eitaa logo
کانال دوست
1.1هزار دنبال‌کننده
30.1هزار عکس
25.8هزار ویدیو
80 فایل
🇮🇷از هر چه می‌رود سخن دوست خوشتر است🇮🇷 موضوعات جالب رو براتون به اشتراک میذاریم... کپی مطالب با رضایت کامل میباشد😊 http://eitaa.com/joinchat/2150105099C9478d3116b گروه دورهمی دوست👆 @dost_an 📮ارتباط با ادمین : @Mim_Sad139
مشاهده در ایتا
دانلود
میگن این موشک ها از بس آتش به اختیار بودن وقتی میخواستن شلیکش کنن هی سرشو کج میکرده طرف تل‌آویو قسم حضرت عباس ازش گرفتن بره تو مقر تروریست ها 🔹گوشمالی_نرم @Dost_an
اگر یمن چنین ملتی دارد که در تنگناها لنگ می پوشدو نان خشک میخورد به خاطر این است که چنین سیاستمدارانی دارد شما خودتان ویزیت ۷۰ تومنی نگیر کمترم زر بزن تا درست بشه ما مردم خودمون بلدیم @Dost_an
چهره واقعی حمید فرخ نژاد لو رفت @Dost_an
هر وقت دو رأس از ژن های خوب را سر چوب دار بردید کارستان کردید... علی اکبر رائفی پور @Dost_an
یکی از بدترین رفتارها در پاییز، خوابیدن هنگام غروب آفتاب است که در طب باستانی به خواب هلاکت معروف است! خواب در هنگام غروب سودا را در بدن افزایش داده و موجب بدخلقی می‌شود @Dost_an
اینو یادتونه؟ حکم اعدامش صادر شد حالا هر چقدر دوست داری میتونی بخندی 😃 @Dost_an
کاشکی سپاه روی موشکا مینوشت تولیدی شربت اوغلی شعبه دارقوزآباد😂😂 اونوقت نتانیاهو یه سال میرفت تو نخ سایت موشکی دارقوزآباد😂😂😂 چقدر خنده می کردیم😂😂😂 @Dost_an
با یه دیگه در خدمتتون هستیم! سوال پیش میاد که چرا وحید مظلومین (معروف به سلطان سکه) محکوم به اعدام میشه اما به ولی الله سیف که 2 بار نامه داده به قوه قضاییه که وحید مظلومین از ماست و آزادش کنید کاری ندارن؟! ×مجید قربانی🇮🇷× @Dost_an
🔴یاد شهدا @dost_an ✅گفتند: اقا ابراهیم چرا جبهه رو ول نمیکنی بیایی دیدار امام خمینی؟ گفت: ✅مارهبری را برای #تماشا نمی‌خواهیم ما رهبری را برای #اطاعت می‌خواهیم #مطالب_قدیمی_کانال_دوست
@Dost_an 💠 *شرط عجیب پیرزن برای اجاره خانه اش*⁉️ 🍃🌸 @Dost_an سه تا دانشجو بودیم توی دانشگاهی در یکی از شهرهای کوچک قرار گذاشتیم همخونه بشیم . خونه های اجاره ای کم بودند و اغلب قیمتشون بالا . می خواستیم به دانشگاه نزدیک باشیم قیمتشم به بودجمون برسه . تا اینکه خونه ی پیر زنی را نشانمان دادند . نزدیک دانشگاه ، تمیز و از هر لحاظ عالی . فقط مونده بود اجاره بها !!! گفتند این پیرزن اول می خواد با شما صحبت کنه ، رفتیم خونه اش و شرایطمون رو گفتیم پیرزن قبول کرد اجاره را طبق بودجمون بدیم که خیلی عالی بود . فقط یه شرط داشت که هممونو شوکه کرد ... @Dost_an اون گفت ؛ هر شب باید یکی از شماها برای نماز منو به مسجد ببره در ضمن تا وقتی که اینجایید باید نمازاتون رو بخونید . واقعا عجب شرطی هممون مونده بودیم ، من پسری بودم که همیشه دوستامو که نماز می خوندن مسخره می کردم دوتا دوست دیگمم ندیده بودم نماز بخونن . اما شرایط خونه هم خیلی عالی بود . پس از کمی مشورت قبول کردیم . پیرزن گفت ؛ یه ترم اینجا باشین اگه شرطو اجرا کردین می تونید تا فارغ التحصیلی همینجا باشید . @Dost_an خلاصه وسایل رو بردیم توی خونه ی پیرزن . شب اول قرار شد یکی از دوستام پیرزنو ببره تا مسجد