اژدها سواران کتابخوان🏴
خب دو نفر بعد یه بنده خدای رندوم و محیا کاراکتر یک : سن:۲۵ جنسیت:مونث رنگ مو:سفید رنگ چشم: عسلی خ
خب یه بنده خدای رندوم از زبون کاراکتر اول
از زبان لیلیث(کاراکتر اول):
۲۱ اکتبر ۲۰۲۵
با اینکه اوایل پاییز است هوا در بریتانیا، قلمرو انسان ها بسیار سرد است.
پالتوی کوتاهم را که روی دسته صندلی کنارم است برمیدارم و روی شانه هایم می اندازم.موهای پرپشتم را مرتب میکنم تا گوش هایم را پنهان کنم.
مرد مهمانداری قد بلند، با چرخ دستی بین مهمانان میرود و برایشان قهوه داغ میگزارد.
منظره شهر در شب از بالای آسمان یکی از معدود چیزهاییست که هنوز برایم جذاب است.
اما کارهای دیگری برای انجام دارم.
یه سمت کابین اصلی کشتی هوایی بلک اسنو حرکت میکنم.
باید پیداش کنم.
من فرستاده شدم تا جلوی انفجار این کشتی هوایی حامل اشرافزاده های انسان به دست ناجیان شب را بگیرم.
ناجیان شب،گروهی متشکل از اشراف های انتقام جو که همواره به دنبال قدرتند.این گروه به دست خاندان اِستِرسِف یکی از ۵ خاندان الف های سرزمین آلایسا اداره میشود.خاندانی که معتقدند جانشین و لایق واقعی سلطنت بجای خاندان آکرانا هستند.
متاسفانه من هم یک استرسف هستم.اما در حال حاظر عنوان شوالیه خاندان سلطنتی آکرانا رو دارم.
همین حالاهم رابطه انسان ها با موجودات سرزمین آلایسا افتضاح است و به خون هم تشنهاند. کافی است یک حمله از سوی آلایسا به سرزمین انسان ها رخ دهد تا به عنوان خیانت و شکستن عهد نامه ها شناخته شود.ان موقع است که جهان در آشوب مطلق فرو میرود.
ازش متنفرم که مسئول صلح افرادی باشم که ذره ای برایم اهمیت ندارند.
درحالی که صورتم درهم و عصبانی است چشمم به او میافتد.
دختری با موهای نقره ای بلند و چشمگیر که ظاهرش هم سن و سال من است اما چشمای سرخش ناگهان حس عجیبی به من میدهد.حسی آشنا و با شکوه.
برایم مهم نیست.نباید حواسم را پرت کنم.باید تمرکز کنم،عامل اصلی را بگیرم و ماموریت را تمام کنم.به همین سادگی
امیدوار بودم متوجهم نشده باشد، چون حالا اصلا حوصله گپ زدن با یک غربیه خودشیفته را ندارم.
ولی به سمتم میآید.
لعنت بهش باید دست به سرش کنم
_هی سلام اسمت چیه؟
+لیلیث
_خوشوقتم .من استرام .انگار سرت خیلی شلوغه کمک میخوای؟
+کمک نمیخوام
سعی میکنم با جواب های کوتاه و بسته مکالمه رو تموم کنم
اما انگار این یارو ولکن نیست.
+من کار دارم و کمک هم نمیخوام پس برگرد سر جات
_و اگر نخوام برم؟
لبخند مضخرفی روی صورتش شکل میگیرد
+اگه نخوای بری برات بد تموم میشه پس پیشنهاد میکنم بری قبل از اینکه_
حرفم با صدای انفجاری از کابین خلبان نصفه میماند. کشتی میلرزد و آژیر خطر به صدا در می آید.مردم سراسیمه از جاهایشان بلند میشود و همهمه و جیغ فضا را پر میکند.
لعنت بهش.این زنیکه آخرش حواسمو پرت کرد.
بدون معطلی به سمت کابین میدوم .استرا هم دنبالم می آید.
