eitaa logo
اژدها سواران کتابخوان🏴
384 دنبال‌کننده
7هزار عکس
472 ویدیو
42 فایل
https://daigo.ir/secret/5952857640 اگه دایگو براتون نیاورد: https://harfeto.timefriend.net/17498898695442 پیامای ناشناس اینجا قرار میگیره : @anbaryyy_e
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از 🕊The crazys🕊
اینجا یه قلعه‌ست. نه برای همه، فقط برای اونایی که بلدن با فکر، اژدها رو رام کنن. اینجا کتاب فقط ابزار نیست،اسلحه‌ست. هر چیزی که میزاری مثل یه طلسمه. و پشت هر آموزش، یه نقشه‌ست که هرکسی نمی‌فهمه. امپراتوری جادو بررسی کرد و گفت: شخصیت منتسب به این قلعه: هرماینی گرنجر، اژدهاسوار کتاب‌خوان نه اون نسخه‌ی مدرسه‌ای که دنبال نمره بود اون نسخه‌ای که با ذهنش جنگید، با دانشش ساخت، و با تصمیم‌هاش مرز کشید. وفاداری‌ش انتخاب‌شده بود، نه تحمیل‌شده. و قدرتش؟ توی دونستن نبود توی اینکه می‌دونست کی، کجا، و چطور ازش استفاده کنه. برای دوست عزیزمون‌ اژدها سواران کتابخوان ازطرف امپراطوری The crazys
https://eitaa.com/Nummer_ett/4674 میبینم که موفق شدم به سریا رو مجبور کنم کتاب مورد علاقم رو بخونن ها ها ها
📪 پیام جدید سیلوی خانوم و بقیه من زیاد کتاب نخوندم تا حالا و ادعای کتابخوان بودن هم ندارم... شرایط اینکه زیاد کتاب بخرم و بخونم هم ندارم... ولیکننن الان برام فراهم شده و میخام یکی دوتا کتاب بخرممممم معرفی کنید بهمممم کتابی میخام که برای شروع کار مناسب باشه... غم انگیزم نباشه ترجیحا... معروف بودن یا نویسندش برام مهم نیست فقط میخام که قبلا خونده باشید مطمعن باشم قشنگههه🙄 درنهایت ممنون🥲✨ به عنوان یه تازه کار رو مشورت هاتون خیلی حساب کردممم بزرگواران😭✨❤
اژدها سواران کتابخوان🏴
📪 پیام جدید سیلوی خانوم و بقیه من زیاد کتاب نخوندم تا حالا و ادعای کتابخوان بودن هم ندارم... شرایط
سه گانه صعود مبارزه با شیاطین داس مرگ کتابای ریک ریوردان پنچ گانه افسانه اوه اشتباه شد فکر کنم شروع مجموعه برات مناسب نیست😭😭 چون عاشق نفرت از منی پسرک موش کور روباه و اسب(گوگولیهههه) قرنطینه درخت دروغ
بالاخره امتحان هام رو دادمممم یاه یاه یاه
اول داستانی که ویدار نوشته و از زبون کاراکتر یکه😭✨
هدایت شده از شماره "۱"
ملکه دستور داد:《به جرم قتل پادشاه. سرش را بزنید》و تیغه‌ی گیوتین فرود آمد. تیغه گوشتم را شکافت و سرم را جدا کرد. بانو راست می‌گفت، مرگ با گیوتین دردناک است. من مجازات را می‌پذیرم اما ای کاش با چیزی مثل طناب دار اعدام می‌شدم، جوش خوردن سر زمان می‌برد. سرم را به همراه خودم به قبرستان بردند و به طرز فجیعی دفن کردند، یکی باید به آنها احترام با مردگان را یاد می‌داد. نیمه‌های شب بود که صدای زوزه‌ی گرگ سکوت را شکست و خاک خفقان آور و سرد را کند. پنجه‌ها کمی به بدنم خوردند اما بالاخره خاک رویم برداشته شد. یکی دیگر از سربازان زشت بانو، یک گرگینه. در کنارش اولیورا، دکتر مخصوص بانو ایستاده بود. گرگینه مرا به همراه سرم از قبر بیرون آورد، به چشمانش نگاه کردم، رنگشان سبز بود و ناآشنا به نظر می‌رسید. غرغر کردم:《چقدر دیر》اولیورا زانو زد و در حالی که سرم را روی گردنم قرار می‌داد گفت:《چقدر ناجوره. درد داشت؟》