مادربود؛
سریعمیفهمیدازصدایهلهلهو
تکبیردشمن،بهخودشمیگفت؛
خدایااینکمرازمنقبولکن؛
سن نرسیدشمشیروزرهداشتهباشد...
دلشارامنمیشد..،
باخودشزمزمهمیکردبرومیانروم،
وآنطرفخیمهگاههمهمینتردید
بهجانحسینافتادهبود...
ربابزمزمهمیکرد؛
نکندبروموشرمندهشود!
خدانکند!رباببمیردحسینشرمندهنشود(:
نکندنروموبیاحترامیباشد،
منمحرمشهستممنارامشنکنم
چهکسیمیتواند؟!...
تصمیمشراگرفت،
لبههایخیمهراکنارزدوبیرونرفت؛
حسینرویدیدنشرانداشترو
برگرداندوسرشرابهزیرانداخت...
تواندیدنچشمانربابرانداشت،
اخرینبارقبلازرفتنچشمانرباب
بهعلیدوختهبودوبهحسین!
یعنیحسین،علیرااولبهخدا
وبعدبهتومیسپارم....
حسیناینبارنتوانستهبود
امانتداریکند؛
ربابحالروزحسینراکه
دیدقدمهایشراسرعتبخشید...
اباعبدالله!اقاجانم!
پدرومادرمبهفدایت؛
اقاببخشربابترا
علیاکبرتکهشهیدشد
دورتشلوغشدنشدبیایم،
اقاشهادتعلیاکبرترا
تسلیتمیگویم....
آقااینحرفاراکناربگذار
خودتخوبی؟...(:
علیاصغرفدایسرت،
جانمبهفدایتچرادستتخونیس؟
زخمیشدهای؟
تکهایازچادرشراپارهمیکند،
وبهدستحسینمیبنددوزیرلب
زمزمهمیکند؛
اشکالنداردقراراست
بهغارتبرود،اشکالندارد...
وحسیندلشکستهتربهپشت
خیمهمیرود،جگرگوشهاشراکنارش
میگذاردوبادستشروعبه ککندن
گودالیمیکند...
ولیدلشکستهربابندامیدهد؛
ایکاشحداقلمیگذاشتبرای
اخرینبارعلیراببینم...
پسرمتازهدنداندراوردهبود:)...
زینبازدورنظارهگرامدنزدیک،
رباب...
چهشدهاستعروسمادرم،؟ ...
خودشمادربودمیفهمیددرد ربابرا....
ارامحسینراصدازد
وباچشماشارهایبهربابکرد...
هردونزدیکترامدندوانچهشد
کهنباید..