عمریست تا من در طلب، هر روز گامی میزنم
دستِ شفاعت هر زمان در نیک نامی میزنم
بی ماهِ مِهرافروزِ خود، تا بُگذَرانَم روزِ خود
دامی به راهی مینهم، مرغی به دامی میزنم
اورنگ کو؟ گُلچهر کو؟ نقشِ وفا و مِهر کو؟
حالی من اندر عاشقی، داوِ تمامی میزنم
تا بو که یابم آگهی از سایهٔ سَروِ سَهی
گلبانگِ عشق از هر طرف، بر خوش خرامی میزنم
هرچند کـآن آرامِ دل، دانم نبخشد کامِ دل
نقشِ خیالی میکشم، فالِ دوامی میزنم
دانم سر آرد غُصِّه را، رنگین برآرد قِصِّه را
این آهِ خون افشان که من، هر صبح و شامی میزنم
با آن که از وی غایبم، وز مِی چو حافظ تایبم
در مجلسِ روحانیان، گَه گاه جامی میزنم
#تفأل_به_حافظ
@dobeit | دو بیت شعر
هدایت شده از جادوی کلمات
لطف بیحد ارزش مهر و وفا را بشکند
هر متاعی از فراوانی، بها را بشکند
دستگیری گر کنی از هرکسی هشیار باش
کور اگر بینا شود اول عصا را بشکند
@jadouyekalamat
عشقها داماند و دلها صید و گیسوها کمند
بگذر و بگذار، دل در هرچه میبینی مبند
#فاضل_نظری
@dobeit | دو بیت شعر
باران گرفت، عطر تو آمد، شدم دچار
ای آخرین مقدمهٔ مقدم بهار
معشوقِ بیبدیل حجازی عراقیام
ای جایِ خالی تو در اشعارم آشکار
پیداست در مجلد پنجاه و دومین
با تو به وجد آمده علامه در بحار
اسلام؛ این درخت تنومندِ تا هنوز
با جوهر دوات تو ماندهست ماندگار
صبر و سکوت و صلح و خروج و دعا و علم
در نامههای تو همه اینهاست آشکار
ای آخرین امام که دنیا به چشم دید
سهم نگاه ما شده بعد از تو انتظار
پنداشتند ادامه ندارید... بیخبر،
از اینکه هدیه داده خدا یار را به یار
فرزند توست آنکه برای رسیدنش
لب باز کرده قلب ترکخوردهٔ انار
با او دوباره سبز شود چوبهای خشک
حتی اگر تبر شده باشند یا سهتار
دنیا غلاف میکند آشوب جنگ را
بیرون میآید از دل تاریخ ذوالفقار
فرزند توست آنکه برون میکشد برون
از حلق فربههای جهان نان شبههدار..
با گوشهٔ عبای خودش میزداید از
پیشانی چروک فرودستها غبار
هر کس که کاخ ساخته از استخوان فقر
آن سقف را به روی سرش میکند هوار
بهرامها شوند یکایک اسیر گور
ضحاکها شوند دمادم خوراک مار
بی او هنوز کار زمین لنگ میزند
خوارزمیان پیاده و تیمورها سوار
بی او قمارخانه شده مسجدالحرام
دنیا شده است مهرهٔ لیلاجِ روزگار
امروز اگر چه کارد رسیده به استخوان
ما زندهایم زنده به فردا امیدوار
#سیدحمیدرضا_برقعی
@dobeit | دو بیت شعر