به او توجهی نمیکنم باید جلوی اتفاقات در حال انجام را بگیرم قبل از اینکه همه چیز تمام شود.
درِ کابین گیر کرده است استرا کمکم میکند تا در را باز کنم.دود فضای کابین را پر کرده است ،شالگردنم را جلوی بینی ام میگیرم تا بتوانم نفس بکشم .با یک دور نگاه کردن با وجود دود شرایط دستم می آید.تکه ای از جلوی کابین کنده شده و آتش گرفته است،خلبان و کمک خلبان هردو بیهوش روی زمین افتاده اند ،کنترل خود کار از کار افتاده است و کشتی در حال سقوط است!
باید جلوی سقوط را بگیرم. نباید بگذارم این اتفاق بیوفتد.
خود را روی صندلی خلبان می اندازم و کنترل دستی را فعال میکنم اما تمرکزم را از دست میدهم چون حالا صدای یک انفجار دیگر از پشت کشتی می آید،کشتی دوباره میلرزد،اینبار شدیدتر و طولانی تر.لعنتی! اگر جلوی آنهارا نگیرم انفجار بعدی تمام کشتی را نابود میکند.تمام مردم میمیرند و ماموریتم شکست میخورد.اما من هرگز شکست نخورده ام.
استرا بدون حرف اضافه ای دسته را از من میگیرد(بسپارش به من)
نمیتوانم به او اعتماد کنم، اما حالا شرایط بدتر از آن است که بتوانم فکر کنم.
بدون معطلی در یک حرکت جای خود را به او میدهم و به سمت انتهای کشتی میدوم.نه این یک حواس پرتی است! باید عامل اصلی را پیدا کنم.او جایی همین جاست.میان مردم.او را پیدا میکنم مردی با لباس مهماندار کشتی که دیده بودم.وقتی متوجهم میشود لبخند کوتاهی میزند و از دامنه دیدم خارج میشود.از میان مردم وحشت زده و دود به دنبالش میروم.
در راهرویی میپیچد و از نردبان بالا میرود.نردبانی که به بالای کشتی میرسد.
من نیز از نردبان بالا میروم،آنقدر عجله ای که نزدیک است پایم سر بخورد و بیوفتم.از دریچه میگذرم و به بالای کشتی میرسم باد سرد شدیدی به پوستم میخورد و موهایم را خراب میکند.با چشم های نیمه باز دنبالش میگردم .آنجاست درست بالای جایی که تا چند دقیقه قبل مسافران مشغول نوشیدن قهوه داغ بودند و از منظره لذت میبردند.
تفنگم را در می آورم.تفنگی با گلوله هایی از جنس نقره برای کشتن همنوع های خودم.وقتی گلوله را به سمتش نشانه میگیرم گوشهایش که تا به حال زیر موهایش پنهان بود توجهم را جلب میکند.او یک انسان است.
بخش دوم:
او یک انسان است.شکی در آن نیست.اما چرا یک انسان به همنوع های خودش خیانت کرده است؟اجازه نمیدهم افکارم حواسم را پرت کند.اسلحه را به سمتش نشانه میبرم اما شلیک نمیکنم.
مرد مهماندار نیشش تا بناگوش باز میشود . ( مطمئنا خودت تاحالا متوجهش شدی. بمب ها همین حالاهم فعال شدن و از دستگاه درون بدن من فرکانس میگیرن،ضربان قلب من تنها راه قطع کردن بمبه .اما چه غم انگیز که تو نمیتونی منو که یه انسانم بکشی . )
درست میگوید.این یک نفرین است.من نفرین شده ام تا هرگز انسانی را نکشم.
لعنتی لعنتی لعنتی
چهره ام در هم میرود و به او چش غرّه میروم اما متوجه سایه پشتش نمیشوم
آسترا است. او را میگیرد و در یک حرکت ناگهانی ناخنهای دستش را در سینه مرد فرو میبرد نه آنقدر سطحی که بتواند حرکت کند و نه آنقدر عمیق که او را بکشد.مرد از درد فریادی میکشد اما دوباره سعی میکند چهره اش را به حالت قبل برگرداند و چیزی بگوید اما این با وجود دردی که میکشد برایش کمی مشکل است.
