من درختی کلاغ بر دوشم، خبرم درد می کند بدجور
ساقه تا شاخه ام پر از زخم است، تبرم درد می کند بدجور
من کی ام جز نقابی از ابهام؟ درد بحران هویت دارم
یک اشاره بدون انگشتم، اثرم درد می کند بدجور
جنگجویی نشسته بر خاکم، در قماری که هر دو می بازیم
پسرم روی دستم افتاده، سپرم درد می کند بد جور
هرچه کوه بزرگ می بینی، همگی روی دوش من هستند
عاشقی هم که قوز بالا قوز، کمرم درد می کند بدجور
تو فقط صبر می کنی تجویز، من فقط صبر می کنم یکریز
بس که دندان گذاشتم رویش، جگرم درد می کند بدجور
بستری کن مرا در آغوشت، با دو نخ شعر و این هوا باران
مرغ عشقی بدون همزادم، که پرم درد می کند بد جور
مرتضی خدایگان
هدایت شده از |صاحبSaheb|
سهمم از عشق تو عکسیست که دیدم آنهم
دستم آن قدر تکان خورده که تار افتاده
_وضعیت توشهٔ ایام فراقم...
هدایت شده از ᴿᵘᶻᵉ 𝙁𝙚𝙠𝙧 | روضهفکر
شهیدمطهری یه جملهای داره که:
«من ستايشگر معلمي هستم كه
انديشيدن را به من آموخت نه انديشهها را»
شما هر جا هستید، سعی کنید تفکر کنید.
فکرها رو نخونید و قبول نکنید به راحتی.
فضایمجازی یه «راحتی فکری» ایجاد میکنه
که فکرکردن رو از شما میگیره..
خصوصاً شما رو درگیر «حباب اطلاعات»
و «مه اطلاعاتی» میکنه..
این فضا خصوصاً داخل پیامرسانهایی که
اکثرن یکجهتفکریانحصاری خاص دارن،
بیشتره..(مثل ایتا)
پس خیلی مراقب باشید و هر اندیشه رو
سعی کنید مث «روبیکحلکردن» از جهتهای
مختلف بهش نگاه کنید و باهاش ور برید
تا واقعاً به حقیقت نزدیک باشه..