جوون بود
اصلا رفیق نبود با حسین
دوسش نداشت
رفیقش با اصرار و بدبختی دستش گرفت
اربعینی بردش کربلا...
توی چادرها، خوابیده بود..خسته..
بین خواب بلند شد،دید یه آقایی سبزپوش
داره میچرخه بالا سر زوار خوابیده
پتو میکشه روشون..
اومد بالا سرش..گفت:
«تومارودوستنداری ولیماتورودوستداریمبیمعرفت»
جوونه،پیرشد..موند کربلا..شد؛ پیرغلام حسین
اینجوری میبره حسین:)
تو حرمش میچرخی...
خنکای هوای نیمه شب بین الحرمین
به نیابت یکی از دوستات نفس عمیق میکشی...
ریه هات پر میشه از عطر اونجا
ممنون از کسایی که فور کردن 🌿🙂
@BasijianZahraei
@adrakny_313
@HEDAYAT_HADI_59
@mobtala_h2
@sedna_kind
@Moein_Ch