سرانجام دهانش را باز میکند:(اونا یه پیغام برات دارن دوشیزه استرسف "به خونه برگرد")
(و یه پیغام هم برای تو دارن پرنسس آکرانا_) با شنیدن نام آکرانا چشمانم گشاد میشود،میدانستم آن چشم های سرخ و با شکوه متعلق به خاندان سلطنتی است.اما او اینجا چه میکند؟امکان ندارد اتفاقی باشد.
مرد ادامه حرفش را میگوید:(ناجیان شب هرگز خاندان سلطنتی را در آرامش نمیگذارند.این اتفاق فقط یک شروع است)
سپس قبل از اینکه استرا بتواند قلبش را بیرون بکشد خود را آزاد میکند و از بالای کشتی به پایین می اندازد.
ناگهان وحشت میکنم. تنها راه خنثی کردن بمب ها...
فریاد میزنم:(الان منفجر میشه!)
استرا دستم را میگیرد ،من را میکشد و از بالای کشتی میپرد قبل از اینکه منفجر شود.دارم سقوط میکنم.منظره شب از بالای آسپان حالا تبدیل به یک چیز ترسناک شده است.اما ترسناک تر از آن این است که من شکست خورده ام.همه چیز تمام شد وآشوب به زودی شروع میشود.
قبل از اینکه سقوط کنیم استرا من را به خودش نزدیک میکند،میچرخد و روی پشت بام یک ساختمان بزرگ فرود می آید.
قبل از اینکه چیزی بگویم او میگوید:(موفق شدم قبل از اینکه کشتی کامل منفجر بشه مردم رو با چتر نجات به پایین بفرستم)
تکه های آتش گرفته کشتی به اطراف زمین پرت میشوند.
باور نمیکنم:(توی اون زمان کم چطور تونستی ؟تو _)سوال مسخره ای بود.او یک آکرانا است،لایق و باشکوه و قدرتمند.
دستش را روی شانه ام میگذارد و لبخند دلگرم کننده ای میزند:(وقتی کنترل دستی کشتی رو گرفتم متوجه شدم زمان کافی برای فرود آووردنش رو ندارم،بنابرین_)حرفش را ادامه میدهم:(بنابرین بلافاصله رفتی تا مردم رو با چتر به پایین بفرستی.)فوقالعلادست .اگر من بودم نمیتوانستم این کار را در این زمان کوتاه انجام دهم.
_راستی وقت نشد کامل خودمو معرفی کنم.من استرا اکرانا هستم.
+میدونم
_خب حالا که میدونی نمیخوای بهم احترام بزاری؟
+پوزخندی میزنم:(یه آکرانا فراری)
_آه دختر بنظر نمیاد شرایط خودت از من بهتر باشه.
چشم های سرخش زیر نور تکه های در حال سقوط کشتی برق میزند.
با شکوه است.عادت کرده ام به این چشم ها احترام بگذارم.میگویم:(با اینکه ازش خوشم نمیاد،بنظر میرسه باید ازت تشکر کنم)
_معلومه که باید ازم تشکر کنی
قبل از اینکه بدون اینکه دست خودم باشد به او چش غرّه بروم ادامه میدهد:(شوخی کردم.این کارو برای خودم کردم.آخه میدونی آدما خیلی سرگرم کنندن،حیفه که این همه سرگرمی نابود بشه.)
دستش را به طرفم می آورد:(امیدوارم دوباره ببینمت)
با او دست میدهم و بعد از اینکه مطمئن میشوم از آنجا رفته است زیر لب میگویم:(من هم همینطور.)
