7.01M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹 شب زیارتی سیدالشهدا علیه السلام
به یاد شهید سید ابراهیم رئیسی🥀
#دختران_حاج_قاسم_اصفهان
17.53M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌷 ویژه ساعت شهادت شهید سپهبد سلیمانی
❤️ نماهنگ | رفیق خوشبخت و صمیمی
💗 رهبر انقلاب: من یاد شهید سلیمانی عزیزمان را هرگز فراموش نمیکنم.
💻 Farsi.Khamenei.ir
#دختران_حاج_قاسم_اصفهان
🥺✨ دختران حاج قاسم به دیدار رهبر معظم انقلاب مشرف میشوند؟! 🥺✨
چقدر دلتون میخواد این جمله رو به زودی بشنوید؟! 😍👆
یادتونه شروع کردیم برای حضرت آقا نامه نوشتن؟! ⏳💌
حالا خبر خوب اینه که نامهها دارن دیده میشن و اثر میذارن! 😱❤️
اما… فقط یه چیزی لازمه:
باید این حرکت قشنگ رو به یه موج بزرگ تبدیل کنیم! 🌊
دخترای قهرمان حاج قاسم، الان وقتشه کاری کنیم صدای ما از حسینیه امام خمینی بلند بشه! 🔥🌟 تعداد نامهها باید زیاد بشه، تا "دختران حاج قاسم" طوفان درست کنن و این کار سخت نیست، چون شما هستید! 💪✨
⏳ تا آخر این ماه وقت داریم، پس دست به قلم بشید و این عملیات رو به سرانجام برسونید!
✍️اول خودتون بنویسید، بعد مطمئن بشید هماستانیهاتون و دوستاتون هم نامه نوشتن!
مثل همیشه، با هم غوغا میکنیم! 💥💌
🖋 یادتون نره اول نامههاتون رو تایپ شده برای ما بفرستید، چون باهاشون کار داریم! 😉👌
📩 @dhgh_admin
#نامه_به_رهبر
#دختران_حاج_قاسم
╭═━⊰🌻⊱━═╮
@dhgh_ir
╰═━⊰🌻⊱━═╯
✨ دخترای نازنین حاج قاسم! ✨
این نامه فقط یه دلنوشته نیست، قراره از امیدامون، آرزوهامون و از کارهایی که برای ساختن آینده میکنیم بگیم. 🌱
ما که "دختران حاج قاسم" هستیم، ثابت میکنیم که راهشون رو ادامه میدیم. تو درسهامون📚، تو اخلاقمون، تو تلاشهامون برای ساختن یه ایران قوی و تأثیرگذار. 🇮🇷🌟
پس وقتی مینویسی، یادت باشه:
🔹 از امیدات بگو، از اینکه چقدر به آینده روشن این کشور ایمان داری. 💫
🔹 از کارهایی که توی گروه "دختران حاج قاسم" انجام میدی، بگو! از اینکه چطور داری قدم به قدم راهشون رو ادامه میدی.💪
🔹 اگه دلت دیدار با حضرت آقا رو میخواد، این رو هم توی نامهات ازشون بخواه.
دلت رو به کلمات تبدیل کن و بذار حضرت آقا بفهمن دخترای حاج قاسم، قلبشون چقدر به عشق این راه میتپه! 💗
🕔 یادت نره که تا آخر دی وقت داری، منتظریم!
#نامه_به_رهبر
#دختران_حاج_قاسم
╭═━⊰🌻⊱━═╮
@dhgh_ir
╰═━⊰🌻⊱━═╯
🌺میلاد با سعادت و سراسر نور و سرور، ابن الرضا، جواد الائمه، حضرت امام محمد تقی علیه السلام فرخنده و مبارک باد.🌹
#دختران_حاج_قاسم_اصفهان
🌺🍃🌸🍃🌺🍃🌸
✏️ حضرت آیتالله خامنهای: درس بزرگ امام جواد(ع) به ما این است که در مقابل قدرتهای منافق و ریاکار، باید همت کنیم که هوشیاری مردم را برای مقابلهی با این قدرتها برانگیزیم.
💻 Farsi.Khamenei.ir
#دختران_حاج_قاسم_اصفهان
میم مثلِ مصطفی!
هجده سالگی وارد دانشگاه شریف شد.
مصطفی اعتقاد داشت یه بچه مسلمون حزبالهى باید در کنار همۀ اهتمامهایی که داره، درس و علم رو فراموش نکنه.گرفتن نمره بالا براش مهم نبود، در عوض دنبال پروژههای واقعی و پیگیر نیازهای کشور بود.
