شما هم قبول دارید وقتی از استخر میاید فقط باید بخوابید؟
خب من اسکل نه تنها ۱۰ ساعت از استخر رفتنم گذشته و نخوابیدم.. قبل اینکه برم استخر هم کلا دو ساعت خوابیدم… داشتم برای مدیا کادو آماده میکردم البته خب آماده نشد.. نصفش در واقع… نمیدونم چجور توضیح بدم ولی قرار شد ببرم خونه مهر کاملشو براش ببرم😭
سیلوانااااا کانال جدید زدممممم پاشو بیاااااا
#نامآور
————
خیلی وقته توش عضوم…
مفتخرم اعلام کنم که...سادیسمیک برگشته!
https://eitaa.com/sadismmik2
————-
باید بگم تو اینم عضوم ولی نمیدونم کی اومدم😭😂
وایی سیلوانا یه کتاب خریدم از نشر آراستگانه پر سانسوره 😭😭😭😭😭😭
فکم نشر آراستگان سانسور زیاد داره نه؟
بی سانسور ترین نشر چیه؟
————
نشر های خصوصی هستن که کتاب رو بدون سانسور ترجمه میکنن..
البته از نشر های مشهور خب باژ و مجازی سانسور خیلی کمی دارن
اژدها سواران کتابخوان🏴
وایی سیلوانا یه کتاب خریدم از نشر آراستگانه پر سانسوره 😭😭😭😭😭😭 فکم نشر آراستگان سانسور زیاد داره نه؟
البته در هر صورت بیشتر به مترجم بستگی داره …
https://eitaa.com/dragonbook/10076
واییی خادم سیاه
خیلی دوسش دارم :))))
#غریبه
———-
خیلی خوبه😭😂
انیمه مورد علاقه دوست صمیمیمه(مدیا)
ای غریبه خود رو معرفی کن عزیزم …
https://eitaa.com/dragonbook/10085
میشه از اینا بیشتر بزاری که پایان فیلم رو خودم خوب تصور کنم؟😔 باید به تخیل متوسل بشم
————-
ای بابا بد شد که..
آره آره حتما
خب باید بگم که فعلا قرار نیست تا یه مدت پیام بدم.. هم درس دارم.. هم اینکه مریض شدم دارم دار فانی را وداع میگویم..
تا یه مدت خداحافظ
Part 1
در با صدای جیغی باز میشود، کمی سرش را بالا می آورد ، نور از لابه لای در به سرعت به سلول تاریک نفوذ میکند ، چشمانش را روی هم فشار میدهد اما با سایه ای که روی او می افتد به آرامی چشم باز میکند ، مردی با کت شلوار سیاه و رسمی روبه روی او ایستاده و مرد دیگری با لباسهای نچندان رسمی کنار او ، شاید اگر کمی فضا روشن تر بود میتوانست تشخیص دهد که فرد روبه رویش چه کسی است؛ در هر حال برای او فرقی ندارد. احتمال میدهد از اعضای دولت هستند و دوباره آمده اند با لگدهایشان او را باز جویی کنند مرد کت شلواری به نزدیکی او می آید اما بر خلاف بقیه افراد دولت زانو میزند تا هم قد دختر شود صورتش را به صورت دختر نزدیک میکند و به جای شکنجه یا باز جویی بیخود پیشنهادی را مطرح : _ببین بچه ، نیومدم اینجا که ازت بازجویی کنم اومدم بهت یه پیشنهاد بدم ، میخوام آزادت کنم ولی به یه شرط باید باهامون همکاری کنی اگه کاری که میخواهیم خوب انجام بشه ، دولت از حکمت صرف نظر میکنه و یه حکم دیگه برات صادر میکنه ..... نظرت چیه قبول میکنی ؟ کمی مکث میکند ، بنظرش میآید که فرد روبه رویش برای آزار و اذیت بیهوده نیامده پس به خودش اجازه میدهد که جسارت کند، لبهای خشکش را از هم فاصله میدهد و با صدایی که بزور از گلویش خارج میشود میگوید: _آ _چی؟ _بهم یکم آب بدین. صدایش را بالا میبرد و با خونسردی میگوید: _یه بطری آب بیارین پس از چند دقیقه نگهبان وارد میشود و بطری آب را بدست مرد می دهد و با همان سرعتی که داخل آمده بود خارج میشود. مرد سر بطری را می چرخاند، سر بطری با تقه کوچکی باز میشود بطری را به سمت دختر میگیرد، دستش را از دور زانو هایش باز میکند، صدای گوش خراش زنجیر که به مچ دستش بسته شده به گوش میرسد ، جابه جا میشود، زنجیرهایی که به او متصل شده اند تکان میخورند و صدا میدهند ، صدایی آزار دهنده .
دستش را دراز میکند ، بطری را از مرد میگیرد ،مکث میکند با به یاد آوردن صدای باز شدن پلمپ در بطری ، همه ی آب را یک نفس مینوشد. اینبار دختر بطری را در دستش گرفته و مرد منتظر اوست ، به بطری خیره میشود پیش خودش دو دو تا چهارتا میکند سپس سوالش را مطرح میکند: _دقیقا از من چی میخواید _همکاری _من دست به کار کثیف نمیزنم _کثیف تر از قتل _آره، زنده به گور کردن _خودش یه نوع قتله ولی انقدر زجرت میده که دیگه چیزی ازت نمیمونه ، حتی ذره ای خوبی _تو که میخوای از اینجا در بیای چه فرقی میکنه _منم خط قرمزای خودمو دارم مرد که دیگر حوصله بحث کردن را ندارد آهی میکشد و میگوی _نگران نباش از خط قرمزات عبور نمیکنه.... قبوله؟ دختر که تنها راه فرارش از این جهنم این موقعیت است او را به راحتی از دست نمیدهد، علاوه بر این چشمان مرد برایش گواهی به راستی موضوع میدهند . _قبوله ولى ...... _ولی؟ _بیخیال. کلید زنجیرها را از جیبش بیرون میکشد، اوه یادم رفت که بگویم این زنجیرها طوری طراحی شده اند که ضد ***ه هستند بگذریم؛ قفل ها را دانه به دانه باز میکند سپس از جایش بلند میشود _ مجبورم با دیدن دستبند و پارچه سیاه در دست مرد متوجه موضوع میشود، مخالفتی نمیکند تا روند اداری سریع تر پیش برود، حوصله آن زندان بان روانی و نگهبانانش را ندارد ، دستش را به دیوار گرفته و از جایش بلند میشود، کمی میایستد پاهایش که از حالت کرختی در میآید آرام شروع به راه رفتن میکند ولی هنوز دستش را به دیوار گرفته است نگاهی به مرد می اندازد ، نگاهش سرد است اما انگار دلگرمی کوچکی ته نگاهش وجود دارد یا شاید هم دختر اینگونه تصور میکند، نفسش را صدا دار بیرون میدهد روبه روی مرد می ایستد و دستانش را جلو میآورد ،دستبند را در دستش محکم میکند سپس پارچه تیره را روی چشمانش میبندد و دوباره همه چیز برای دختر تیره و تار میشود دستبند دختر را میگیرد و او را به دنبال خود می آورد از راهروهای تو در تو میگذرند ، صدای ایستادن
اژدها سواران کتابخوان🏴
Part 1 در با صدای جیغی باز میشود، کمی سرش را بالا می آورد ، نور از لابه لای در به سرعت به سلول تاری
دختر میبینی نصفه اومدهه؟؟؟ الان تهش نیومدههه