دچار
خاک کربلا چه بهتآور بود ؛ از سویی انگار وسط بهشت نشستهای واز سوی دیگر ، انگار کوه غم روی دوشهایت
به هرکجا رفتم ،چون غریبهها بودم
مرا ببر به نجف ،هیچ جا وطن نشود....
غروب جمعه خودش به اندازه کافی دلگیر هست
دیگه اینکه دوساعت سیب زمینی سرخ کنی بعد بفهمی نون نیست....
بعد تازه کتری رو بزاری، به جوش که اومد ببینی که چای خشک تموم شده، نامردیه ....
من از تو گفتم و گفتند؛ شعرِ عرفانیست...
و کشف دارد و مثل همیشه طوفانیست...
من از تو گفتم و هرگز کسی نفهمیده است
که عشق در دل شعرم همیشه پنهانیست
تو ساکن من و اشعار نیمهشب هایی
اگرچه ماندن تو لحظهایست، مهمانیست
و باز حرف نگاهم نخواندنیتر شد
اگرچه هیچ نگفتم، همان که میدانیست
چقدر در دل شعرم به تو بیاویزم؟
اگرچه بت شدهای، کیش من مسلمانیست
تو رفتهای و پس از تو چقدر ناچیزم...
شبیه کاخ خرابی که رو به ویرانیست
ببخش دلخوش این چند خط غزل بودم...
تو رفتهای و بهارم دوباره بارانیست ...
_نازنین حاصلی