۲۱ دی سالروز شهادت شهید مصطفی احمدیروشن🥀
#دختران_حاج_قاسم_اصفهان
📍زندگینامه شهید مصطفی احمدی روشن🍀
مصطفی احمدی روشن در ۱۷ شهریور ۱۳۵۸ به دنیا آمد.
در سال ۱۳۷۷ در رشته مهندسی شیمی وارد دانشگاه صنعتی شریف می شود.
از بسیجیان فعال بود و در دوران دانشجویی به عنوان معاون فرهنگی بسیج دانشجویی دانشگاه شریف فعالیت می کرد.
ولایت مدار و از شاگردان آیت الله خوشوقت، استاد اخلاق تهران بود.
در سال ۱۳۸۱ در رشته مهندسی شیمی موفق به دریافت مدرک کارشناسی شد.
شهید احمدی روشن، عضو هیئت مدیره یکی از شرکت های تأمین کالای نیروگاه هسته ای نطنز اصفهان بود که در زمینه تهیه و خرید تجهیزات هسته ای فعالیت داشت.
هنگام شهادت، معاون بازرگانی سایت نطنز بود.
شهید احمدی روشن، صبح چهارشنبه ۲۱ دی ماه ۹۰، بر اثر انفجار بمبی مغناطیسی در خودروی خود در میدان کتابی، ابتدای خیابان گل نبی تهران، به دست عوامل استکبار به شهادت رسید.
از شهید روشن، فرزندی به نام «علی» به یادگار مانده است.
♦️♦️♦️
خاطرات خواندنی از شهید احمدی روشن:
دبیرستان، سال اول، نفری سه چهارتا تجدید آوردیم. سال دوم رفتیم رشته ی ریاضی. افتادیم دنبال درس. مسئلههای جبر، مثلثات و هندسه را که کسی توی کلاس از پسشان برنمی آمد، حل می کردیم.
✍✍✍
صبح اول وقت قرار میگذاشتیم میآمدیم مدرسه، یک مسئله سخت را میگذاشتیم وسط، هر کسی که زودتر ابتکار میزد و به جواب میرسید، برنده بود.
🌴🌴🌴
حالی بهمان میداد. درس های دیگرمان مثل تاریخ و ادبیات زیاد خوب نبود، ولی توی درسهای فکری و ابتکاری همیشه نمرهی اول کلاس بودیم. مصطفی کیفی میکرد وقتی یک مسئله را از دو راه حل میکرد.
از آن بچه های شب امتحانی بود. کنکور هم همین طور خواند از سر جلسه امتحان کنکور که آمد، گفت «رتبه م سه رقمی میشه، فقط هم مهندسی شیمی شریف».
همین هم شد، 729، مهندسی شیمی شریف.
❤❤❤
از حرم امام رضا(ع) آمدیم بیرون. نیمه شب بود؛ زمستان. هوا عجیب سرد بود. پیرمرد میرفت سمت حرم.
- سلام حاجی!
جوابمان را داد. از زور سرما خودش را مچاله کرده بود. آب توی چشمهایش جمع شده بود. مصطفی شال گردنش را باز کزد، انداخت دور گردن پیرمرد.
- حاج آقا! التماس دعا.
💎💎💎
نان سنگگ گرفته بودیم و می آمدیم طرف خوابگاه. چندتا سنگ به نانها چسبیده بود. مصطفی کندشان و برگشت سمت نانوایی.
میگفت «بچه بودم، یه بار نون سنگگ خریدم، سنگ هاش رو خوب جدا نکرده بودم؛ بهش چسبیده بود. خونه که رسیدم، بابام سنگ ها رو جدا کرد داد دستم، گفت برو بده به شاطر. نونواها بابت اینا پول میدن.»
🚗🚗🚗
هفته ای چهار پنج بار بین نطنز و کاشان و تهران می رفت و می آمد. نه یک ماه و دوماه، نه یک سال و دوسال؛ هشت سال کارش همین بود.
ساعت چهار صبح می نشست توی ماشین و راه می افتاد. گاهی وقت ها تازه ساعت یازده شب جلسه اش شروع می شد.
بعد از آن راه می افتاد و می آمد سمت تهران، هفت صبح توی تهران جلسه داشت. خستگی نمی شناخت.
به قول بچه ها لودری کار می کرد. یک بار حساب کردم، مصطفی شاید این مدت بیشتر از پانصدهزار کیلومتر رفته و آمده؛ ده برابر دور کره ی زمین.
♨️♨️♨️
قرارداد بستیم که دستگاهی وارد کنم. مصطفی آن زمان مامور خرید بود. همکارهایش باورشان نمی شد کسی بتواند این دستگاه را بیاورد؛ ولی من آوردم. از شش کشور ردش کردم؛ هربار با یک اسم.
