eitaa logo
دکتر سیدعظیم قوام
353 دنبال‌کننده
244 عکس
23 ویدیو
0 فایل
آثار صوتی و قلمی دکتر سیدعظیم قوام در حوزه خانواده ( ازدواج، همسرداری، تربیت فرزند ) ۱ - دارای دکترای حقوق از دانشگاه تهران ۲ - عضو هیأت علمی دانشگاه ۳ - دارای ۴۳ تألیف در حوزه های حقوقی ، فرهنگی ، تربیتی و خانواده ارتباط با ادمین کانال: @Admin_Ghavam
مشاهده در ایتا
دانلود
❇️ ۲- هر کس به دین خود مادرم فرد مذهبي‌اي بود و دلش مي‌خواست مرا هم مثل خودش تربيت كند. من تا قبل از دانشگاه به قول مادرم دختر خوبي بودم؛ اما وقتي وارد دانشگاه شدم سيل شبهات و سؤال‌هاي بي‌پاسخ كه گاهي با ريشخند برخي از اساتيد مطرح مي‌شد به ذهنم وارد شد و مانند زنجير دست و پاي فكر و قلبم را بست. نسبت به نمازهايم كه هر روز مي‌خواندم سست شدم و حجاب برايم مسخره و دست‌وپاگير به‌حساب مي‌آمد. گاهي هم به دختراني كه حجاب داشتند براي گرم‌شدن بزم دوستانه خودمان، گوشه و كنايه مي‌زديم. پیش از این يك تار مويم را مرد نامحرم نديده بود؛ اما ديگر موهاي هفت رنگم در ويترين سرم جلوه‌نمايي می‌کرد و اين را حق و آزادي خود مي‌دانستم. آزادي‌اي كه به‌خاطر آن، عزيزترين بستگانم را از خودم دلخور كرده بود. برای مثال برادر بزرگ و غيرتي من آخرين بار با چشماني اشك‌بار از من جدا شد. مادرم از این رفتارم خيلي حرص مي‌خورد؛ اما تأثیر دانشگاه و سخنان هم‌كلاسي‌هایم از نصایح و غصه‌های خانواده بیشتر بود. شعار من در خانه شده بود: موسي به دين خود، عيسي به دين خود! هر كسي را در قبر خودش می‌گذارند! و گاهي هم گريه می‌کردم به بهانۀ زورگویی‌هایی که به من می‌شد! من مي‌خواستم خودم باشم؛ اما همۀ خانواده می‌خواستند جلوي راحتي‌ام را گرفته و مرا داخل كيسة چادر و مقنعه هُل بدهند! و از من يك اُمّل بسازند تا در دانشگاه همه به من بخندند! اما من راهم را انتخاب كرده و تاوانش را كه قهرها و اوقات تلخي‌هاي پدر، مادر و برادرم بود مي‌دادم. مي‌خواستم تا رسيدن به هدف و تسليم‌كردن آنها به كارم ادامه دهم و بهترين راه را، فرار از اين زندان تاريك و تنگ محدوديت‌ها ديدم. از بين خواستگارها، مردي را انتخاب كردم كه اُمّل و اهل گيردادن نبود. او هم مثل من فكر مي‌كرد؛ دنبال زني مي‌گشت كه با او بسازد و به او گير ندهد و به آزادي و خلوتش احترام بگذارد! با وجود مخالفت مادرم و با سماجتِ من و سهراب، پيوند ازدواجمان بسته شد. روزهاي زيادي از زندگي ما گذشت. حال و هواي تجددخواهيِ دانشگاهي با شروع كارهاي پرمشغلۀ خانه، بارداري و تعويض پوشك بچه از سرم پريده بود. از زندگي با شوهرم نسبتاً راضي بودم. چيزي كه من و شوهرم را گاهي مثل دو خروس جنگي مقابل چشمان فرزند پنج ساله‌مان به جان هم مي‌انداخت، عادت شوهرم به تماشای فيلم شو و رقص‌هاي زنان بود. راستش به‌عنوان يك زن به من بر‌می‌خورد. شده بودم مانند کاسبی كه از صبح تا شب جلوی مغازه‌اش را آب و جارو مي‌كند؛ ولي همسايه‌ها سبدسبد از جاي ديگري جنس مي‌خرند و از مقابل چشمان او به خانه مي‌برند. لباس‌ها و آرايش‌هاي زيادي را گاهي به تقليد از خانم‌هايي كه مي‌فهميدم براي شوهرم جذاب‌اند امتحان مي‌كردم و با زبان بي‌زباني داد مي‌زدم كه