دچار
. باید برخاست دنیا با آنها و مولا با ماست این پیچ تاریخی طاقت فرساست باطل خواهد رفت و حق پابرجاست .
رویا یعنی
دوباره حسین
می آید خورشیدی از تبار حسین...
کنار او می جنگیم ؛کنار حسین ...
زمین بر میگردد بر مدار حسین ....
دچار
يَوۡمَ لَا يَنفَعُ مَالٞ وَلَا بَنُونَ إِلَّا مَنۡ أَتَى ٱللَّهَ بِه حُباً علی💚
به تعداد نفوس خلق اگر سوی خدا راه است
همان قدر انتخاب راه دشوار است و دلخواه است
قلندرها و درویشان و حق گویان و عیّاران!
من از راهی خبر دارم که ذکرش قل هوالله است
ندارم آرزویی جز «مقام» عشق ورزیدن
که از دل آخرین حبّی که بیرون میشود، جاه است
خدایا عشق ما را میکشد یا زنده میسازد
هوای وصل، هر دم چون نفس، جانبخش و جانکاه است
سکوتی سایه افکنده است همچون ابر بر صحرا
شب آرام است و نخلستان پر از تنهایی ماه است
کسی با چاه راز رنج خود را باز میگوید
چه تسبیحی است این؟! آه است، این آه است، این آه است
نمیخوانم خدایش گرچه از اوصاف او پیداست
که هم بر عیب ستّار است، هم بر غیب آگاه است
به سویش بس که مردم چون گدا دست طلب دارند
جوانمردان بسیاری گمان دارند او شاه است
به «سلطان جهان»، «شاه عرب» گفتند و عیبی نیست
به هر تقدیر دست لفظ، از توصیف کوتاه است
#فاضل_نظری
ای شکسته خاطر من
روزگارت شادمان باد
ای درخت پر گل من
نوبهارت ارغوان باد
ای دلت خورشید تابان
سینهٔ تاریک من سنگ قبر آرزو بود ...
شب از راه رسیده منِ عزیز .
نقابِ صبوری را آرام از چهره بردار ، دستِ دلتنگیهایت را محکم بگیر و کنارِ خودت بنشان . خیالش را عزیز بِدار و قصهی هزار و یک شبِ خواستنها و نداشتنها را در گوشش زمزمه کن که به خوابی عمیق رود و رویای نیمهشبِ چشمها را برای هزار و چندمین بار ببیند و نفسی تازه کند .
مذهب نفرتآور
🖊مذهب سنّتی، عملِ بدون معرفت و محبّت است. شناختی نیست که زاینده باشد و محبّتی نیست که عمل را به دنبال بیاورد. پس بهطور طبیعی آن عملی که سنّتی میشود یعنی بدون ریشهای از معرفت و محبت است، آیا سنگین و نفرت آور نخواهد بود؟ خستگی نمیآورد؟ تو را طلبکار نمیکند؟ اگر دو رکعت نماز بخوانی، از خدا یک دنیا بهشت نمیخواهی؟
📚فوز سالک
✍صفایی حائری
#هایلایت
هدایت شده از محبین
کجایی پسر شجاع.پاشو بیا عموهات دارن دانشگاهتو خراب میکنن، بیا جلوشونو بگیر قهرمان
#دانشگاه_شریف
@ir_mohebin
هدایت شده از رادیو محمدعلی
گفت: چه زمانی همدیگر را خواهیم دید؟
گفتم: بعد از جنگ!
گفت: جنگ کی تمام خواهد شد؟
گفتم: همان وقتی که تو را ببینم...
دیگر چیزی نگفت!
گفتم : شباهت عشق و جنگ در یک چیز است!
هر دوشان مرد میخواهد ...
امروز که با صدای بارون بیدار شدم
یهو دلم پر کشید برای قبلا
صبحایی که با نم نم بارون بیدار میشدم
فرم میپوشیدم کتابامو اماده میکردم
سوار اتوبوس هِلِک و هِلِک میرفتم مدرسه
زنگ تفریحا تو حیاط پلاس بودم و راه میرفتم زیر بارون
تو طول مسیر رفت و برگشت هم دلم نمیخواست برسم ، فقط راه رفتن و سکوت و صدای بارون
به به چه میچسبید واقعا