امروز که با صدای بارون بیدار شدم
یهو دلم پر کشید برای قبلا
صبحایی که با نم نم بارون بیدار میشدم
فرم میپوشیدم کتابامو اماده میکردم
سوار اتوبوس هِلِک و هِلِک میرفتم مدرسه
زنگ تفریحا تو حیاط پلاس بودم و راه میرفتم زیر بارون
تو طول مسیر رفت و برگشت هم دلم نمیخواست برسم ، فقط راه رفتن و سکوت و صدای بارون
به به چه میچسبید واقعا
به سیدمجتبی خامنهای بگویید پدرتان ما را طوری تربیت کرده که در شبی که همه دنیا ساعتشمار معکوس مرگ ما را گذاشتهاند، خیمه شما را ترک نخواهیم کرد. ما امشب همان جملهای را میگوییم که جناب زهیر و آقای ما عباس بن علی در شب عاشورا پشت خیمههای سیدالشهدا گفتند: «بخدا قسم اگر کشته شوم، سپس مرا بسوزانند و خاکسترم را بر باد دهند، سپس باز زنده شوم و همینطور هزار مرتبه مرا بکشند و بسوزانند، تو را ترک نخواهم کرد. لبیک یا حسین!»
مهدیمولایـی
هیچ تغییری نکردم شعر می خوانم هنوز
من همان جنگنده پیروز میدانم هنوز
بی کلک، بی شیله پیله ،دستهایم بی نمک
از سیاست ها دورویی ها گریزانم هنوز...
هدایت شده از دچار
خدایا مرا به چه کسی می سپاری ؟!
به آن خویشاوندی که ممکن است با من قطع رابطه کند ؟
یا به آن بیگانه ای که در برابر من بدخلقی میکند ؟
یا به آن کسانی که مرا خوار و ضعیف میخواهند ؟
در حالی که تو پروردگار و صاحب اختیار منی
به تو شکایت میکنم از غربت خویش و از دوری خانه آخرتم
و همچنین از خواری در نزد کسی که کارم را به او سپرده ای :)
#دلبری 💌