یه نفر :حافظای قرآن خیلی با وقار و متانتن
همون لحظه بچهای خوابگاه ما چون کسی تو خوابگاه نیست درو روشون باز کنه :
صمیمیت و اعتماد و اعتباری که بین خودم و دوستای سال حفظیمون و اساتیدمون هست یکی از قشنگ ترین بخش های زندگیمه
مثلا امروز یکی از بچهایی که مشهد ساکن بود اومد خوابگاه دنبالم ، به طور رندوم به استادمون گفتیم محمد امینو(پسر پنج سالش) با خودمون ببریم؟
استادمونم بدون ذره ای تردید بچشو داد دستمون
رفتیم چند ساعت خونه دوستم استراحت کردیم،با مامانش حرفای خاله زنکی زدیم الانم بابای یکی دیگه از بچها اومد دنبالمون که ببرتمون بازار من چادر بخرم😭😂
وقتی میبینم یکی پوشیه زده ولی ساعدش تا آرنج بیرونه خیلی بیشتر از چیزی که قابل تصور باشه به عقلش شک میکنم