بي‌انصاف من براي تو به اين خانه آمده‌ام؛ ولي او فقط وقتي به یاد من مي‌افتاد كه بخواهد التهاب شهوتش را با من فرو نشاند و با اين كارش آب سرد بر آتش عشقم مي‌ريخت و من را نسبت به خودش دلسرد می‌کرد؛ تا اینکه جز خاكستري از خاطرات ايام عقد و چند عكس يادگاري كه احساس مي‌كردم در آنها مثل احمق‌ها به بدبختي خودم می‌خندیدم، باقي نماند. من مانند عروسك هم نبودم؛ چون عروسك، همه چيز يك دختربچه است. گاهي فكر مي‌كردم در دستان سهراب مثل یک دستمال كاغذي هستم كه پس از مصرف مرا به كناري مي‌اندازد. با مشاوران زيادي صحبت كردم؛ اما سهراب همراه من نمي‌آمد. مشاوران مي‌گفتند: «سهراب نباشد كار ما تا حدود زيادي مثل يك‌طرفه به قاضي‌رفتن است» از همه بدتر، نمك‌ريختن برخی مشاوران ناصالح بر زخم من بود که می‌گفتند: «برو خانم! به خلوت همديگه احترام بذاريد! خدارو شكر كن كه نفقه مي‌ده، باهات به منزل پدرت می‌آد، به بستگانت احترام مي‌ذاره، دست بزن نداره و از همه مهم‌تر اینکه معتاد نيست! اون با تو ازدواج كرده، اسير تو كه نيست! اگه خیلی بهش گیر بدی وضع بدتر مي‌شه، مي‌ره توی دنياي واقعي یه همراه پيدا مي‌كنه و از چيزي كه مي‌ترسي به سرت میاد!»؛ ولي واقعاً معتقدم هيچ مردي مانند يك خانم نمي‌تواند درك كند كه در اين شرایط چه فشاري به شخصيت زن وارد مي‌شود. شخصيتي كه مثل سيگار بعد از كشيدن، شيرۀ جانش زير پاي بي‌مهري و نامردي له مي‌شود. پل‌هاي پشت سرم را هنگام خواستگاري خراب كرده بودم. از طرفي براي رسيدن به سهراب با خانواده‌ام درافتاده بودم و اکنون كسي را نداشتم تا مشکلم را با او مطرح كنم. از سويي ديگر با قولي كه به سهراب داده بودم نمي‌توانستم به كارش اعتراض كنم. وقتي مي‌آمدم از او گلایه كنم، بدون اينكه كلامم را بشنود، سرم داد مي‌زد: باهات شرط كردم كه به خلوتم احترام بگذاری! پا روي دُمم نگذار! ببین من اصلاً یک‌بار هم به تو مي‌گویم تو چه غلطي مي‌كني؟! تو هم باید با من کاری نداشته باشی! روزي يكي از اقوام شوهرم از دنيا رفت. وقتي براي تشييع رفتيم، من جنازه او را ديدم؛ اما چيزي كه مانند
زمین لرزه‌اي با ريشتر شديد دلم را لرزاند و مرا به خود آورد، مشاهدۀ جنازۀ پسر‌بچه‌ای دو ساله و دختر‌بچه‌ای پنج‌ساله‌ بود. اين زلزله فطرتم را زيرورو كرد و غبار سنگيني را كه روی آن بود، زدود. بعد از بازگشت به خانه روزها در فكر فرو رفتم که من كيستم؟ اينجا چه مي‌كنم؟ براي چه به دنيا آمده‌ام؟ آيا همة زندگي در خوردن و خوابيدن و سپس مردن، خلاصه مي‌شود؟ عاقبتم چه خواهد شد؟ اينها پرسش‌هایی بود كه خورة ذهنم شده بود. من كه تا به حال از كارشناسان ديني و روحانيون خوشم نمي‌آمد با اصرار مادرم براي اولين‌بار با ترديد براي يافتن پاسخ سؤال‌هايم با حوزۀ خواهران قم تماس گرفتم. با تكرار این تماس‌ها و مطالعۀ كتاب‌هايي كه معرفي مي‌شد، پاسخ بسياري از سؤال‌هايم را دریافتم. از اينكه در خانه‌اي مذهبي زندگي كرده؛ ولي با مذهب بيگانه بودم احساس بدي داشتم. چادر نماز مادرم را كه بوي انس با خدا مي‌داد از او گرفتم تا سرم کنم و مادرم از خوشحالي این کار من، ختم صلوات گرفت. دلم مي‌خواست چادر به سر كنم؛ اما براي سهراب و خانواده‌اش خيلي سخت بود. آنها حتي عارشان مي‌آمد كه من مانتويي باشم و باحجاب. جوّ بدحجابي تهران آن‌قدر براي شوهرم جا افتاده بود كه به من مي‌گفت: تو چرا مثل زنان و دختران نيستي؟ آیا مي‌خواهي خودت را با مخفي‌كردن موها و آرايش‌نكردن، به ديگران مطرح كني؟ روزي شنيدم يكي از مردان اقوام كه رابطة خوبي با همسرش داشت و عشق‌شان ضرب‌المثل شده بود، هنوز چند ماه از فوت همسرش نگذشته، دختر بسيار جواني را عقد كرده است. رفتار آن شخص روزهاي زيادي مرا به فكر فرو برد؛ كه پس چه شد آن عشق؟ اعتقادم اين نبود كه حالا كه زنش مرده، او هم بميرد؛ اما به حرمت همسر و حق مادري‌اي كه بر فرزندانش داشت، لااقل كمي بيشتر صبر مي‌كرد. احساس مي‌كردم رفيق بي‌كلك فقط خداست. تلاش كردم بيشتر به‌سمت خدا بروم و همسرم را هم با خود ببرم؛ اما افسوس كه هيچ‌يك از روش‌هاي من جواب نمي‌داد. روزي شوهرم را به قطعۀ فرشتگان بهشت زهرا بردم، جايي كه آرامگاه كودكان و نوزادان بود. با اين كار مي‌خواستم بر شوهرم اثر معنوي بگذارم؛ اما محيطِ كاري و برنامه‌هاي ضد ديني ماهواره آن‌قدر سموم غفلت و شبهه را به خوردش داده بودند كه اثري نداشت. الآن من مانده‌ام چه كنم؟ 📌 نظر کارشناس 🔹۱- اگر ایمان و اطلاعات دینی کسی ضعیف باشد، در برابر شبهات مغلوب و مقهور خواهد شد. افرادی که از ایمان و آگاهی‌های لازم برخوردارند به‌ این سادگی‌ها تحت تأثیر القائات و سخنان نادرست دیگران قرار نمی‌گیرند. 🔹۲- نداشتن اعتماد به نفس کافی نیز از دیگر عواملی است که موجب می‌شود دانشجویان در برابر سخنان نادرست برخی استادان، احساس حقارت کرده و مقهور نظرات آنان شوند. 🔹۳- ناتوانی والدین در پاسخگویی به شبهات فرزندان خود نیز در انحرافات آنان تأثیرگذار است. موفقیت در امر تربیت صحیح فرزندان، مستلزم دانش و آگاهی لازم در والدین است، به‌گونه‌ای که بتوانند از عهدة پاسخگویی به شبهات و پرسش‌های فرزندان خود برآیند. 🔹۴- جوانان عزیز باید پرسش‌ها و شبهات خود را با افراد متخصص و واجد شرایط در میان بگذارند تا بتوانند راهنمایی مناسب و پاسخ‌های صحیحی به‌دست آورند. همان‌طور که در پایان ماجرا، دختر جوان به این امر پی برده و با مراجعه به متخصصان مربوط، پاسخ درست شبهات و پرسش‌های خود را گرفته و به حقیقت دست یافت. 🔹۵- یکی از آثار اجتناب‌ناپذیر موافقت زنان به استفاده از ماهواره در خانه، آلودگی اخلاقی شوهرانشان است؛ اما از آنجا که این تأثیرگذاری و انحراف، تدریجی است؛ از این‌رو معمولاً زنان در ابتدا خطر آن را جدی نگرفته و زمانی متوجه تأثیر ویرانگری آن می‌شوند که دیگر کار از کار گذشته است. 🔹۶- در مراجعه به مشاوران باید تحقیق و دقت زیادی شود؛ چرا که برخی از آنان صلاحیت اخلاقی و علمی لازم را ندارند. ✅ برگرفته از کتاب گمگشتگان، تالیف دکتر سید عظیم قوام. 🆔 @Dr_Ghavam
