میدانی، همیشه موضوعِ اصلی، آغوشِ تو بود؛ آن پناهگاهِ مقدس، آن معبدِ گرمِ عشق. همیشهِ گرم و سرد شدنِ آن آغوشِ جادوییات، روحم را به وجد میآورد، چون نسیمی که بر سطحِ دریاچهای آرام میوزد و موجهای شوریده را برمیانگیزد. روحم، آن روحِ خسته و زخمخورده، روحی که دیگر طاقتِ دوری را نداشت، روحی که چون شمعی رو به خاموشی در برابرِ جدایی، مثل آینهایِ نقرهفام میشکست، تکهتکه و پراکنده در هزاران زاویهی زندگی؛ مثل طنابی پوسیده و پاره، از هم میگسیخت. اما در آخرِ این طوفانِ درونی، جایی که سرنوشتِ من را رقم میزد، آغوشِ تو بود؛ مقصدِ نهایی، آن خانهی ابدیِ آرامش.
اگر هنوز خاطرِ آن شبهای بیستاره زنده است، آغوشِ تو خانهی من بود؛ خانهای آسمانی که مرا از سرمایِ بیرحمِ بیرونِ تنهایی نجات میداد. آن گرمایِ سوزانِ تو، چون جریانیِ مذابِ زندگی، در رگها و خونهایم جاری میشد، قلبم را به تپشی قوی وامیداشت، و جانم را از یخِ فراموشی ذوب میکرد.
در صبحِ سردِ زمستانِ دلم، گرمایِ وجودِ تو شده بود پناهِ جاودان، آن پتویِ گرمِ سنگینِ سرنوشت که مرا در بر میگرفت و از هجومِ سرما میرهاند. دل کندن از آن، مثلِ قدم نهادن به سویِ سرمایِ ابدیِ خلا بود؛ سفری به دوزخِ یخزدهی بیتو؛ جایی که هر نفس، تیغی بر جان میکشید و هر لحظه، هزار سالِ تنهایی به بار میآورد.
این را بدان، که من هنوز هم حتی در این شبهایِ بیانتها آغوشِ تو را میخواهم؛ چون هوایی تشنه به بارانِ بهاری، چون شبِ تاری که در انتظارِ طلوعِ خورشیدِ تو. آن آغوشِ گرمِ کهنه، هنوز در رویاهایم زمزمه میکند، مرا به سویِ خود میخواند و وعدهی آن بهشتِ گمشده را میدهد. بدونِ تو، جهانم سرد است، بیجان و بیمعنا؛ با تو، هر زمستان به بهار بدل میشود. بیا بازگرد، تا آغوشِ تو دوباره خانهام شود، و این روحِ شکسته، در گرمایِ تو جانِ تازه گیرد.