بردم سایت، تستش کردم. مشکلی نداشت. یک هفته بعد رفتم نصبش کنم، روشن کردم ولی کار نکرد. همه جای دستگاه را چک کردم، ولی نمی فهمیدم مشکل از کجا است. معلوم بود یکی بهش دست زده. مصطفی ساعت به ساعت زنگ می زد. می گفتم «مصطفی چرا اینطوری شد؟»
می گفت «نگران نباش، درستش می کنم.»
این را که می گفت، آرام می شدم. دو روز لنگ دستگاه بودم داشتم دیوانه می شدم. بخشی که باید دستگاه را تحویل می گرفت، مدام می گفت «این دستگاه مشکل دارد، ما تحویل نمی گیریم.»
همه مشخصات فنی دستگاه درست بود، ولی جرات نمی کردند تائیدش کنند.
تلفنم زنگ خورد. مصطفی بود، گفت «برو ببین کابل ها دست نزده باشن.»
به ذهن خودم نرسیده بود. حدسش درست بود، جای فازها را عوض کرده بودند. قاطی کردم. به شان توپیدم. مصطفی هم پشتم درآمد. دادو بیداد می کرد، میگفت «این بنده خدا رفته با جونش بازی کرده و این دستگاه رو آورده؛ اون وقت شما قبول نمی کنید
💪💪💪
همه شوکه شدند. دستگاه های سانترفیوژ یکی یکی از کار می افتادند. کنترل از دست مهندس ها خارج شده بود. سرعتشان از حد معمول بالاتر میرفت. بعد یک دفعه خیلی کم میشد، دوباره میرفت بالا. کار ویروس استاکس نت بود.
توی دنیا پیچید که سایت نطنز تعطیل شده. بچه های سایت خودشان یک تیم درست کردند و مصطفی هم شد مسئول تیم. رفتند سراغ چندتا از بچه های نخبه کامپیوتر. کا را بهشان سپردند. خود مصطفی هم پای کار بود. فهمیدند یک جاسوس حافظه های جانبی را آلوده کرده.
خبرگزاری رویترز اعلام کرد «مهندسان ایرانی موفق شده اند ویروس استاکس نت را از تجهیزات و ماشین آلات هسته ای خود پاکسازی کنند.»
♨️♨️♨️
مصطفی گفت «من به این شک دارم. به نظرم دوربین داره. داره همه برندهای ما رو نیگا میکنه فلان فلان شده.»
مامور آژانس بین المللی انرژی اتمی آمده بود بازرسی. گفتم «نه بابا، اینکه فقط تاسیسات مارو نگاه میکنه.»
گفت «حالا ببین کی گفتم بهت.»
- این مامور که اومد بازدید رو یادته؟ بازنشست شده. داشتم باهاش چت میکردم، گفت من علامت اختصاری همه شرکت های کوچک و بزرگ دنیا رو میشناسم. همه برندهای شما رو به آژانس گزارش دادم تا دیگه کسی بهتون نفروشه.
به نیروهایش گفت روی همه دستگاه ها و تجهیزات برچسب بزنند که بعد از این کسی نتواند تشخیص
بدهد.
یک دفعه بلند شد و رفت بیرون. چیزی نگفت. یک ساعت بعد برگشت. یک پاکت دستش بود؛ از هر میوه یکی دوتا تویش بود؛ کیوی، پرتقال، سیب. تعجب کردم گفتم «کجا رفتی یه دفعه؟»
گفت «من میدونم با این پیمانکارها چه کار کنم. رفتم خودم از این میوه ها خریدم، ببینم این پیمانکارها میوه ها رو به قیمت خریدن یا نه.»
کاری کرده بود. پیمانکارهایی که خلاف کرده بودند و یک جای کارشان گیر داشت، با مصطفی که جلسه داشتند، دست و پایشان میلرزید.
همراه هم رفتیم دفتر مدیر عامل یکی از شرکتهای سازمان. طرف پنج سال مسئول بود، ولی کار را به نتیجه نرسانده بود. تازه دوسال دیگر هم وقت میخواست. مصطفی بهش گفت «پنج سال داری جون میکنی؟ چه کار میکنی؟ پول های بیت المال رو معلوم هست چه کار کرده ای؟»
طرف جا خورده بود. دستش را گذاشت روی شانه مصطفی که آرامش کند. مصطفی خیلی از این که کسی بهش دست بزند، بدش می آمد. گفت «دستت را بنداز، بگو چه غلطی میکنی این همه سال؟ این همه خون شهید داده ایم که تو اینطوری کنی؟»
طرف گفت «آقای مهندس، این چه ادبیاتیه؟»
مصطفی گفت «جمع کن خودت رو! ادبیات من اینه. دمار از روزگارت درمی آرم.»