❇️ ۳- انتقام غیر اخلاقی همسايه‌ها زاغ‌سياه شوهرم را چوب مي‌زدند و برايم خبر مي‌آوردند که هر موقع براي ديدن پدر و مادرم به شهرستان مي‌روم، او زنان خياباني را به خانه مي‌آورد. اين موضوع خيلي عذابم مي‌داد؛ اما چون آشنايي من و بهزاد نيز از يک دوستي خياباني شروع شده بود و خانواده‌ام از اول با ازدواج ما مخالف بودند، نمي‌توانستم اعتراض کنم. چندين و چند بار از بهزاد خواهش کردم که دست از کارهاي غير اخلاقي خود بردارد و بيشتر به فکر من و پسر کوچک‌مان باشد؛ ولي او به حرف‌هايم توجهي نشان نمي‌داد و آن‌قدر به‌دنبال هوس‌بازي خود رفت که مرا عقده‌اي کرد. باور کنيد حس خودکم‌بيني و حقارت مانند موريانه‌اي به جانم افتاده بود و مرا از نظر روحي و رواني تا مرز نابودي پيش برد. نمي‌دانم چرا با افکاري احمقانه تصميم گرفتم از شوهرم انتقام بگيرم و خودم را گرفتار ارتباط مخفيانه با پسري جوان کردم و...! من روسياه و شرمنده‌ام و عذاب وجدان آزارم مي‌دهد. پس از گذشت چند ماه از اين ارتباط مخفيانه، به شوهرم گفتم که چه حماقتي کرده‌ام و مي‌خواهم گذشته را جبران کنم؛ اما او نتوانست خودش را کنترل کند و ‌چنان کتکم زد که اگر چند دقيقه ديرتر به بيمارستان می‌رسیدم، ممکن بود جانم را از دست بدهم! ساعاتی بعد وقتی داشتم ماجرای تلخ خود را در کلانتری شرح می‌دادم، همسرم حرف‌های مرا تأیید کرده و به مأموران گفت: «اعتراف مي‌کنم که ظرفيت پول و ثروتي رو که در کمتر از چند سال به‌دست آوردم، نداشتم. روزي که با همسرم ازدواج کردم، بيکار بودم؛ اما با کمک پدرم تونستم کار و کاسبي مناسبی راه بندازم و صاحبِ خونه و زندگي مجللي بشم. افسوس که از دوران جوونی به ارتباط‌های خيابوني عادت کرده بودم و خودمو فردی زرنگ فرض مي‌کردم. همسرم راست ميگه، اون چند بار از من خواست که دست از کارهام بردارم؛ اما فايده‌اي نداشت. چند شب قبل که مينا برام تعريف کرد به تلافي اشتباهاتم چیکار کرده، دنيا رو سرم خراب شد و تازه اون موقع بود که فهميدم ناموس يعني چی و دنبال ناموس کسي رفتن زرنگي نيست. ‌ای کاش با چشم دل زيبايي‌ها و خوبی های همسرم رو می‌دیدم تا این‌همه دچار اشتباه نشم. وقتي از زبون پسر ۳ سالم شنيدم که به پدربزرگش مي‌گفت: مامانم با پسر همسايه دوست شده و بابا را دوست نداره، خيلي عذاب کشيدم و قلبم گرفت.» اینک در بلاتکلیفی مانده‌ام: با ضرب‌و‌شتم شوهرم چه کنم؟ آیا فساد اخلاقی شوهرم ادامه پیدا می‌کند یا واقعاً پشیمان شده است؟ با فسادی که خودم مرتکب شدم و آبرویم رفته چه کنم؟ 📌 نظر کارشناس 🔹 ۱- ارتباط‌های خیابانی قبل از ازدواج بهزاد نشان می‌دهد که مینا دقت لازم را در انتخاب همسر نداشته و در نتیجه گرفتار عواقب آن شده است. نباید فراموش کرد که ارتباط‌های خیابانی پسران جوان در دوران قبل از ازدواج به سادگی و با پیوند ازدواج از بین نمی‌رود و معمولاً پس از آن نیز ادامه پیدا می‌کند. علت آن هم روشن است؛ وقتی پسری قبلاً با زنان و دختران مختلف رابطۀ جنسی برقرار کرده و تنوع‌طلب شده باشد، پس از ازدواج، دیگر به‌سادگی نمی‌تواند به همسر خود راضی شده و تنها به یک زن اکتفا کند! 🔹 ۲- توصیه‌های مینا به‌تنهایی برای اینکه بهزاد دست از روابط نامشروع خود با زنان خیابانی بردارد، کافی نبوده و با توجه به پیشینۀ بهزاد، ایشان اولاً باید به تنهایی به مسافرت‌های چندروزه نمی‌رفت تا شوهرش تنها نماند و زمینه آلودگی او به‌راحتی فراهم نمی‌شد؛ همچنین باید موضوع را با والدین و بزرگان خود یا بهزاد مطرح کرده و برای حل مشکل از آنان کمک می‌گرفت. 🔹 ۳- برخورد احساسی و غیرمعقول مینا با موضوع و حل مشکل از طریق خیانت متقابل، نه‌تنها مشکل مینا را حل نکرد؛ بلکه خود او را هم به تباهی کشاند. ✅ برگرفته از کتاب گمگشتگان، تالیف دکتر سید عظیم قوام. 🆔 @Dr_Ghavam
