آن شب و شبهای بعدیِ بسیاری نخوابیدم، و فهمیدم اندوهی که آدم را نمیکشد به شکلهای دیگری درمیآید که از مرگ بدتر است.
باخت رو اون موقعی میدی که فکر میکنی داری حرصش میدی، ولی خودت رو فقط از چشمش انداختی.
تو هیچوقت نمیتونی بگی من کنارت نبودم،
چون من پیشت موندم حتی وقتی که میدونستم باید برم.
توی کتاب "پیرمرد و دریا" یه دیالوگ بود که میگفت: بهتره به چیزایی که ندارم فکر نکنم، به جاش به چیزایی که دارم فکر میکنم؛ من یه عالمه امید دارم، بهتره به امید فکر کنم... ^^
این حرف سیلویا پلات شاید حرف دل هممونه: «لطفا از من انتظار نداشته باش كه همیشه خوب و مهربان و با محبت باشم. اوقاتی خواهد بود كه سرد و بیملاحظه و غیرقابلدرک خواهم شد...»
فکر میکردم دارم خوب میشم، اما حقیقت این بود که داشتم احساساتم رو از دست میدادم.
یه دیالوگی بود تو فیلم mother میگفت: تو هیچوقت عاشق خود من نبودی، عاشق این بودی که من این همه دوستت دارم، و چقدر آدما تو زندگیمون موندن، فقط بخاطر اینکه دیگه هیچکس اندازه ما دوسشون نداشت.