رفتم نهار خوردم بعد اومدم نشستم دارم رمان میخونم
یه جایی اون پس پشتا یه عذاب وجدانی داشتم ولی نمیدونستم برای چیه😭🤣
اسم کاراکتر ۲: آسترا
همیشه شنیده بودم که انسان ها رویای پرواز را در سر دارند ؛ رویای اوج گرفتن و نفوذ به آسمان.
در دل به آنها و امید های پوچشان می خندیدم . متعجب می شدم که چگونه همیشه رویا هایی بعید می بافند و هرگز از تلاش برای تحققشان ناامید نمی شوند. گاهی اوقات به آنها غبطه می خورم.
همیشه در هفت قرن زندگی ام شاهد هدف های عجیب و موفقیتشان بوده ام ، اما پرواز؟
این دیگر خیلی عجیب است. اگر قرار بود انسان پرواز کند ، از اول دو بال روی پشتش ایجاد می شد. پرواز برای پرندگان است ، برای فرشتگان ، پری ها و اژدهایان.
بله ، این فکر هایی بود که در سر خود داشتم. اما دیروز ، در حالی که میان شهرشان قدم می زدم و به ولولهی بندر چشم می دوختم ، متوجه اشتباهم شدم. پسربچه ای با هیجانی بیش از اندازه می دوید و انبوهی کاغذ در دست داشت. روزنامه فروش بود.
چشم هایش برق می زدند .
انتظار داشتم مثل همیشه جملات تکراری و خبر های سیاسی را فریاد بزند ، اما حرف بسیار متفاوتی زد.《 روزنامه ، روزنامه! داغ ترین خبر روز... نه ، داغ ترین خبر سال! کشتی هوایی! بالاخره ساخته شد! 》
گوش هایم تیز تر از همیشه شدند و وسوسه شدم یکی از روزنامه ها را بخرم. اما پولی همراهم نبود ، حداقل پول های انسانی نبودند. رفتم جلوتر و از پسرک پرسیدم: 《 کشتی هوایی واقعا ساخته شد؟ امتحانش کردن؟ مطمئنن که کار می کنه؟ 》
پسرک سرش را تکان داد و با شور و شوق گفت: 《 بله ، خانم! با استفاده از خون پری ها... پرواز ممکن شد! 》
*ادامه داره*
#mahya
خونِ پری ها؟
خونآشام ها هرگز ارتباط خوبی با موجودات روشنایی ، مثل پری ها ، نداشته اند. اما فکر اینکه انسان ها هم این چنین بی رحمانه از آنها استفاده کرده اند حالم را به هم زد.
ما همیشه انسان ها را موجودات میانه می نامیم ، نه روشنایی و نه تاریکی. اما مطمئنم اگر قرار است به یکی از این دو گروه تعلق داشته باشند ، بی شک از موجودات تاریکی اند.
با وجود همه این ها ، میلم به پرواز و چشیدن آن بی حد و مرز بود. اینگونه شد که امروز ، من هم یکی از بلیط های افتتاحیه کشتی هوایی را خریدم. در میان غلغله جمعیت ، خودم را به عرشه رساندم . هوای تمیز را به درون ریه هایم کشیدم و شور و هیجان پیش از پرواز را پذیرا شدم.
وقتی کشتی بلند شد ، احساس توصیف ناپذیری داشتم. حس می کردم تمام خوشی ها و سبکبالی های زندگی ام یک جا جمع شده و درون قلبم چپانده شده اند. لحظه ای ترسیدم نکند از شدت این احساس خوب ، قلبم منفجر شود؟
اما نشد ، و من بی اختیار لبخند زدم و به زمین ، که دور تر و دور تر می شد ، خیره شدم.
کنارم دختر دیگری ایستاده بود. مو هایش سفید ترین و روشن ترین رنگی را داشتند که در عمرم دیده بودم. حتی وقتی نور خورشید روی مو هایش می لغزید ، حس می کردم چشمانم دارند کور می شوند.