❇️ ۴- گزیده‌شدن دوباره از یک سوراخ فکر مي‌کردم آشنايي من با حامد که براي انجام کاري به محل کارم آمده بود، يک اتفاق عالي در زندگي‌ام بود؛ اما حالا مي‌فهمم عجب اشتباه بزرگي کرده‌ام. من و حامد چند ماه به‌طور پنهاني و بدون اطلاع خانواده‌ام با هم رابطه داشتيم و هر موقع دلتنگ هم مي‌شديم در پارک، قرار ملاقات مي‌گذاشتيم. او در اين مدت با وعده‌هاي پوشالي مرا خام کرد؛ ولي پس از آنکه اين رابطۀ مثلاً عاطفي به سوء استفاده‌هاي مکرر ختم شد، خودش را کنار کشيد و گفت خانواده‌اش راضي به اين ازدواج نيستند. نمي‌دانستم چه‌کار کنم و با نگراني عجيبي که داشتم به سراغ دوست حامد؛ یعنی احسان رفتم تا از او کمک بگيرم. واقعيت را براي اين پسر جوان تعريف کردم و او که به ظاهر خودش را خيلي ناراحت نشان مي‌داد، گوشي تلفن را برداشت و در تماس تلفني که با حامد داشت او را به باد فحش و ناسزا گرفت. احسان به من قول داد که کمکم کند؛ اما چند روز بعد تماس گرفت و در ديداري که با هم داشتيم ادعا کرد با حامد قطع رابطه کرده است. آن روز احسان گفت هميشه به دوستش حامد حسودي‌اش مي‌شده که چه دختري را براي ازدواج انتخاب کرده است و حالا که چنين خيانتي در حقم شده است، حاضر است يک عمر در کنارم باشد و مرا به خوشبختي برساند. او با سخنان احساسي، مرا تحت تأثير قرار داد و متأسفانه دوباره فريب خوردم و مرتکب خطاي ديگري شدم. من و احسان با هم قرار ازدواج گذاشتيم؛ ولي او اصرار داشت چند ماه صبر کنم تا کمي به کار و کاسبي‌اش سر و سامان بدهد تا روزي که به خواستگاري‌ام آمد، حرفي براي گفتن داشته باشد. افسوس که اين رابطه نيز خیلی زود رنگ و بوي ديگري به خود گرفت و احسان هم به من خيانت کرد و حالا مي‌گويد بهتر است براي هميشه همديگر را فراموش کنيم! 📌 نظر کارشناس 🔹 ۱- ارتباط مخفی با جنس مخالف و به دور از چشم خانواده، معمولاً چنین عواقب تلخی را به‌دنبال دارد. 🔹 ۲- برخورد احساسی و اعتماد بی‌جای دختران به مردان و پسران، یکی از عوامل اصلی قربانی‌شدن و تعرض به آنان است. 🔹 ۳- دختران و زنان جوان باید این واقعیت تلخ را بپذیرند که برقراری رابطۀ دوستی از سوی پسران و مردان، غالباً به قصد ازدواج نبوده و به دنبال خوش‌گذرانی هستند. 🔹 ۴- حتی در صورتی‌که دختران از روی ناآگاهی و غفلت، در دام دوستی‌های کاذب پسران و مردان شهوت‌ران بیفتند، نباید اجازه بدهند به بهانة ازدواج (که معلوم نیست تحقق پیدا کند) به عفت آنان تعرض شود؛ زیرا چنین آسیب‌هایی هیچ‌گاه قابل جبران نیست. 🔹۵- نکته عجیبی که در این ماجرا به چشم می‌خورد، آن است که با وجود تجربة تلخ دختر از برقراری رابطه با حامد، این اقدام نادرست بار دیگر با احسان تکرار شده و از عملکرد نادرست قبلی خود، عبرت نگرفته است !؟ ✅ برگرفته از کتاب گمگشتگان، تالیف دکتر سید عظیم قوام. 🆔 @Dr_Ghavam
