یه سکوتی هم هست که مالِ بعد شنیدن یه سری از حرف هاست که نباید میشنیدی، حس عجیبیه، بیرونش سکوته ولی از درونت هی صدای شکستن میاد...
آدما وقتی که میخوان برن، شروع میکنن به کمرنگ شدن، هی رنگشون میره، تا آخر میشن مثل یه نوشتهی قدیمی لای یه کتاب قدیمی که حرفی عاشقانه بوده، ولی اینقدر کمرنگ شده که دیگه نمیشه بخونیش.
یه دیالوگ توی فیلم 88 Minutes میگه:
من فهمیدم که گذشت زمان باعث التیام زخم نمیشه. با وجود این در بهترین حالت دردش رو کم و کمتر میکنه...
یه زمانی بدون اینکه خودت بفهمی یه آدم دیگهای میشی؛ بیشتر سکوت میکنی، دیرتر باور میکنی و کمتر رنج میکشی.
دوست داشتن خیلی عجیبه. اخلاق و رفتارت شبیه طرف میشه، قیافهت شبیهش میشه، بوی اون آدمو میگیری، علایقت علایق اون آدم میشه، اهدافش میشه اهدافت و تمام تو میشه اون. حالا تو این وضعیت فکر کن یه روز از دستش بدی؛ باید دوباره خودتو پیدا کنی دوباره خودتو بسازی، ای داد بیداد.
از دست دادن تو درد و اندوهی نیست که با گریه و فریاد آرام شود؛ از دست دادن تو از آن دردهایی است که آدم را لال میکند.
باور کن همان چیزی که از دست دادنش برای انسان سختترین کارهاست، سرانجام همانی است که دیگر رغبتی به آن ندارد. پس بیش از اندازه بر روی موضوعی اصرار نکنید.