چشم هایش هم رنگ روشنی داشتند . با آن ردای حریر سفیدش ، جوری به نظر می رسید که انگار از نور زاده شده. لحظه ای به نظرم آمد که چیزی تیز را میان حلقه مو هایش دیدم. گوش؟ او یه الف بود ، بدون شک.
زخمی اریب که به مرور زمان صورتی رنگ شده بود ، روی یکی از چشمانش به چشم می خورد. نظری نداشتم که کار چه کسی ، یا چه موجودی بوده ، اما بی شباهت به زخم پنجه های یک گرگینه نبود.
او نگاه من را احساس کرد و رویش را به طرفم برگرداند. لبخندی مردد زد و سرش را برایم تکان داد. همان لحظه یک مرغ دریایی که با بی دقتی پرواز می کرد ، آمد و به سرش خورد. خنده ای از دهانم در رفت. نگاه او روی دهانم متمرکز ماند و اخمی ظریف بر صورتش شکل گرفت. نیش هایم را دیده بود. فکری که در سرش بود را بلند گفتم : 《درست فهمیدی ، خونآشامم.》و پشت سرم را نگاه کردم تا مطمئن شوم انسانی حرف را نشنیده باشد. هیچ کس از وحشت جیغ نزد و با سلاح هایشان برای سلاخی ام نیامدند . خوب است ، هنوز نفهمیده اند.
او گفت: 《یه خونآشام بین آدم ها چیکار می کنه؟ اگر هویتت رو بشناسن ، فقط به مرگت راضی میشن. فکر می کردم فقط آدم هایی که تو جنگل گم شدن یا تنها گیر افتادن رو شکار می کنید. انقدر طمع خون و قدرت دارید؟》
دستبهسینه ایستادم و پاسخ دادم:《یه الف اینجا چیکار می کنه؟ اگر هویت خودت رو بشناسن ، به زنجیر می کشنت و مجبورت می کنن اونقدر توی کاخ نیروت رو واسه درخشش بیشتر باغشون و استحکام دیوار هاشون هدر بدی که دیگه چیزی ازت نمونه. فکر می کردم شما الفا فقط به فکر لِی لِی کردن کنار خرگوشا و پرنده ها باشید.》
او به بینی اش چینی انداخت.《دلیل کار های من به تو مربوط نیست.》
خندیدم.《اونوقت چرا باید دلیل کار های من به تو مربوط باشه؟》
احتمالا می توانستیم این بحث را تا صبح روز بعد ادامه دهیم ، اما همان لحظه اتفاقی افتاد. صدای جیغی بلند شد و هر دوی ما از جا پریدیم.
*بازم ادامه داره*
#mahya
اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که فهمیدن خونآشامم.
اما خوشبختانه یا متاسفانه ، دلیلش چیز دیگری بود. گروه انبوهی از موجوداتی بالدار ، کنار موتور ها و پمپ خون پری کشتی جمع شده بودند. شکی وجود نداشت که پری ها بودند ، و بسیار هم خشمگین به چشم می آمدند. پری ها آنقدر ها هم بزرگ نیستند ، قدشان فقط تا زانوی یک خونآشام _ و یا انسان _ می رسد. اما وقتی که نزدیک دویست نفر ازشان یک جا جمع شده باشند کمی ترسناک می شوند. سعی داشتند پمپ را نابود کنند و باعث سقوط کشتی شوند. این اولین باری بود که می دیدم پری ها اینچنین کمر به قتل موجوداتی ببندند. احتمالا کشته شدن ده ها نفر از خانواده هایشان کمی آزردهشان کرده بود.
آنها با پنجه هایشان ( بله ، پری ها ناخن های بلند و بسیار تیزی دارند! نمی دانستید؟ ) بر محفظه شیشه ای_آهنی پمپ خراش می انداختند.