❇️ ۵- از چاله به چاه افتادن آن روز امیر آمد؛ اما‌ ای‌كاش هرگز نمی‌آمد؛ زیرا آن ملاقات كوتاه كافی بود تا مرا نادانسته اسیر عشق ناخواستۀ خود كند. نتیجۀ آن اتفاق ساده، عشق آتشینی شد كه وجودمان را گرم می‌كرد. انگار همین دیروز بود. سال گذشته همین روزها زیر آفتاب با هم قدم می‌زدیم و برای آینده‌مان نقشه می‌كشیدیم. او به من می‌گفت: «بدون تو هرگز زنده نخواهم ماند.» ولی چه كسی باورش می‌شد، آن آشنایی كه با یك مزاحمت تلفنی آغاز و به یك عشق سوزان ختم شده بود، چنین آسان زندگی‌ام را دگرگون كند. در ابتدا روزهای خوشی با او داشتم. بعد از آشنایی و ارتباط گرم و صمیمانه‌ای که حاصل شده بود، او رفت تا به قول خودش مقدمات خواستگاری و عروسی‌مان را فراهم كند؛ اما دیگر خبری از او برایم نرسید. یكی دو ماه بعد از رفتن امیر، به‌صورت اتفاقی از زبان برادرم ابوالفضل درباره شریكش علیرضا و برادرش امیر كه مدتی را در شهر ما بود و طی آن مدت تا توانسته بود ابوالفضل و علیرضا را سركیسه كرده بود. باورم نمی‌شد فریب یك جوان معتاد را خورده باشم؛ زیرا خیلی آراسته و مرتب بود و اصلاً به نظر نمی‌آمد معتاد باشد. خدایا چه كنم؟ چه‌طور می‌توانم به برادرم ابوالفضل بگویم آن جوانك بی‌سروپا با وعدۀ ازدواج با خواهرش دوست شده و عفت او را لکه‌دار کرده است!؟ با تمام وجود دلم می‌خواست انتقام دل شكسته‌ام را از همۀ مردان بگیرم. بعد از امیر با جوانان بسیاری آشنا شدم. از آن پس، این من بودم كه دیگران را انتخاب می‌كردم. مردان بعدی، مرا با نام خودم نمی‌شناختند، من برای آنها حمیرا بودم، دختری بی‌پروا ولی دست‌نیافتنی كه مردان را در برهوت سوزان خواسته‌هایشان تا لب چشمۀ جوشان عشق می‌برد و تشنه برمی‌گرداند. من و مهسا و عطیه مخفیگاهی داشتیم كه در آن جمع می‌شدیم و با دوستانمان قرار می‌گذاشتیم و جشن می‌گرفتیم. كسی نمی‌دانست حمیرا همان الهۀ سر به زیر است. خیال می‌كردم خیلی زرنگ هستم تا اینكه یك روز مردی در میان مهمانان پاتوق ما به من علاقه‌مند شد و برایم از عشق واقعی گفت. این دیدار باعث شد تا دوباره عشق به سراغم بیاید. فرهاد جوان خوش‌پوش و مؤدبی بود. به من گفت که گذشته‌ام را فراموش کنم و به فکر یک زندگی سالم باشم؛ اما بعد از مدتی ناخواسته با فرهاد وارد یک زندگی سیاه‌تر و کثیف‌تر شدم. آپارتمانی را اجاره کردیم تا با هم در آنجا انتقال و فروش مواد مخدر به نوجوانان و دانش‌آموزان را انجام دهیم. خواستگار من این‌بار یک آدم زرنگ و رند بود که به‌سادگی دفعۀ قبل، مرا فریب داد. چاره‌ای جز این راه برایم باقی ‌نمانده بود. رفته‌رفته خودم هم آلوده شدم روزها خمار بودم. با اولین تزریق نشئه می‌شدم و تا شب در خواب بودم. سر شب برای فروش مواد، دور و بر سینماها، پارك‌ها و آموزشگاه‌های مختلف پرسه می‌زدیم، گاهی هم برای دستگرمی، كیف‌قاپی می‌كردیم و ضبط خودرو می‌دزدیديم. تا اینکه یک روز همة دارایی مرا برداشت و رفت و هنوز هم برنگشته و من چشم به‌راه آمدن مردی هستم که به من گفت: دوستت دارم!! 📌 نظر کارشناس 🔹 ۱- علاقه احساسی، بی‌مبنا و بدون شناخت الهه نسبت به امیر، زمینه‌ساز لکه‌دار‌شدن عفت و بروز حوادث تلخ و ناگوار برای وی شده است. 