رو پام خوابش برده بود و من خیره شده بودم به ضریح سرداب بابا علی و داشتم به این فکر میکردم که چقدر قرارِ حسرت بخورم به حال الآنم
چقدر قرارِ دلم برای این سرما و این سنگا و در و دیوارا و زائرا و خادما تنگ بشه...
به اینکه چقدر شبیه رویاس برام انگار که اصلا تو این دنیا نیستم
به اینکه دو روز کمِ بهت گفته بودم که کمِ :)
دچار
رو پام خوابش برده بود و من خیره شده بودم به ضریح سرداب بابا علی و داشتم به این فکر میکردم که چقدر ق
بهترین روزهای عمرم بود :))))
دچار
رو پام خوابش برده بود و من خیره شده بودم به ضریح سرداب بابا علی و داشتم به این فکر میکردم که چقدر ق
در حرم بودیم و از او حرم میخواستیم :)
گاهی عاطفهای از خارج بر روح انسان حکومت میکند که افراد با یکدیگر متحد میشوند، واقعاً همروح میشوند. این عاطفه گاهی عواطف به اصطلاح ملی است مثل هموطنی، همزبانی، همنژادی که تا اندازهای روحیهها را با یکدیگر یکی میکند ولی نه خیلی زیاد.
آن عاملی که واقعاً افراد را همروح میکند ایمان الهی است. هرگز تاریخ جهان اتحادی را که در میان همدینها و همایمانها بوده است در میان گروههای دیگر نشان نداده است که اصلًا خودشان را یکی ببینند.
در یکی از غزوات صدر اسلام است، گویا در مؤته است، مورخین نوشتهاند بعد از خاتمه جنگ کسی در میان مجروحین سیر میکرد که اگر میتواند مجروحین را نجات بدهد. به یک مردی رسید در حالی که سخت تشنه بود. یک کاسه آب پیدا کرد. وقتی رفت به او بدهد، او اشاره کرد به رفیق مجروحش که به او بده. رفت سراغ او. او نیز اشاره کرد به رفیق مجروح دیگری و گفت به او بده (و بعضی تا نُه نفر نوشتهاند). رفت سراغ سومی، دید مرده. آمد سراغ دومی دید او هم مرده. آمد سراغ اولی دید او هم مرده است. این مقدار همدلی در جایی است که انسان واقعاً درد دیگری را درد خودش احساس کند.
📚آشنایی با قرآن، ج۳، ص۱۶۹
#هایلایت
ورشکستگی حقیقی...
آقا مهدی[باکری] بعد از اینکه خوب به حرفهایم گوش کرد، گفت: «تو چقدر قرآن میخونی؟» گفتم: «اگه وقتی بشه میخونم؛ ولی وقت نمیشه. بیست و چهار ساعته دارم میدوم.» گفت: «نهج البلاغه چی؟ نهج البلاغه چقدر میخونی؟» باز همان جواب را دادم. چند تا کتاب دیگر را اسم برد و وقتی جوابم برای همه منفی بود، با عصبانیت دستش را بالا برد و گفت: «بدبخت! بگو ورشکست شدم دیگه!»
گفتم: «چطور آقا مهدی؟» گفت: «تو با همون ایمان سنتیای که داشتی اومدی جبهه. اونو خرج کردی، حالا دیگه اندوختهای نداری؛ نه مطالعهای داری، نه قرآن میخونی، نه نهج البلاغه. اون سرمایهای که داشتی رو خرج کردی، اما چیزی بهش اضافه نکردی؛ این یعنی ورشکستگی! من میگم روزی یک ساعت درِ اتاقت رو ببند و مطالعه کن؛ ولو این که دشمن بیاد...»
📚 کتابِ ف.ل.۳۱
روایت زندگی شهیدمهدی باکری، فرمانده لشکر ۳۱ عاشورا
📖 صفحه٢١۴
#هایلایت
دچار
غافلان تشدید میخوانند و عشّاقِ تو تاج ، ای بنازم میم نامت با مشدّد بودنش ! ـ یا محمّد .
سلام بر تو به تعداد دخترانی که از گور رهانیدی:) 💚