که پهلوی خونه بود . پاشد رفت و پیرزنو همراهی کرد . نیم ساعت بعد اومد و گفت مجبور شدم برم مسجد نماز جماعت شرکت کنم . هممون خندیدیم ... شب بعد من پیرزنو همراهی کردم با اینکه برام سخت بود ، رفتم صف آخر ایستادم و تا جایی که بلد بودم نماز جماعت خوندم . برگشتنه پیرزن گفت شرط که یادتون نرفته من صبحا ندیدم برای نماز بیدار بشید ... به دوستام گفتم و از فردا ساعتمونو کوک کردیم ، صبح زود بیدار شدیم ، چراغو روشن کردیم و خوابیدیم . شب بعد از مسجد پیر زن یک قابلمه غذای خوشمزه که درست کرده بود برامون آورد . واقعا عالی بود بعد چند روز غذای عالی ... کم کم هر سه شب یکیمون میرفتیم نماز جماعت ،@Dost_an برامون جالب بود . بعد یک ماه که صبح پامیشدیم و چراغو روشن می کردیم کم کم وسوسه شدم نماز صبح بخونم من که بیدار می شدم شروع کردم به نماز صبح خوندن . بعد چند روز دوتا دوست دیگه هم نماز صبح خودشونو می خوندند . واقعا لذت بخش بود . لذتی که تا حالا تجربه نکرده بودم . تا آخر ترم هر سه تا با پیر زن به مسجد میرفتیم نماز جماعت . خودمم باورم نمی شد . نماز خون شده بودم ، اصلا اون خونه حال و هوای خاصی داشت . هر سه تامون تغییر کرده بودیم . بعضی وقتا هم پیرزن از یکیمون خواهش می کرد یه سوره کوچک قرآن را با معنی براش بخونیم . تازه با قرآن و معانی اون آشنا می شدم . چقدر عالی بود . بعد از چهار سال تازه فهمیدیم پیرزن تموم اون سوره ها را حفظ بوده ... پیرزن ساده ای در یک شهر کوچک فقط با عملش و رفتارش هممونو تغییر داده بود . خدای بزرگ چقدر سپاسگزارم که چنین فردی را سر راهم گذاشتی... 🍃🌸 @Dost_an
🌹 #پیامبر_اکرم_(ص): از زیاد خوابیدن بپرهیزید؛ زیرا پُرخوابی، شخص را در روز قیامت، تنگدست وا مینهد. 📚 الاختصاص: ص۲۱۸ @Dost_an
شهیدی که قرض تفحص کننده ی خود را داد.. بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ دعوت می کنیم با خواندن این متن مهمان ویژه ی یک شهید شوید... آن طور که خودش تعریف می کرد از سادات و اهل تهران بود و پدرش از تجار بازار تهران. علیرغم مخالفت شدید خانواده و به خاطر عشقش به شهدا، حجره ی پدر را ترک کرد و به همراه بچه های تفحص لشکر27 محمد رسول الله (صلی الله علیه وآله) راهی مناطق عملیاتی جنوب شد. یکبار رفتن همان و پای ثابت گروه تفحص شدن همان. بعد از چند ماه، خانه ای در اهواز اجاره کرد و همسرش را هم با خود همراه کرد. یکی دو سالی گذشته بود و او و همسرش این مدت را با حقوق مختصر گروه تفحص می گذراندند. سفره ی ساده ای پهن می شد اما دلشان، از یاد خدا شاد بود و زندگیشان، با عطر شهدا عطرآگین. تا اینکه... تلفن زنگ خورد و خبر دادند که دوپسرعمویش که از بازاری های تهران بودند برای کاری به اهواز آمده اند و مهمان آنان خواهند شد. آشوبی در دلش پیدا شد.حقوق بچه ها چند ماهی می شد که از تهران نرسیده بود و او این مدت را با نسیه گرفتن از بازار گذرانده بود... نمی خواست شرمنده ی اقوامش شود. با همان حال به محل کارش رفت و با بچه ها عازم شلمچه شد. بعد از زیارت عاشورا و توسل به شهدا کار را شروع کردند و بعد از ساعتی استخوان و پلاک شهیدی نمایان شد. شهید سید مرتضی دادگر. فرزند سید حسین. اعزامی از ساری...