هدایت شده از انباری کوچک اژدها سواران
کریس قول داده بود. قول داده بود اگر باید به مهمانی در خانه من بسنده میکردیم چند بطری نوشیدنی از دوستش بگیرد. اما انگار دوستش را هم به مهمانی دعوت کرده بود. بعدا که از او پرسیدم گفت که به این شرط از من پولی نگرفته.
دوستش را نمیشناختم و دوست نداشتم به مهمانی دوستانه ما بیاید اما به ناچار در را به رویش باز کردم و گذاشتم وارد خانه شود.
مرد وارد خانه شد، همه جا را برانداز کرد و بعد رفت. الکس با یک لیوان نوشیدنی سرش را انداخت روی شانهام و دیوانه وارانه خندید.
#از_زبان_میزبان
هدایت شده از انباری کوچک اژدها سواران
. از زیر لب زمزمه کرد:" تو که غریبه به خونت راه نمیدادی!"
سرش را بالا آورد و خندید. سپس با دست شانه ام را گرفت. با بی میلی گفتم که جایی بشیند اما دور خودش بی هدف چرخید. اخم کردم و گفتم:" حداقل مواظب باش روی فرش بالا نیاری."
بعد رفتم تا گوشهای بنشینم. اما از دور صدای دیگری آمد.
صدای در.
الکس گفت:" یه غریبه دیگه راه دادی پسر!" و بعد غیبش میزند. اما الان موضوع مهم اصلا الکس نیست. آن دختریست که وارد شد. وقتی سمتش رفتم تا اسمش را بپرسم، خجالت کشید و سرش را پایین انداخت.
_اون با منه
#از_زبان_میزبان
هدایت شده از انباری کوچک اژدها سواران
پسرغریبه دست دختر غریبه را میگیرد و میبرد گوشهای مینشاند، سپس پشغول صحبت میشوند. میدوم دنبال کریس. دخترهی احمق! مگر نمیداند دعوت دومهمان غریبه بدون اطلاع من اشتباه است؟
اما در میانه راه متوقف میشوم.
باز صدا آمده، اما این سری صدای در نیست. صدای شکستن است. لیوانی که میشکند، پسر غریبهای که چاقویش را در میآورد و قبل از هیچ تکانی آن را فرو میکند و بیرون میکشد.
از اول نباید یک غریبه که جز دانشجویان نیست را دعوت میکردیم.
یک غریبه نه، یک غریبه و یک غریبه مرده.
#از_زبان_میزبان
هدایت شده از انباری کوچک اژدها سواران
قبلا هم اینجا آدم کشتهاند، کریس بود و یک پسر دیگر. دعوایشان شده بود و ما اینجا به کسی گیر نمیدهیم، اما داستان یکهو خیلی جدی شد. آن سری با یک کلت کمر شلیک کرد و بنده خدا را از پا در اورد. اما هیچ کس از فردا دربارهاش چیزی نگفت. فقط یک جو سنگینی یکهو مارا گرفت.اورا در حیاط پشتی خاک کردیم و کسی صدایش را درنیاورد.
کریس هم چیزی به من نگفت.
پسر غریبه ایستاده و نگاه میکند،میلرزد.... میدوم آن سمت،باید مثل همیشه رویش سرپوش بگذاریم. اما این سری سیل جمعیت من را هل میدهد به عقب.
#از_زبان_میزبان
هدایت شده از انباری کوچک اژدها سواران
پسرغریبه فریاد میزند اما صدایش در هلهله جمعیتی که تا به حال جسد ندیدهاند گم میشود.
گریس کنارم ایستاده و چشم دوخته،اخمی کرده و زبانی درآورده:"تا به حال جسد ندیدن؟"
"نه جناب."
معلوم نیست چه کسی وسط آن داستان به پلیس زنگ زده، پسر ها از پنجره بیرون میپرند و دختر ها گوشهای قایم میشوند چون از ارتفاع میترسند.
از ارتفاع بیشتر از پلیس و جسد میترسند.
جسد دختر را میبرند تو اتاق انباری که به صورت اتاق نوشیدنی هم مورد استفاده قرار میگیرل و سرد است.#از_زبان_میزبان
هدایت شده از انباری کوچک اژدها سواران
وقتی پلیس میاید مجبوریم داستانی سرهم کنیم تا بروند اما وقتی سه پلیس کاملا چاق وارد خانه میشوند، صدای عجیبی از جلز و ولز میاید و بعد برق ها با صدای تیکی میروند. شاید نخواهید بدانید،شاید خوشایند نباشد، اما صدای تیک صدای قفل در بود.
کسی آن یکی را نمیبیند، و ما اینجا گیر افتادیم. با یک قاتل، و یک جسد.
#از_زبان_میزبان
بچه ها حتما متن هایی که بچه ها فرستادن رو بخونید و بعد متن هاتون رو بنویسید
چه شد که کار به اینجا رسید؟ واقعا نمیدانم. چیزی بود که مدتها برایش برنامهریزی کرده بودم، اما در عین حال، یک تصمیم آنی و لحظهای بود.
با صدای قفل شدن در، ذهنم آشفته میشود. من که هستم؟ اینجا چهکار میکنم؟
چرخدندههای ذهنم به کار میافتند و ناگهان بهخاطر میآورم. من دایان رادرفورد، نه نه، دایان کمبل هستم. خاطرات به سرعت و بیرحمی طوفانی در دل شب به مغزم هجوم میآورند و به عقب میروند، به روزی که چاقو و سم را دزدیدم، به روزی که فهمیدم آن دختر، دختر آن مردک لعنتی در مهمانی است، روزی که دعوتنامه مهمانی را دریافت کردم، اما نه باید عقبتر بروم و گذشته را بکاوم، عقب تر از روزی که به سرپرستی قبول شدم، به زمانی که هنوز امیلی را نمیشناختم.
