eitaa logo
اژدها سواران کتابخوان🏴
378 دنبال‌کننده
7.1هزار عکس
560 ویدیو
117 فایل
https://daigo.ir/secret/5952857640 اگه دایگو براتون نیاورد: https://harfeto.timefriend.net/17498898695442 پیامای ناشناس اینجا قرار میگیره : (برید توی بیوی انباری ابزارک هست فقط اونجا پیام بدین-) @anbaryyy_e
مشاهده در ایتا
دانلود
📪 پیام جدید https://eitaa.com/dragonbook/10827 بزار شوهر(پولدار،جذاب) گیرمون بیاد بعد یکاریش میکنیم😂
اژدها سواران کتابخوان🏴
📪 پیام جدید https://eitaa.com/dragonbook/10827 بزار شوهر(پولدار،جذاب) گیرمون بیاد بعد یکاریش میکنیم
نه نگاه کن.. پیدا کردن شوهر پولدار و جذاب خیلی سخت تر از پیدا کردن زن خوشگل و با محبته…
📪 پیام جدید https://eitaa.com/dragonbook/10784 زهرمار. یعنی خدا نگم چکارت کنه. این همه خوندم ببینم تیمچه چیه یهو چونشما عضو نیستین نمی‌تونم بگم. مرض داری خواهرم؟
📪 پیام جدید https://eitaa.com/dragonbook/9981 سرباز که سرباز شد شاهزاده به دنیا اومد، شاهزاده راه رفت، حرف زد و نوشت سرباز اما هنوز سرباز بود. شاهزاده دور سرباز می‌دوید و تکه تکه برایش شعر می‌خواند، برای او از روزش و زندگی تعریف می‌کرد، سرباز اما هنوز سرباز بود. شاهزاده بزرگ شد و شمشیر زنی یاد گرفت، با سرباز تمرین کرد و از عشق و بعدش شکست عشقی برای سرباز گفت. سرباز اما هنوز سرباز بود. پادشاه مرد و شاهزاده تاج شاهنشاهی بر سر گذاشت. سرباز اما هنوز سرباز بود. پادشاه فتح کرد و جنگ‌ها را یکی پس از دیگری برد. سرباز اما هنوز سرباز بود. پادشاه پیر شد و داشت می‌مرد، سرباز اما دیگر سرباز نبود، سرباز شجاع بود. به اتاق پادشاه رفت و به او گفت که از همان اول عاشقش بود.
📪 پیام جدید پادشاه دریافت که او از همان اول تا به حال هیچ تغییری نکرده و بزرگ نشده، پس او را شیطان خواند و دستور داد اعدامش کنند. سرباز اما سربازِ دلشکسته شد، طناب دور گردنش و زندگی درون قلب شکسته‌اش. پادشاه از سرباز پرسید اگر شیطان نیستی پس چه هستی که این همه عمر کردی؟ سرباز به طناب چنگ زد و گفت عاشقم، عاشق زندگی و پادشاهم، عاشق کودکی که کنار من بزرگ شد، عاشق مردی که حالا در حال مردن است. پادشاه حقیقت تلخ را شنید اما دست نکشید، پس بشکه زیر پای سرباز را کنار زد و اینگونه شد که سرباز دیگر سرباز نبود، دیگر هیچی نبود چون زنده نبود. پایان.
📪 پیام جدید شاهزاده ادوارد وقتی‌که کوچک بود تنها بود، تنهای تنها. تا اینکه روزی که در حیاط قصر مشغول قدم زدن بود او را دید؛ اشراف‌زاده ای کوچک به‌نام الکساندر ایوانز. الکساندر اولین کسی بود که بو او لبخند زد.از آن روز الکساندر و ادوارد تمام روز را با هم می‌گذراندند و شب‌ها فکرشان ماجراجویی‌هایی بود که روز بعد قصدش را داشتند. اما دنیا هرگز به یک شکل نمی‌ماند، بچه‌ها بزرگ می‌شوند و بزرگ‌ها پیر. شاه پیر شد و شاهزاده شاه و هنوز الکساندر که حالا لرد ایوانز بود آنجا بود و دستان شاه را می‌فشرد. باز زمان گذشت و شاه عاشق شد، عاشق بانوی جوانی که به فکر لباس و مهمانی نبود، بانویی که در فکر محافظت از کشور و خانواده‌اش بود. بانو املین ایوانز. باز هم در این زمان الکساندر محرم اسرار شاه بود. P1
📪 پیام جدید اما زمان خوشی دیری نپایید، جنگ آغاز شد در حالی که اطلاعات نظامی فاش شده بود و شاه و لرد و بانوی جوان طبق وظیفه‌ای که داشتند به میدان نبرد رفتند. روزی که املین خبر خیانت الکساندر را به شاه جوان داد، دنیای شاه از هم پاشید. شاه جوان طبق عادت دوران کودکی به قدم زدن در جایی آرام و دور از هیاهو رفت که شاید بزرگترین اشتباه عمرش بود. چرا که صدایی از پشت سرش گفت:« پس خواهر احمقم بهت گفت؛ نه؟» ادوارد برگشت و بهترین دوست و محافظش را دید که تفنگی را به سمتش نشانه گرفته. در آن لحظه تنها حسی که داشت حسرت بود و سرزنش خود،از این‌که چرا به یک نفر اعتماد کرده. الکساندر خندید:« تو انقدر تشنه محبت و تنها بودی که می‌شد با یه لبخند دلتو به دست آورد. تو شکننده بودی. اوه احمق رو فراموش نکن.» P2