🔹 ۲- این ماجرا نشان می‌دهد که حوادث بسیار تلخ و جبران‌ناپذیر برای دختران، حتی می‌تواند با یک مزاحمت تلفنی ساده شروع شود. اگر الهه به آن مزاحمت تلفنی جواب سرد و تندی داده و آن را ادامه نمی‌داد، هرگز چنین اتفاقات شومی برایش پیش نمی‌آمد. 🔹 ۳- برخی دختران وقتی بر اثر بی‌دقتی و غفلت، فریب پسران را خورده و عفت و آینده خود را از دست می‌دهند، به‌دنبال انتقام از همه پسران و مردان می‌افتند؛ که این امر نه‌تنها مشکلی را حل نمی‌کند؛ بلکه به انحرافات و آسیب‌های بیشتری می‌انجامد. 🔹 ۴- پیوستن الهه به یک محفل مخفی با دختران دیگر، یکی دیگر از خطاهای اوست که منجر به انحرافات و حوادث تلخ بعدی می‌شود. 🔹 ۵- الهه با وجود تجربه تلخ قبلی خود با امیر، متأسفانه همان مسیر نادرست را با پسر دیگری ادامه داده و بیش از پیش در باتلاق فساد و تباهی گرفتار می‌شود. ✅ برگرفته از کتاب گمگشتگان، تالیف دکتر سید عظیم قوام. 🆔 @Dr_Ghavam
❇️ آشنایی در پارک پايیز سال ۱۳۸۴ به مأموران مبارزه با مفاسد اجتماعی نیروی انتظامی اطلاع داده شد در یكی از خانه‌های شمال شهر مشهد، نیمه‌های شب رفت‌و‌آمدهای مشكوكی صورت می‌گیرد و تعدادی زن و مرد با وضعیت ظاهری نامناسب وارد خانه ویلایی می‌شوند و تا ساعاتی از بامداد مشغول خوش‌گذرانی هستند. با دریافت این گزارش، مأموران با مجوز قضایی، خانۀ ویلایی را به‌طور غیرمحسوس تحت نظر قرار داده و درباره مالک ‌خانه و افرادی كه به آن رفت‌وآمد می‌كنند، اطلاعاتی کسب کردند. مأموران پس از تحقیقات دریافتند كه خانه متعلق به یك تاجر فرش است كه آن را به برادرش سپرده و خودش در پاریس زندگی می‌كند. آنها همچنین پی بردند كه صاحب‌خانه و برادرش سوابقی در زمینه قاچاق عتیقه و مواد مخدر دارند و برادر صاحب‌خانه از این محل به‌عنوان مخفیگاه قاچاقچیان مواد مخدر و اشیای عتیقه و محل خوش‌گذرانی مردان هوسران و زنان و دختران بدنام و فراری استفاده می‌كند. یك شب مأموران با تحقیقات غیرمحسوس دریافتند برادر صاحب‌خانه مهمانی پنهانی برگزار كرده است و عده‌ای از زنان و مردان هوسران نیز در آنجا حضور دارند؛ بنابراین با دستور قضایی وارد خانه شدند و ۴۲ نفر زن و مرد را در آن شب‌نشینی دستگیر كردند؛ اما پس از تحقیق و بررسی متوجه شدند یك دختر و پسر جوان همراه مرد میان‌سالی (که برادر صاحب‌خانه بود) از خانۀ ویلایی فرار كرده‌اند. مأموران با بی‌سیم موضوع فرار آنها را به مركز پلیس مخابره كردند. آنان پس از مدتی جست‌وجو در خیابان‌های شهر به دختر ۱۹ ساله‌ای به نام پانته‌آ كه مضطرب و نگران به نظر می‌رسید، مشكوك شدند و پس از بازجویی و تحقیق و ارائۀ پاسخ‌های ضد و نقیض او را بازداشت كردند. مأموران پس از بازرسی از كیف‌دستی وی ۱۶۰ گرم هروئین كشف كردند. به‌دنبال اعترافات دختر، پسر جوان و مرد میان‌سال فراری را كه در دو خانه پنهان شده بودند، شناسایی و دستگیر شدند. پرونده متهمان پس از تحقیقات و بازجویی از آنها با صدور دو فقره كیفرخواست به دو بخش فساد اخلاقی و قاچاق و حمل و نگهداری مواد مخدر تفكیك شد. پرونده مسائل اخلاقی متهمان؛ از جمله ایجاد مركز فساد، ترغیب و تشویق دختران و زنان و مردان به فساد و رابطه نامشروع به دادگاه عمومی و پرونده مواد مخدر آنان به