گروه غرق در شادی به ادامه ی کار پرداخت اما او... استخوان های مطهر شهید را به معراج انتقال دادند و کارت شناسایی شهید به او سپرده شد تا برای استعلام از لشکر و خبر به خانواده ی شهید،به بنیاد شهید تحویل دهد. قبل از حرکت با منزلش تماس گرفت و جویای آمدن مهمان ها شد و جواب شنید که مهمان ها هنوز نیامده اند اما همسرش وقتی برای خرید به بازار رفته مغازه هایی که از آنها نسیه خرید می کرده اند به علت بدهی زیاد، دیگر حاضر به نسیه دادن نبودند و همسرش هم رویش نشده اصرار کند... با ناراحتی به معراج شهدا برگشت و در حسینیه با شهیدی که امروز تفحص شده بود به راز و نیاز پرداخت... "این رسمش نیست با معرفت ها. ما به عشق شما از رفاهمان در تهران بریدیم. راضی نشوید به خاطر مسائل مادی شرمنده ی خانواده مان شویم...". گفت و گریست. دو ساعت راه شلمچه تا اهواز را مدام با خودش زمزمه کرد: «شهدا! ببخشید. بی ادبی و جسارتم را ببخشید...» وارد خانه که شد همسرش با خوشحالی به استقبال آمد و خبر داد که بعد از تماس او کسی در خانه را زده و خود را پسرعموی همسرش معرفی کرده و عنوان کرده که مبلغی پول به همسر او بدهکار بوده و حالا آمده که بدهی اش را بدهد. هر چه فکرکرد، یادش نیامد که به کدام پسرعمویش پول قرض داده است...با خود گفت هر که بوده به موقع پول را پس آورده. لباسش را عوض کرد و با پول ها راهی بازار شد. به قصابی رفت. خواست بدهی اش را بپردازد که در جواب شنید:بدهی تان را امروز پسرعمویتان پرداخت کرده است. به میوه فروشی رفت...به همه ی مغازه هایی که به صاحبانشان بدهکار بود سر زد. جواب همان بود....بدهی تان را امروز پسرعمویتان پرداخت کرده است... گیج گیج بود. مات مات. خرید کرد و به خانه بر گشت و در راه مدام به این فکر می کرد که چه کسی خبر بدهی هایش را به پسرعمویش داده است؟ آیا همسرش؟ وارد خانه شد و پیش از اینکه با دلخوری از همسرش بپرسد که چرا جریان بدهی ها را به کسی گفته ... با چشمان سرخ و گریان همسرش مواجه شد که روی پله های حیاط نشسته بود و زار زار می گریست... جلو رفت و کارت شناسایی شهیدی را که امروز تفحص کرده بودند در دستان همسرش دید. اعتراض کرد که: چند بار بگویم تو که طاقت دیدنش را نداری چرا سراغ مدارک و کارت شناسایی شهدا می روی؟ همسرش هق هق کنان پاسخ داد: خودش بود. خودش بودکسی که امروز خودش راپسرعمویت معرفی کرد صاحب این عکس بود. به خدا خودش بود.... گیج گیج بود.مات مات... کارت شناسایی را برداشت و راهی بازار شد. مثل دیوانه ها شده بود. عکس را به صاحبان مغازه ها نشان می داد. می پرسید: آیا این عکس،عکس همان فردی است که امروز...؟ نمی دانست در مقابل جواب های مثبتی که شنیده چه بگوید...مثل دیوانه هاشده بود. به کارت شناسایی نگاه می کرد. شهید سید مرتضی دادگر. فرزند سید حسین. اعزامی از ساری...وسط بازار ازحال رفت... پی نوشت۱. این خاطره در مراسم تشییع این شهید بزرگوار، توسط این برادر برای حضار بیان شد. پی نوشت۲. قبر مطهر این شهید، طبق وصیت خودش در دل جنگلهای اطراف شهر ساری، در کنار بقعه ی کوچک و ساده ی امامزاده جبار، قرار دارد. شادی روح همه ی شهدا صلوا ت 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷 @Dost_an