#غدیر
3⃣1️⃣ روز تا عیدالله الاکبر، عید ولایتعهدی مولایمان، عید غدیر خم باقی مانده است...😍
🌺امیرالمومنین عليه السلام:
لَأَن تَكونَ تابِعا فِي الخَيرِ، خَيرٌ لَكَ مِن أن تَكونَ مَتبوعا فِي الشَّرِّ
در خوبى، پيرو باشى، بهتر از آن است كه در بدى، پيشوا باشى
📚غررالحكم حدیث7361
پس یار بجز #حیدر کرار نداریم
ما غیر #علی با احدی کار نداریم🌿
حلقه ازدواج
قرار نیست ابزار فخر فروشی باشه که هرچه
گِرمش بیش محبت بیشتر بشه
حلقه ازدواج حلقه تعلقه !
تعلق به مهر دلِ قیمت نذارین روش ...
#دمشونگرم :)
#انتظآرآنه ⟨🕊🍂⟩
باز همـ....
نیآمد مسافرِ غریبِ زهرا (س) !
آقاے من... کجایے؟
کجایی غریبِ عالم...💔
کجا رو دنبالتون بگردم!؟
فداے قلبِ غریبتآن...
فداےچشمآن منتظرتآن آقاے خوبمـ!😔
حلالمان کنید🥀...
#جمعه
#اللهمعجلالولیڪالفرج
هدایت شده از ثبت اسامی قرعه کشی
سلام
گروه
گروه سیاسی و مذهبی مکتب عشق
قرعه کشی مشهد الرضا (رایگان)
پنج شنبه ۷ مرداد😍😍😍😍😍😍😍
بزن روی 👈لینک گروه گروه گروه گروه
https://eitaa.com/joinchat/2344878142C29e05fa208
قرعه کشی مشهد الرضا (رایگان)
پنج شنبه ۷ مرداد😍😍😍😍😍
https://eitaa.com/joinchat/2344878142C29e05fa208
بزن روی 👈لینک گروه
https://eitaa.com/joinchat/2344878142C29e05fa208
کاربر(علیجانپور)
#پارت_سی_پنجم
#تنها_میان_داعش⛓📖
#رمان
از روی ایوان دو هلیکوپتر پیدا بود که به
زمین مسطح مقابل باغ نزدیک میشدند. عباس با نگرانی
پایین آمدن هلیکوپترها را تعقیب میکرد و زیر لب می-
گفت :《خدا کنه داعش نزنه!》 به محض فرود هلی-
کوپترها، عباس از پله های ایوان پایین رفت و تمام طول
حیاط را دوید تا زودتر آب را به یوسف برساند. به چند
دقیقه نرسید که عباس و عمو درحالیکه تنها یک بطری
آب و بسته ای آذوقه سهمشان شده بود، برگشتند و همین
چند دقیقه برای ما یک عمر گذشت. هنوز عباس پای
ایوان نرسیده، زنعمو بطری را از دستش قاپید و با حلیه
به داخل اتاق دویدند. من و دخترعموها مات این سهم
اندک مانده بودیم و زینب ناباورانه پرسید :《همین؟》 عمو
بسته را لب ایوان گذاشت و با جانی که به حنجره اش برگشته بود، جواب داد :《باید به همه برسه!》 انگار هول
حال یوسف جان عباس را گرفته بود که پیکرش را روی
پله ایوان رها کرد و زهرا با ناامیدی دنبال حرف زینب را
گرفت :《خب اینکه به اندازه افطار امشب هم نمیشه!》عمو لبخندی زد و با صبوری پاسخ داد :《انشاء الله بازم
میان.》 و عباس یال و کوپال لشگر داعش را به چشم
دیده بود که جواب خوش بینی عمو را با نگرانی داد :《این
حروم زاده ها انقدر تجهیزات از پادگانهای موصل و
تکریت جمع کردن که امروزم خدا رحم کرد هلیکوپترها
سالم نشستن!》 عمو کنار عباس روی پله نشست و با
تعجب پرسید :《با این وضع، ایرانی ها چطور جرأت کردن
با هلیکوپتر بیان اینجا؟》 و عباس هنوز باورش نمیشد
که با هیجان جواب داد :《اونی که بهش میگفتن حاج قاسم و همه دورش بودن، یکی از فرماندههای سپاه ایرانه.
من که نمیشناختمش ولی بچه ها میگفتن سردار
سلیمانیِ!》 لبخند معناداری صورت عمو را پُر کرد و رو به
ما دخترها مژده داد :《رهبر ایران فرمانده هاشو برای کمک
به ما فرستاده آمرلی!》 تا آن لحظه نام قاسم سلیمانی را
نشنیده بودم و باورم نمیشد ایرانیها به خاطر ما خطر
کرده و با پرواز بر فراز جهنم داعش خود را به ما رساندهاند
که از عباس پرسیدم :《برامون اسلحه اوردن؟》 حال
عباس هنوز از خمپاره ای که دیشب ممکن بود جان ما را
بگیرد، خراب بود که با نگاه نگرانش به محل اصابت
خمپاره در حیاط خیره شد و پاسخ داد :《نمیدونم چی
اوردن، ولی وقتی با پای خودشون میان تو محاصره داعش
حتماً یه نقشهای دارن!》حیدر هم امروز وعده آغاز عملیاتی را داده بود، شاید فرماندهان ایرانی برای همین
راهی آمرلی شده بودند و خواستم از عباس بپرسم که خبر
آوردند حاج قاسم میخواهد با مدافعان آمرلی صحبت کند.
📍🖇نویسنده: فاطمه ولی نژاد🔖