رو کرد بهم «چقدر وقت میخوای مهندس؟»
از قبل برنامه آماده کرده بودم. گفتم «شش ماهه تحویل میدیم.»
مصطفی به مدیرعامل گفت «تموم. کار رو تحویل اقای مهندس بدید، خداحافظ شما.»
👌👌👌
رفته بودیم سخنرانی حاج آقا خوش وقت. بعد از سخنرانی دور حاج آقا جمع شدیم.
مصطفی پرسید «حاج آقا، ظهور نزدیکه؟»
حاج آقا گفت «تا شما توی نظنز چه کار کنید.»
مصطفی گفت «یعنی ظهور ربط به این داره که ما اونجا چه کار میکنیم؟»
حاج آقا گفت «آره، بالاخره ارتباط داره. شما برید نطنز کار کنید، کوتاه نیاید. یه ثانیه رو هم از دست ندید. با چراغ خدا برید سرکار، با چراغ خدا هم برگردید.»
بهانه زیاد بود برای اینکه کار را ول کنیم و برویم، ولی مصطفی خواب و خوراک نداشت. حاج آقا گفته بود رهبر چقدر پیگیر بحث هسته ای است. ورد زبانش شده بود «باید کاری کنیم از دغدغه های آقا کم بشه.»
ما مصطفی را با حاج آقا خوشوقت آشنا کردیم، ولی خودش شده بود پایه مجلس حاج آقا. یک جلسه که دور حاج آقا جمع شده بودیم، مصطفی پرسید «حاج آقا، یه ذکر بده شهید شیم.»
حاج آقا گفت «شما اول کارتون رو تموم کنید، بیاید بهتون میگم چیکار کنید که شهید شید.»
نمیدانم، شاید همان جمله ای که حاج آقا گفت ذکر شهادت بود. حتما مصطفی کارش را تمام کرده بود.
💎💎💎
گفت «پاشو بریم کاشان.»
رفتیم در خانه چندتا خانواده فقیر. بیشترشان سادات بودند. رو کرد بهم «اگه روزی من از این دنیا رفتم، بهم قول بده به این خانواده ها کمک کنی.»
مصطفی سه سال بود بهشان کمک میکرد.
🤔🤔🤔
ماشین سازمان در اختیارش بود، من هم سوار می شدم و باهم می آمدیم طرف تهران. عقب نشسته بود و با لپتاپ کار می کرد. رادیو را روشن کردم. از پشت زد به شانه ام. «آقا، این رادیو مال شما نیست. این ماشین دولته، صداش هم مال دولته، تو که موبایل داری، هدفون بذار توی گوشت، گوش کن.»
از این تذکرها که می داد، به شوخی بهش می گفتم «مصطفی، با این کارا شهید نمیشی.»
میگفت «اتفاقاً اگه مراقب این چیزا باشی، یه چیزی میشی.»
😍😍😍
خرید که می رفتیم، همیشه بهترین چیزها را بر می داشت. می گفت «آدم باید نگاهش به بالا باشه.»
میدانستم برایش یک میلیون و یک میلیارد فرقی ندارد. مصطفی اهل جمع کردن نبود، اما به کیفیت زندگی اهمیت می داد. دوست داشت خانه مان بزرگ باشد. پول نداشت بخرد، یک خانه بزرگ اجاره کرد.
💎💎💎
مسواک و شانه همیشه توی کیفش بود. خیلی با سلیقه و مرتب و منظم بود، از دست بچه هایی که به سر و وضعشان نمی رسیدند، شکار می شد. لباس هایش همیشه درجه یک بود. خوشتیپ می گشت.
⚘☘⚘☘⚘☘
میدانست میزنندش، ولی از محافظ خبری نبود. کلت بهش داده بودند اندازه چماق. آرزو به دل ماندیم یک بار ببندد به کمرش. پدرش حمایل هم برایش خریده بود، ولی نمی بست. یا توی کیف بود یا صندوق عقب ماشین. توی محل کار هم میداد بچه ها برایش بیاورند. یک بار عصبانی شدم، بهش گفتم «من دلم مدام میلرزه، چرا اسلحه نمیبری با خودت؟»
گفت «مامانی، این رو دستمون میگیریم که دل شما خوش باشه، والا اون کسی که بخواد من رو بکشه، از این ماسماسک میترسه؟ اگه قراره باشه اجازه بده من کلت بکشم که دیگه تروریست نیست.» مطمئنم زمان ترور هم همراهش نبود.
#دختران_حاج_قاسم_اصفهان