رنگ از روی الف پرید.پرسید:《خونآشام ها بلد نبودن پرواز کنن ، درسته؟》
گفتم : 《خیلی ناراحتم که جوابم نه هست.》
چشم هراسانش لحظه ای بعد بر خود مسلط شد. الف دست هایش را بالا گرفت و چیز هایی را زیر لب زمزمه کرد. نوری طلایی روی دستانش درخشید و به صورت پرتو های محوی به سوی پری ها رفت. چند تا از پری ها ، شاید کمتر از بیست تا ، چهره ای منگ پیدا کردند و از کشتی دور شدند. اما بقیهشان همچنان مشغول حمله به پمپ بودند. الف آشفته شد و گفت:《جواب نمیده! می خواستم گیجشون کنم و بفرستمشون برن ، اما زورم به این همه نمیرسه.》
آهی کشیدم. ای کاش خونآشام ها هم غیر از قدرت بدنی فراانسانی ، جادویی داشتند. مهارت مذاکره هم به کارم نمی آمد. صرف نظر از اینکه آنها به دنبال انتقام همنوعانشان بودند ، پری ها هرگز از خونآشام ها خوششان نمی آمد و نفرت و وحشت از ما را در دل داشتند. ذات پری ها همین بود ، بسیار ترسو بودند. و البته دمدمی مزاج.
ترس...
رو به الف گفتم:《 شما ها می تونید با جادوتون یکی از توانایی های موجودات رو چند برابر کنید؟》
الف سرش را تکان داد.《 ولی به صورت موقت.》
مو هایم را از روی چشمانم کنار زدم.《خوبه. حالا می تونی منو وحشت انگیز تر کنی؟》
او از جا پرید.《چی کار کنم؟》
شانه بالا انداختم.《این هم جزو توانایی هامه ، مگه نه؟ همهی توانت رو بذار و تا جایی که می تونی ترسناک ترم کن.》
او باز هم سرش را تکان داد _این بار با بی میلی_ و یکی از دستانش را بالا آورد. جملاتی را زمزمه وار گفت و دستانش با نوری سرخ درخشیدند. نور به سمتم آمد و به محض برخورد با من ، محو شد. نفس عمیقی کشیدم و به سوی پری ها دویدم که هنوز لجوجانه سر جایشان بودند. تا جایی که می شد نزدیکشان رفتم و ده ها نفر ازشان فورا جیغ زدند و گریختند. باقیشان ، با چشم هایی خشمگین به من زل زدند. من هم نگاهشان را پاسخ دادم و سعی کردم مانند گرگینه ها (نمی دانید چه موجودات بی فرهنگی هستند!) فریاد گوش خراشی بکشم. این بار تقریبا همهشان با وحشت گریختند. فقط چند نفرشان باقی ماندند که وقتی دیدند تنها مانده اند ، به دنبال دوستانشان رفتند.
جادو را حس کردم که از من دور می شد و جایش را خستگی پر کرد.
کاپیتانِ هراسان کشتی ، آن را فرود آورد و انسان ها مانند مور و ملخ از کشتی بیرون دویدند. الف هم می خواست برود.
دستم را به سویش دراز کردم و گفتم : 《 از آشنایی باهات خوشحال شدم ، الف.》
او به دستم نگاهی انداخت و مکث کرد. سپس ، محکم دستم را گرفت و گفت: 《 دلم واست تنگ میشه ، خونآشام.》
#mahya
داستانایی که مینویسید واقعا محشرههه همتونننن
این شش تا آدمی که الان گذاشتم واقعا محشر نوشته بودن 😭😭😭✨✨✨🛐🛐
بقیه هم یا خودشون ننوشتن یا همیار هاشون ننوشتن☺️🔪 یا تا فردا مینویسید میفرستید یا شب میام تو خوابتون
بچه ها فویو گفت تو کانال من راحت و بدون خجالت پیام میده
تازه لیلی هم جدیدا اومده بچم خیلی خوبه
خلاصه که من خیلی خوشحالم الان ها ها ها
هدایت شده از انباری کوچک اژدها سواران
📪 پیام جدید
چقدر بچهها هنرمندننن😭😭🛐🛐🛐
#کرم_کتاب