سناریو یک:
شخصیت یک:
اسم:میکا
سن:۲۴
جنسیت:پسر
رنگ مو :قهوه ای سوخته
رنگ چشم:زرد
نژاد:جادوگر
شخصیت دو:
اسم:جود
سن:۲۳
جنسیت:دختر
رنگ مو :قرمز
رنگ چشم:سبز
نژاد:خوناشام
مکان آشنایی :کافه
ژانر:رقیب از دبیرستان
ترومای شخصیت یک(میکا):عطش قدرت
ترس از ضعف
تروما شخصیت دو(جود):ترس از طرد شدن
اژدها سواران کتابخوان🏴
سناریو یک: شخصیت یک: اسم:میکا سن:۲۴ جنسیت:پسر رنگ مو :قهوه ای سوخته رنگ چشم:زرد نژاد:جادوگر شخصیت
و من اینجا یه سوتی دادم و زمانی که میخواستم سناریو رو بنویسم تروما هاشون رو برعکس تو ذهنم بود.. به خاطر همین فکر میکردم میکا ترس از طرد شدن داره و اشتب شد… ولی حالا مهم نیست
سناریویی که من براش نوشتم:(از زبون میکا)
طبق عادت همیشگی اش به کافه میره .
چقدر از اذیت کردن دختر خوشگل اونجا خوشش میاد موهای سرخ و چشمای سبزش رو تماشا میکنه
ولی چرا باید به همچین چیزی اعتراف کنه وقتی میتونه همش بهش کرم بریزه؟
ولی امیدواره هیچ وقت مجبور به جدایی از هم نشن به خاطر همین خونش رو بغل خونه جود گرفته به خاطر جود به دانشگاهیی که اون رفته میره و به روش خودش نمیاره و همه فکر میکنن به خاطر رقابت بینشونه ولی تنها دلیلش نزدیک بودن به اونه..
سناریویی که مدیا نوشته:
کافه کوچک روستا تقریبا همیشه خلوت بود.
اسمش کافه بود ولی همه آنجا را پاتوق خلافکاران بیکاران علافان میشناختند.
جود دختر مو قرمز و چشم سبز روستا آنجا کار میکرد. تنها و بدون کمک دست. برای در آوردن خرج برادر مریضش چاره ای جز این نداشت
صاحب پیر کافه سختگیر و بد اخلاق بود
و بزرگترین راز دختر خوناشام بودنش بود
در روستایی که خون آشام ها رو شیطانی میدانستند آخرین چیزی که دختر میخواست لو رفتن نژادش ننگینش بود برادر کوچک و دوست داشتنی اش انسان بود
رگ پدر خون آشامش خوشبختانه فقط او را آلوده کرده بود
وقتی مردی با شنل چرک و کهنه به کافه آمد جود اهمیتی به او نداد حتی وقتی روز ها بعد هم سر و کله مرد در کافه پیدا شد جود اهمیت خاصی نداد
طبیعی بود اینجا کافه ای بود که پاتوق همیشکی بد ظاهر ترین افراد روستا بود کسانی که هیچ گاه در اجتماعات و مکان های عمومی روستا سر و کله اشان پیدا نمیشد گوشه گیر ترین و منزوی ترین افراد
و چندان بعید نبود که کافه دنج و خلوت حاشیه روستا مکان لذت بخشی برای آنها باشد
ولی جود هیچگاه حدس نمیزد این مرد همینه همان میکای جادوگر باشد که در دبیرستان راز خوناشام بودنش را اتفاقی فهمید همان میکای جادوگر که از همان روز های اول رقیب و دشمن جود در دبیرستان بود همان میکای جادویی که هرکاری برای به دست آوردن جاه و مقام میکرد همان میکای جادویی که آرزوی تبدیل شدن به قهرمان روستا را داشت شاید به بهانه ی شکار تنها خوناشام آن..
و اینجا قشنگ معلومه که مدیا خیلی بهتر نوشته چون من کلا اشتباه تصور کرده بودم.. بعد بد شد ولی از بعدیش راضیم😔✨
هدایت شده از انباری کوچک اژدها سواران
📪 پیام جدید
https://eitaa.com/dragonbook/12788
در فرزانگان چه میگذرد؟!
#آدلینا
اژدها سواران کتابخوان🏴
📪 پیام جدید https://eitaa.com/dragonbook/12788 در فرزانگان چه میگذرد؟! #آدلینا
همینی که میبینی… بازی میکنم درس میخونم…
نگاه بد نیست
اگه بخوای بیای چون باعث میشه تو هم همراه بقیه درس بخونی و درگیر حاشیه نشی خیلی
هدایت شده از انباری کوچک اژدها سواران
📪 پیام جدید
یه سوال فنی..
تجربی چه کتابهایی دارید، درسای تخصصی و عمومی چین ،چجوری میخونین، چیکارا میکنین. من سال دیگه هم برم فرزانگان یا نرم، چه کنم؟!
( پارازیت انداز گودرتمند)
#آدلینا
اژدها سواران کتابخوان🏴
📪 پیام جدید یه سوال فنی.. تجربی چه کتابهایی دارید، درسای تخصصی و عمومی چین ،چجوری میخونین، چیکارا م
تخصصی: ریاضی زیست زمین شیمی
عمومی: ادبیات دینی تاریخ و غیره
هدایت شده از انباری کوچک اژدها سواران
📪 پیام جدید
https://eitaa.com/dragonbook/12793
وای ما روز آخر مدرسه کی کجا چیکار بازی کردیم عین چی سم میشد موضوعات . فکر کن با عروسک خرسی توی دستشویی نماز بخونی..!!
#دایگو
اژدها سواران کتابخوان🏴
📪 پیام جدید https://eitaa.com/dragonbook/12793 وای ما روز آخر مدرسه کی کجا چیکار بازی کردیم عین چی
شما دیگه خیلی سم بازی میکردین😭🤣