eitaa logo
کتابفروشیِ‌‌دِیزی‌مون
4.3هزار دنبال‌کننده
1.7هزار عکس
378 ویدیو
1 فایل
‹ بـنـام‌او › مـن پـَریـسـام، و اینجـا کتـاب‌فـروشـی‌منـه🫶🏻>> بـا خـوندن هـر داستـان تـو یِ دنـیای دیگـه سفـر کنیـد؛🪞🦢 ꒱ ارتباط‌با‌مـن: @moon_ad ꒱ رضایتِ‌قلـب‌ها: @rezayat_book ꒱ تبلــیغات: @tab_dizzymoon _ارسال‌ازتـهران📦
مشاهده در ایتا
دانلود
تقریباً امیدی نداشتم و همون‌طور که می‌دویدم، گازی به شیرینی می‌زدم. همون‌ لحظه بودم که دست‌های قدرتمندی من رو به سمتِ کوچه‌ی باریکی کشیدن. دهنم رو باز کردم تا جیغ بکشم، اما اون دستش رو روی دهنم گذاشت و مانع از این شد. شخصی که من رو گرفته بود، آروم آروم عقب رفت و من دیدم که بدنش واردِ دیوار شد. اون یه شبح‌وار بود! درست مثل من! ازش پیروی کردم و من هم بدنم رو به صورت شبح درآوردم و از دیوار رد شدم. .
دست‌های دودی اون شخص باعث شد عطسه کنم و با عجله ازش فاصله بگیرم. وقتی برگشتم، نفسم توی سینه‌ام حبس شد. قطعاً مردی که مقابلم می‌دیدم یکی از زیباترین انسان‌هایی بود که توی کل زندگیم دیده بودم. اون شوکه ‌شده بود و به دستی که من توش عطسه کرده بودم زل زده بود و من فرصت داشتم تا صورت زیباش رو ببینم! بالاخره به حرف اومد، ازم پرسید "نمی‌خوام بدونم چرا من رو نجات داده؟!" حقیقتاً به شدت کنجکاو بودم. بنابراین ازش پرسیدم.
یچیزی که این کتاب رو بیشتر جذاب میکنه اینه که: فضای کتاب واقع‌گرایانه‌تره؛ پر از سختی‌های زندگی روزمره مثل گرسنگی، دزدی و تصمیم‌های پرخطر، که حس تاریکی و جدیت دنیای ناتوان رو بیشتر می‌کنه.👌🏼
پاسخش اصلاً چیزی نبود که انتظارش رو داشته باشم! اون بهم گفت که به کمکم احتیاج داره. یکی از عزیزترین آدم‌های زندگیش وارد آزمون پاکسازی شده. و می‌خواد من براش لباس مامورهای سلطنتی رو بدوزم تا بتونه وارد قصر بشه و برای آخرین‌بار، اون فرد رو ببینه‌. اون خودش رو "ماک" معرفی کرد و بهم گفت که یه روزی منو با ناجی نقره‌ای دیده و از اون طریقه که می‌دونه من می‌تونم همچین لباسی رو براش بدوزم. . .
هنوز توی فکر بودم که این چه سودی می‌تونه برام داشته باشه تا این‌که این پسره جذاب و دوست داشتنی بهم گفت بخاطر کمکی که بهش می‌کنم برام آب و غذا فراهم می‌کنه و حتی بهم پیشنهاد داد که همراه خودش وارد قصر بشم تا بتونم اینطوری پیدین رو هم ببینم و باهاش حرف بزنم! ته دلم خیلی خوشحال شدم و با خودم گفتم مگه چه ضرری می‌تونه داشته باشه؟! برای همین قبول کردم که کمکش کنم، اما نمی‌دونستم که اون چه چیزهایی رو داره ازم پنهان می‌کنه. نمی‌دونستم گذشته‌‌اش چه‌قدر می‌تونه تاریک باشه، درست به اندازه‌ی آینده‌مون. به اندازه‌ی عشقی که قرار بود بی‌هوا وارد قلبم بشه....❤️‍🩹
"قــدرتمنـد" "متن‌کامل|💗🥞" تعـدادصفـحات:200|🌝🌷 نویــسنده:لورن رابرتس|🌱📝 انتشـارات:داهی|🌿🦦 ژانـر:عاشقانه، فانتزی|🤍✨ قیمت‌قبل‌ازتخفیف:540/000تومان قیمت‌بعدازتخفیف:487/000تومان برای داشتنش من‌اینجام|👇🏻🫀 @moon_ad https://eitaa.com/joinchat/2063532783C8478db537b