دادگاه انقلاب ارجاع شد. قاضی دادگاه انقلاب پس از تفهیم اتهام از پانته‌آ خواست درباره موضوع حمل و نگهداری ۱۶۰ گرم هروئین از خود دفاع كند. دختر جوان كه خود را فریب‌خورده و بی‌گناه می‌دانست در دفاع از خود گفت: «یك دختر بدبخت اهل شیراز هستم. از زمانی كه خودمو شناختم، رنگ شادی و خوشبختی و محبت رو ندیدم. از دوران كودكی و جوونی آرزو‌های زیادی داشتم؛ اما هیچ كدوم برآورده نشد. تو خونه ما كسی به فكر من نبود. 9 ساله بودم كه مادرم مُرد و پدرم هم بعد از سه ماه با یه زن بیوه ازدواج كرد. از وقتی كه اون زن به خونه ما اومد، بدبختی من بیشتر شد؛ چرا كه نامادری به هر بهونه‌ای منو تنبیه می‌كرد و كتكم می‌زد. چند بار این مسئله رو با پدرم در میون گذاشتم؛ اما چون اون از زنش حساب می‌برد، به‌جای توضیح خواستن از اون، منو نصیحت می‌كرد و گاهی وقتا با كمربند به جونم می‌افتاد. یه روز تو پارك ارم شیراز با پسر جوونی به نام هرمز كه برای تفریح از مشهد به شیراز اومده بود، آشنا شدم. اون وقتی فهمید كه من سرگذشت نكبت‌باری دارم، پیشنهاد ازدواج داد و تونست با چرب‌زبونی فریبم بده. اون‌قدر مهربون بود كه گول حرفاشو خوردم و از شیراز به مشهد فرار كردم. تو مشهد، هرمز منو به یه خونۀ ویلایی برد و بعد از چند روز، منو با مردای دیگه آشنا كرد! وقتی به خودم اومدم متوجه شدم كه زندگیمو باختم و دیگه روی بازگشت به شیرازو ندارم! هرمز و محمود (برادر صاحب‌خونه) تو کار قاچاق عتیقه و مواد مخدر بودن، منم با تهدید اونا مجبور بودم براشون كار كنم؛ به‌همین خاطر بعضی وقتا اونا بسته‌های كوچیكی رو به من می‌دادن تا به افراد پولدار بدم! من هم به‌خاطر اینكه جایی برای زندگی داشته باشم مجبور بودم به خواسته‌هاشون تن بدم در ضمن، همون خونۀ ویلایی، مخفیگاه مردای هوسرون و خوشگذرون بود.» پانته‌آ درباره حمل هروئین نیز گفت: «در اون شب‌نشینی شوم، وقتی مهمونا سرگرم خوش‌گذرونی بودن، مأمورا وارد خونه ‌شدن ما هم تو یه فرصت مناسب از اونجا فرار كردیم. تو راه، محمود بسته‌ای رو به من داد و خواست كه براش نگهداری کنم تا روز بعد به اون تحویل بدم؛ اما مأمورا دستگیرم کردن.» پانته‌آ در ادامه گفت: «آقای قاضی به خدا، بسته هروئین مال من نیست خدا شاهده تا حالا نمی‌دونستم هروئینو به دست افراد می‌رسوندم! من تو اون خونه جرئت سؤال‌كردن هم نداشتم. محمود و هرمز، دخترا و زن‌های ساده‌لوح رو با حرف‌های فریبنده، جذب می‌كردن و زن‌های قربانی، وقتی زندگیشونو از دست‌رفته می‌دیدن، مجبور به همكاری با این شیطون‌صفتا می‌شدن.»
📌 نظر کارشناس 🔹 ۱- خانواده‌های نابسامان، بستر مناسبی برای انحرافات فرزندان است؛ از این‌رو مسئولیت بخش عمده‌ای از عواقب این انحرافات و آلودگی‌ها بر عهده والدین است. 🔹 ۲- اعتماد بی‌جا و غیرمنطقی پانته‌آ به پسران و مردان غریبه از دیگر عوامل اصلی سرانجام تلخ و ناگوار اوست. 🔹 ۳- دوستی‌هایی که در خیابان‌ها و پارک‌ها بین دختران و پسران شکل می‌گیرد، معمولاً چنین عواقبی را به‌دنبال دارد. این دوستی‌ها اگر هم منجر به ازدواج شود، قابل اعتماد و پایدار نیست. ✅ برگرفته از کتاب گمگشتگان، تالیف دکتر سید عظیم قوام. 🆔 @Dr_Ghavam