دچار
به خودم میگفتم عاشق نمیشم ...
من دلم خییییییییلی برات تنگ میشه
کاش دل تو هم تنگ شه واسه من :)
شنیده بودم خاک سرد است
این روزها اما
انگار آنقدر هوا سرد است که
زنده زنده فراموش می کنیم یکدیگر را . . .
دچار
اول هوس و شیطنتی پر هیجان بود، نوعی طپشِ قلب، شبیهِ ضربان بود! کم کم همهی دغدغهام دیدن او شد انگا
- در محل حرف افتاده بود كه دايی عاشق شده است . !
سنم كم بود ؛
نمیفهميدم چه میگويند . .
از مادرم پرسيدم ، با كلی اخم و تخم گفت :
هيچی نيست . !
دايیات زده به سرش ،
ديوانه شده . . "
با خودم فكر كردم ای بابا . !
بيچاره دايیام ديوانه شد . .
كمی كه گذشت ،
فهميدم دخترِ خان هم ديوانه شده . !
درست مثل دايیام . .
همزمان با هم ديوانه شده بودند . !
دايی ام دير به خانه میآمد . .
هر وقت هم میآمد ،
حسابی به هم ريخته بود . !
دلم برای مادربزرگم میسوخت ،
تک پسرش ديوانه شده بود . .
چند ماه بعد فهميديم برای دخترِ خان خواستگار آمده . .
تعجب كردم . !
آخر مگر ديوانهها هم ازدواج میكنند . ؟
شب كه دايیام به خانه آمد ،
از دهانم پريد و گفتم . .
بايد میبوديد و میديدید خودش را به در و ديوار میزد . !
درست مثلِ همان كبوتری كه با پسرِ اصغر نانوا در حياط ،
با تيركمان چوبیاش زديم و كبوترِ طفلكی وقتی به زمين افتاد ،
هنوز جان داشت ؛
ولی از حركاتش معلوم بود درد دارد . !
دايیام انگار كه درد داشت هی به خودش میپيچيد . .
با خودم گفتم :
ای وای ديوانه شدن هم مكافاتی دارد . !
بايد مواظب باشم ديوانه نشوم . . "
خيلی طول كشيد تا بفهمم ،
دايیام از اين ناراحت بود كه میخواستند دخترِ ديوانه خان را شوهر بدهند . !
با خود گفتم :
خب حق با دايیام هست ،
میخواهند مردک را بدبخت كنند كه چه . ؟ "
شبِ عروسیِ دخترِ خان كه رسيد ،
مادرم و مادربزرگم و پدرم ،
دايی را در اتاقش زندانی كردند . .
تا نيايد و عروسیِ دخترِ ديوانه را خراب كند . !
دايیام مدام خودش را به در میكوبيد و فحش میداد . .
به عروسی رفتيم ،
دخترک ديوانه بود . !
برعكسِ همه عروسها كه میخنديدند ،
اين ديوانه گريه میكرد و تمامِ زحماتِ شمسی آرايشگر را به باد داده بود . .
مادرم هم ناراحت بود ؛
فکر كنم همه دلشان برای پسرک میسوخت . .
آخر از رفتارش معلوم بود ديوانه نيست و سالم است . !
شب كه به خانه برگشتيم ،
مادرم با اضطراب كليد انداخت و درِ اتاقِ دايی را باز كرد . .
دايی كفِ اتاق خوابش برده بود . !
مادرم هراسان بالای سرش رفت . .
دايی رنگِ صورتش شده بود گچِ ديوار . !
مادرم جيغ میزد و به سر و صورتش میكوبيد . .
همسايهها آمدند . !
قلبِ دايیام ايستاده بود ؛
آن روز بود كه فهميدم ،
‹ ديوانهها قلبِ ضعيفی دارند . . › ! 🖤' خیلیقشنگحتمابخونیدش:)))🙂🖤
-فرضکن«حضرتمهدی»بهتومهمانگردد!
-«ظاهرت»هستچنانیکهخجالتنکشی؟
-«باطنت»هستپسندیدهصاحبنظری؟
-«خانهات»لایقاوهستکهمهمانگردد؟
-«لقمهات»درخوراوهستکهنزدشببری؟
-حاضری«گوشیهمراه»توراچکبکند؟
-«باچنانشرطکهدرحافظهدستینبری»
-واقفیبر«عملخویش»توبیشازدگران؟
-میتوانگفتتورا«شیعهاثنیٰعشری»؟
امشب که گلی نجمــه به بر آورده
بر سینــهی عرشیــــان شــــرر آورده
گویندبه گوشهم،درافـلاکوزمین
حـــق، حضرتِزهــــرای دگــر آورده!
-تولدِحضرتمعصومه(س)
و روزِدختــــر مبااااارک!😍🎊-
@dochar115