مرگ واقعا ترسناکه. کسی که میمیره، نمیره که بعد از چند وقت بیاد. نیست. دیگه کلا نیست. لباسش هست، عطرش هست، خاطرات هست، ولی دیگه هيچوقت هیچجا قرار نیست اثری ازش باشه...
بهش میگم مگه دوست داشتن دکمه داره که من تا عصبانی میشم دکمهشو بزنم و دیگه دوستت نداشته باشم؟
دوست داشتن یه حس ممتده. من حتی وقتی ازت متنفرم هم باز دوستت دارم، چون دست خودم نیست که بتونم متوقفش کنم.
با من از وفاداری صحبت نکن، من حتی وقتی اون آدم کنارمم نیست جوری رفتار میکنم که انگار هنوز توی زندگیم حضور داره.
ما بارها سر راه همدیگر قرار گرفتیم، اما همیشه در زمان و مکان اشتباه. شاید راست میگویند که آدمها باید قسمت هم باشند؛ ما نبودیم.
پیش از مرگش در جنگ، در نامهای برای محبوبش نوشته بود: «مرگ پشت در خانهمان لانه کرده است عزیزِ من، اگر نبودم بدان که در تمام لحظات زندگیام تنها به تو فکر میکردم.»
از تمام جملات غمانگیزی که گفته و نوشته شده، احتمالا این از همه غمانگیزتره: جرأتش رو نداشتم ...
خيلى سادست؛ اگه طلا زنگ زد، طلا نبوده، اگه عشق تموم شد، عشق نبوده و اگه دوستا رفتن، هیچوقت دوست نبودن (:
آدم به خودش میاد میبینه چقدر عزیز داره که برای جونشون نگرانه، چقدر دلیل برای زنده بودن داره، چقدر میترسه...