امد به مزار من و خشنود ترین بود
پس وعده دیدار که میگف ،همین بود …
از دشت گذر کرد خرامان و خرامان
صیاد،فراوان و فراوان به کمین بود
از جانب خود راندن و بر خاک نشاندن
پاداش دعای من ِسجاده نشین بود…
زاهد به نگاهی دل و دین باختی اخر
ای وای اگر اخر تقوای تو این بود
کم سرزنشت میکنم ای دل که به هر حال
تقدیر تو در مسئله ی عشق چنین بود
خوشم میاد هر دو هفته یکبار با مخ میخورم زمین بعد دوباره پا میشم و این روال ادامه داره....
ولی خیلی نامردیه ها
این که تو جوونی تو یا شاید کل عمرت رو بدون داشتن یه راهنما سر کنی
چقدر بی رحمیه وقتی فکر میکنی که مردم گذشته کنارشون کسی رو داشتن که حرفش سند بوده حقا و یقیناً درست بوده ولی تو نداری
تو کسی رو نداری ازش تعیین و تکلیف کنی کسی رو نداری که مطمئن باشی بر حقه درسته معصومه اون بگه تمومه
کاش بود چقدر غریبیم ما 💔