eitaa logo
اژدها سواران کتابخوان🏴
386 دنبال‌کننده
7هزار عکس
553 ویدیو
115 فایل
https://daigo.ir/secret/5952857640 اگه دایگو براتون نیاورد: https://harfeto.timefriend.net/17498898695442 پیامای ناشناس اینجا قرار میگیره : @anbaryyy_e
مشاهده در ایتا
دانلود
خب خب بالاخرهههههه
هعی ۴۰ نفر رفتن .. ولی مهم نیستتتت هورااا
خب از اعتکاف برگشتم تا جایی که یادم بود اسماتونو گفتم و دعاتون کردم😭✨
با آخرین ذره های اینترنتم اینا رو میذارم هر کی خواست *اشاره غیرمستقیم به ویدار و فاذر * یه چیزی باهاش بنویسه_
هدایت شده از شماره "۱"
مرد فریاد زد:《هر چی دارید بذارید وسط، زود باشید، خسیس بازی در نیارید. آیا قهرمان چندین دوره، مایک گوریله برنده رینگ میشه یا این جنگجوی تازه وارد، که به خودش میگه رعدآسا؟ پولاتون رو بیارید وسط، زود، زود》 رعدآسا تازه شروع به مبارزه خیابانی کرده بود، وقتی مشت می‌زد و استخوان‌ها زیر دستش خُرد می‌شدند یا خون می‌چکید روی انگشتانش، از تمام افکار مزاحم فارغ می‌شد. وقتی مبارزه می‌کرد تمام فکر و ذکرش ضربه زدن و ضربه نخوردن بود، درد حواسش را از مسائل دیگر پرت می‌کرد و به او تمرکز می‌داد. به خودش می‌گفت رعدآسا چون سرعتش در مبارزه، بدن ریزه‌اش را جبران می‌کرد و او را برنده رینگ می‌ساخت. این مبارزه آخرین مبارزه‌ی امسال بود، درحالی که تمام مردم برای کریسمس شادی می‌کردند، او و چندین آدم دیگر منتظر معلوم شدن برنده‌ی امسال بودند. رعدآسا وارد رینگ شد و منتظر حریفش ماند، اما در کمال تعجب به جای او کس دیگری وارد رینگ شد، پدرخوانده‌اش! او مانند همیشه کت و شلواری کهنه بر تن کرده بود و اندام نحیفش را با عصایش سرپا نگه می‌داشت. پدرخوانده‌اش رو کرد به مرد و گفت:《مایک کمی مسدومه، من به جاش مبارزه می‌کنم.》تماشاچی‌ها شروع کردند به خندیدن، اما رعدآسا می‌دانست پدرخوانده‌اش چه جنگجوی ماهری است، او استاد خودش بود. اما چگونه پیدایش کرده بود؟ مبارزه شروع شد، رعدآسا هجوم برد و مشتی انداخت، پیرمرد به راحتی جا خالی داد و آرام گفت:《پس این کاریه که انجام میدی، مبارزه‌ی خیابونی.》سپس با ته عصایش به وسط دنده‌های رعدآسا کوباند. همینجوری مبارزه را ادامه دادند، هیچکدام از ضربه‌های رعدآسا به پدرخوانده‌اش نمی‌خورد و در عوض، تمام ضربه‌های او محکم به رعدآسا می‌خوردند. پیرمرد نفس‌زنان گفت:《جای تو اینجا نیست. جای تو پیش پادشاهه، تو این همه خون دل نخوردی که به جای جنگیدن با دشمن توی میدون جنگ، توی رینگ با مبارز‌های خیابونی بجنگی.》رعدآسا برای اولین بار عصای پیرمرد را گرفت و مشتی پراند که به فک او خورد، سپس فریاد زد:《تو چی می‌دونی از جنگ؟ چی می‌دونی از سرباز بودن؟ تمام عمرت پا روی پا انداختی و فقط آموزش دادی، اما من اونجا بودم...》و همانطور که فریاد می‌زد، پشت سر هم به پیرمرد مشت زد و اشک ریخت:《من بودم که اونا رو کشتم، من بودم که یه بمب پشت سرم منفجر شد، من شمشیر خوردم، من بچه یتیم کردم. من. من. من. وقتی داشتی به بقیه یاد می‌دادی کسی بشن که تو نتونستی بشی، من داشتم روی جنازه‌های دیگران راه می‌رفتم و هر کس زنده مونده بود می‌کشتم. من نمی‌خوام بجنگم. نمی‌خوام...》پیرمرد مشت‌های رعدآسا را مهار کرد، او را در آغوش کشید و فریاد های رعدآسا در شانه‌های پیرمرد خاموش شدند. این مبارزه برنده‌ای نداشت، آن جنگ هم برنده‌ای نداشت، تنها قربانیان بودند و قاتل‌هایی که تا آخر عمر بار عذاب‌وجدان را بر دوش خود حمل می‌کردند.
هدایت شده از آقای ایکس
سلام به اهالی محترم ایتا، آقای ایکس صحبت میکنه: @mrxcollection بازم اومدیم با یه تقدیمی دیگه و امیدواریم که استقبال بشه 🎀 لطف کنید متن رو با دقت بخونید: شما با فور کردن همین پیام+یکی از پیام های کانال که دوستش داشتید میتونید بفهمید از نظر ما اگه بخواید بمیرید☠ چطوری و کجا میمیرید تگ هاتون رو بفرستید به :https://daigo.ir/secret/61991554987
اژدها سواران کتابخوان🏴
ناشناس نمیارهههههه ایکس خودت اینجا رو ببیننن
هدایت شده از آقای ایکس
اگه آدرین زیاد حرف بزنه جنی بیهوشش می‌کنه و همونجا میزارتش و میره متاسفانه آدرین اینو بعد از اینکه کنار خیابون به هوش اومد فهمید @mrxcollection
هدایت شده از اکور پکور🎀
دونگ یی میزارن و من با ۱۸ سال سن با خوشحالی هرچه تمام منتظرم شروع شه😌🤣