تو یه رمانی یه جمله ی خوندم که عمیقا بهش معتقدم میگفت:
«هر سری که تو میبخشیش، اون یه ذره بیشتر عاشقت میشه، ولی تو دست از دوست داشتنش برمیداری؛ میرسه تا روزی که اون عاشقترینه و تو هیچ حسی نسبت بهش نداری.»
اینو فقط اونایی میفهمنن که همه جوره پای دوست داشتنشون موندن.
نوشته وقتی محمود درویش شاعر فلسطینی عاشق ریتای اسرائیلی شد برای او نوشت:
«من بر خلاف قبیله و وطن و باورهامون عاشقت شدم؛ ولی میترسم تو روزی مرا ناامید کنی.» بعدها که متوجه شد ریتا جاسوس اسرائیل بوده، برایش نوشت: «حس میکنم وطنم دوباره اشغال شده است؛ شاید برای تو چیز مهمی نبود ولی آن قلب من بود»
میگفت: سختترین بخش خودشناسی روبرو شدن با زخمهاییه که نقشی در بهوجود اومدنشون نداشتی، اما مسئولیت ترمیم کردنشون با توئه..
ترسم از آدمهاییه که مثل تاکسی باهات برخورد میکنن !
آدمهایی که بی هوا وارد زندگی میشن، با عجله حرف از دوست داشتن میزنند و برای پیش رفتن شتاب دارند ...!
لعنتیها میخوان فرار کنن، میخوان فراموش کنن !
و وقتی هم میبینن به اندازه کافی دور شدن، بی مقدمه میگن : ممنون ، پیاده میشم !
«شیرین ترین توت ها،پای درختها میریزن!در حالی که ما برای چیدنِ توت هایِ کال،چشم به بالا ترین شاخه ها میدوزیم!
این دقیقا حکایت ماست..»
زیادی بودن، زیادی خوب بودن، زیادی در دسترس بودن، زیادی تحمل کردن فقط باعث میشه زیادی نادیده گرفتی بشی!
من فکر میکردم سالها باید یکی یکی سپری شوند تا هر بار آدم یک سال بزرگتر شود؛ اما این طور نیست این اتفاق یک شبه رخ میدهد.
در درونش امیدی را حس میکرد که بیرحمتر از تمام ناامیدیهایی بود که تا به حال تجربه کرده بود.
گاهی اوقات تنها چیزی که حال ما را خوب میکند، این است که یک نفر بیقید و شرط، کنارمان باشد؛ بدون نصیحت، بدون قضاوت، بدون عجله برای درست کردن حالمان.