گفتم:《معلومه که نه.》همان درد آشنا مانند اینکه برق مرا گرفته باشد در بدنم پخش شد، مجازات دروغ گفتن. اولیورا پوزخند زد، پرسیدم:《گرگینه جدیده؟》اولیورا گفت:《بله.》 درست حدس زدم، از اضطراب داخل چشمانش معلوم بود. گفتم:《داره درد می‌کشه نمی‌خوای به حالت اول برش گردونی؟》اولیورا دستش را به سوی گرگینه تکان داد و او به حالت انسانی تغییر شکل داد. با دیدنش قلب مرده‌ام تپید. به چشمان سبز پر اضطراب و موهای لخته سورمه‌ای او خیره شدم، داشتم از چهره خوش تراشش لذت می‌بردم، که سرم غل خورد رفت. اولیورا جیغ زد و سریع پرید تا سرم را بگیرد که در حال انجام این عمل، با پایش دستم را له کرد. لعنت فرستادم. چند ساعت بعد ماه که رفت و خورشید طلوع کرد، ترس و اضطراب پسر هم کاهش یافت، سرم به بدنم نسبتا جوش خورده بود و به یکی از قبر های بزرگ تکیه داده بودم. اولیورا از فرصت استفاده کرده و رفت تا از جنازه‌ها ماده برای جادوگری برداره‌. من ماندم و پسر که خیلی معذب ایستاده بود. از او پرسیدم:《از خانواده سلطنتی هستی؟》و به لباس هایش اشاره کردم. گفت:《شاهزاده.》چشمانم از تعجب گرد شد. کمی بعد بالاخره سؤالش را پرسید:《چجوری... چجوری زنده‌ای؟》 خنده‌ای کردم و گفتم:《من مرده متحرک هستم.》دوباره درد برق گرفتی در سراسر بدنم پخش شد، صورتم را از درد جمع کردم. گفتم:《بانو من رو مجازات کرده تا هیچوقت نمیرم، پیر نشم و راست نگم. تا بتونم به درستی بهش خدمت کنم.》اینکه نتوانم گاهی راست بگویم، درد را در سراسر بدنم پخش می‌کرد که یکی دیگر از نفرین‌های سادیسمی ملکه بود. پسر پرسید:《مگه چیکار کردی؟》پوزخند زدم و پاسخ دادم:《می‌خواستم از نورش بدزدم.》حالا نوبت پسر بود تعجب کند. دزدیدن نور از الهه ماه کار پر ریسکی بود، من هم انجامش دادم و وقتی گیر افتادم، الهه مرا اینگونه مجازات کرد و حالا برایش کار می‌کنم. گفتم:《اولین بارته که تبدیل میشی، نه؟》 پسر گونه‌هایش سرخ شد. خدایا چقدر بامزه خجالت می‌کشید! گفت:《نه راستش. اولین باره ماموریت میام ولی قبلا هم تبدیل شدم. ولی... هر دفعه به اندازه دفعه قبل دردناک و ترسناکه.》 تمام گرگینه‌ها برای الهه ماه کار می‌کردند و هرگاه او می‌خواست باید به دستوراتش عمل می‌کردند. در حال فکر کردن به این قضیه و البته پسر که خیلی هم جذاب بود، بودم که اولیورا فریاد زد:《کریستینا اگه حالت خوب شده وقت رفتنه.》دستم را برای کمک دراز کردم و پسر دوباره با گونه‌های گل انداخته کمکم کرد بلند شوم. به او تکیه دادم و با هم به سمت اولیورا رفتیم. مرگ با گیوتین خیلی دردناک بود اما مرا با پسری که همسر آینده‌ام بود، آشنا کرد.
اژدها سواران کتابخوان🏴
خب دو نفر بعد مدیا و ویدار کاراکتر یک : سن:۱۹ جنسیت:دختر رنگ مو:سرخ کبود رنگ چشم: خاکستری نژاد: آدم
و داستان دوم مدیا نوشته از زبون کاراکتر دو و فحش گذاشته که اگه چون طولانیه نخونید خرید😭🤣