دنـیای دیگـه سفـر کنیـد؛🪞🦢 ꒱ ارتباط‌با‌مـن: @moon_ad ꒱ رضایتِ‌قلـب‌ها: @rezayat_book ꒱ تبلــیغات: @tab_dizzymoon _ارسال‌ازتـهران📦
مشاهده در ایتا
دانلود
امتیاز گودریدز این کتابِ جذاب: ))💆🏼‍♀️🌀
شما فقط رخِ کارو ببین🤌🏻🤍
همه‌چیز از پونصد سالِ پیش شروع شد؛ از طلسمی که جزیره‌ی نورفام رو درهم درید و اون رو محکوم به گرفتار شدن توی یک طوفان ابدی کرد! مردم شش قلمرو، به ناچار مجبور شدن که از نورفام خارج بشن و سرزمین‌های نوینی رو برای خودشون بسازن. اما طلسم همراه اون‌ها بود. طلسمی که بزرگ‌ترین قدرت‌هاشون رو، حالا تبدیل به بزرگ‌ترین ضعف‌شون کرده بود. اما این پایانِ ماجرا نبود . . !☝🏻
هر صدسال یک‌بار، نورفام از میون طوفان و مه بیرون می‌اومد و فرمانروایان شش قلمرو مجبور بودن به مسابقه‌ای که به "رقابت سده" مشهور بود برن، تا بلکه بتونن مردمشون رو از طلسمی که گرفتارش شده بودن نجات بدن. من از زمانی که به یاد داشتم، برای رفتن به این رقابت آماده می‌شدم. از زمانی که راه رفتن رو یاد گرفتم، شمشیر دستم دادن و لباس رزم تنم کردن. من، آیسلا کرون، فرمانروای سرزمین بومین بودم!🤌🏻
طلسم مردم بومین، ما رو به هیولاهایی وحشتناک تبدیل کرده بود. ما طلسم شده بودیم تا هر کسی که عاشقش می‌شیم رو بکشیم و برای زنده موندن، از قلب انسان‌ها تغذیه کنیم! این طلسم لعنتی، مردم بومین رو به سمت انقراض می‌کشوند. . .💀🤲🏻
عشق ممنوع شده بود، زاد و ولد به حداقل رسیده بود و زن و مردهای زیادی کشته شده بودن. . .❌️
من باید به رقابت سده می‌رفتم، تا بتونم مردمم رو از این فلاکت نجات بدم. حالا زمان شرکت توی رقابت سده فرا رسیده بود و درگاه جادویی بعد از صدسال باز شده بود تا من رو به نورفام ببره. اجازه نداشتم هیچ چیزی رو با خودم ببرم، تمام سلاح‌هام، توی قصر بومین جا موند‌، به جز یک چیز! قلم ستارین! مدت‌ها پیش این قلم جادویی رو میونِ وسایل مادرم پیدا کردم، قلمی که درگاه‌هایی به سرزمین‌های مختلف باز می‌کرد و من رو از قفسی که توش گیر افتاده بودم، نجات می‌داد. قطعاً بردن این قلم به نورفام جرم محسوب می‌شد، اما من راز مهم‌تری داشتم که از همه پنهانش کرده بودم، حتی مردم سرزمین خودم! وقتی که مقابل نگاه‌های منتظر مردمم، بهشون قول دادم که طلسم رو می‌شکنم و پا به درگاه گذاشتم، در یک‌آن خودم رو بالای یک صخره دیدم. . ‌💀
بیرون اومدن از درگاه همیشه برای من دشوار بود، و لحظه‌ای که داشتم تعادلم رو از دست می‌دادم و تلو تلو می‌خوردم، دستی جلو اومد و بازوم رو گرفت. . . عالی بود، درست اولین لحظه‌ی ورودم به نورفام، نزدیک بود کشته بشم! سرم رو چرخوندم تا ناجی خودم رو ببینم‌. از لباس‌های سر تا پا مشکی، موها و چشمان به سیاهیِ شب اون شخص، می‌تونستم راحت حدس بزنم کیه! استادهام تِرا و پاپی من رو آماده‌ی همه‌چیز کرده بودن. مردی که ناجیِ من بود، گریم‌شا بود، فرمانروای سرزمین شب‌آگین! لبخندی مرموزانه بهم زد، اون‌هم به خوبی من رو می‌شناخت. اما از من نمی‌‌ترسید؛ مردمِ بومین به اغواگری و طلسم‌هاشون مشهور بودن، درست بود که ما اجازه نداشتیم توی نورفام از قدرت‌هامون استفاده کنیم، اما به‌هرحال، جونِ اون به سادگی توی دست‌های من بود. کمی نگذشت که فرمانروایان سرزمین‌های سپهرین، مهتابین و اخترین هم از درگاه بیرون اومدن و به ما پیوستن‌. همه‌ی ما اون‌جا بودیم تا مردممون رو از طلسم نجات بدیم. . .
شاید من و سلست، فرمانروای اخترین، جوان‌ترین شرکت‌کننده‌های رقابت سده بودیم. باقیِ فرمانروایان بیشتر از پانصدسال سن داشتن. و تنها یک فرمانروا باقی مونده بود، فرمانروای آفتابین که ترجیح داده بود توی نورفام باقی بمونه. اون به استقبال ما نیومده بود، که کاملاً قابل انتظار بود. طلسم مردم آفتابین، اون‌ها رو از قرار گرفتن در زیر نور آفتاب منع می‌کرد. عجیب اما واقعی بود!🌞 هر پنج فرمانروا به اتاق‌هامون راهنمایی شدیم. تمام مردمی که توی نورفام زندگی می‌کردن، از نگاه کردن به من می‌ترسیدن، مادرهایی رو می‌دیدم که جلوی چشم‌های بچه‌هاشون رو می‌گرفتن تا به من نگاه نکنن. من به این رفتارها عادت نداشتم، چرا که تمام عمرم رو توی بومین گذرونده بود. در یک قفس، به دور از مردمِ خودم‼️
بعد از این‌که مستقر شدیم، قرار بود که برای ضیافت شام خودمون رو آماده کنیم. من که احساس تنهایی و هیجان داشتم، روی بالکن اتاقم شروع به آواز خوندن کردم. آواز مردم بومین درست مثل ندای سایرن‌ها بود، اغواکننده. . زمانی که آوازم تموم شد، صدای دست زدن کسی من رو به خودم آورد. اون‌قدر وحشت‌زده شدم که به عقب پریدم و تعادلم رو از دست دادم و از بالکن اتاقم پایین افتادم. سقوط کردم، میون آب‌های متلاطم دریا. . ‌.🌊 فکر می‌کردم همه‌چیز تموم شده و مردم، اما وقتی چشم‌هام رو باز کردم، توی اتاقم بودم. موهام خیس بود و با چند سرفه، مقدار زیادی آب رو از شش‌هام بیرون دادم. دیر شده بود، ناقوس به صدا دراومده بود و من مهلت نداشتم به این فکر کنم که چه‌طور توی اتاقم هستم. زیباترین لباسم رو تن گرفتم و به ضیافت پیوستم. همه‌ اون‌جا بودن و من برای دومین بار نگاهم به فرمانروای آفتابین افتاد. کسی که مدتی پیش برای آوازم دست زده و تشویقم کرده بود!