چهار سالم بود که مادرم از دنیا رفت و دو سال بعد پدرم، آقای وکیل کمبل، به واسطه پروندهای با دکتر هارولد رادرفورد و خانواده اش آشنا شد. امیلی خواهر کوچکتر دکتر رادرفورد بود و بسیار زیبا بود. پوست سفید، چشمان سبز و موهای قهوهای، چهرهای رؤیایی برای نویسنده و نقاشی آرمانگرا. چند ماه بعد امیلی با پدرم ازدواج کرد و آن زمان برای منِ شش ساله، امیلی بدترین و خبیثترین فرد بود، شیطانی دلربا که قرار بود جای مادرم را بگیرد. اما امیلی مهربان بود و این مرا بیشتر آزار میداد. تا زمانی که هشت ساله بودم این تصویر را از او داشتم تا پدرم رفت. پدرم در یک تصادف رفت و من بیکس شدم و آیندهای در انتظارم نبود. منتظر بودم که مرا به یتیمخانهای بیندازند و امیلی با ثروتی که به دست میآورد برود پی زندگیش؛ اما اشتباه میکردم؛ امیلی همچین آدمی نبود.
هنوز که به آن زمان فکر میکنم باورش برایم سخت است؛ بگذریم، زمان گذشت و من به امیلی علاقمند شدم و او برای من از وجودش مایه میگذاشت. سخت است به کلمه مادر فکر کنم و امیلی را به یاد نیاورم.
امیلی هم مرا رها کرد و رفت.
آن روز را به خاطر دارم. دوازده ساله بودم و پشت میز صبحانه نشسته بودم. درست مثل یک روز معمولی. امیلی غذایم را در کیفم گذاشت و مثل همیشه نصیحتم کرد که حواسم به خودم باشد، درسم را بخوانم، کسی را اذیت نکنم و به موقع برگردم، مثل همه مادرها.
آن روز تا وقتی از مدرسه برگشتم مثل همیشه بود. سرکوچه امیلی را دیدم که با مردی حرف میزد. مرد را میشناختم، همکار پدرم بود. امیلی معمولا نمیگذاشت که به صحبتهای کاری گوش بدهم، بنابرین پشت درختی استراق سمع کردم. اما همان لحظه مرد فریاد زد، حماقت کردی زن، حماقت و سوار ماشینش شد. همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد. صدای انفجار، جیغ امیلی و بوی بیمارستان را به خاطر دارم. میدانم که مادرم رفت و مرا تنها در این دنیای بزرگ گذاشت، بدون اینکه یادگاری یا حتی جسدی از او بماند.
اوضاع بعد از مرگش هم خیلی سریع بود نفهمیدم چه شد، که دایان رادرفورد، دختر خوانده آقا و خانم رادرفورد شدم.
سیزده سالگیم را به خاطر آوردم؛ روزی که قرار بود به مدرسه جدیدم یا به قول دکتر، مدرسه درست و حسابی بروم. آقای رادرفورد شروع کرد به توضیحات لازم:« مؤدب باش و آبروم رو حفظ کن. واضحه که نمراتت باید درست و حسابی باشن. بدیهیه که افرادی که باهاشون میگردی هم خیلی مهمن. و در آخر یادت باشه که حالا دایان رادرفوردی.»
همان لحظه خانم رادرفورد جلو آمد و لبخندی زد:« و البته چیزی که مهمه اینه که از لاک خودت در بیای و چندتا دوست پیدا کنی. باید تا جایی که میتونی لذت ببری، باشه دخترم.»
سرم را تکان دادم و سوار ماشینی شدم که مرا به مدرسه میبرد. در کلاس برخلاف همه که سر و صدا میکردند، دختری با لباسی اشرافی کنار پنجره در سکوت نشسته بود. منهم کنار او نشستم. و به آرامی گفتم :«سلام.» پاسخی نداد« هی، سلااام. من دایان رادرفوردم.»
این دفعه دخترک به آرامی کاغذی را برداشت و رویش نوشت:« سلام دایان. من نمیتونم حرف بزنم.»
ناگهان بدنم یخ زد با لحنی که به نظرم مصنوعی بود گفتم:« متاسفم.» اما او روی کاغذش نامش را نوشت و ادعا کرد که مشکلی نیست و ناراحت نمیشود.
کم کم به زندگی جدیدم عادت کردم، خاصیت انسان بودن همین است. به همه چیز عادت میکند، با خانم رادرفورد صحبت میکردم، با دکتر رادرفورد به پزشکی قانونی میرفتم و به صحبتهای پرشوق و شورش دربارهٔ سمها گوش میدادم و همراه دوست جدیدم درس میخواندم و خوش میگذراندم؛ کاری که همهٔ نوجوانان میکنند. اما زنده زنده سوختن امیلی در پس ذهنم جا خوش کرده بود.
بالاخره بزرگ شدم و به زودی باید در آزمون های ورودی دانشگاه شرکت میکردم. هنگام شام بود و با پدر و مادر خواندهام سر میز نشسته بودم. دکتر نگاهی به انداخت و گفت:« بالاخره انتخاب کردی که میخوای چه رشتهای بخونی؟»
با لبخندی گفتم:« با این همه توضیحاتتون راجعبه سمها بدیهیه که انتخابم سم شناسیه.»
و شد. توانستم وارد رشته سم شناسی بشوم و دوست عزیزم در همان دانشگاه وارد رشته مهندسی شد. سال اول دانشگاه بودم که به مهمانی بزرگی دعوت شدم. لیست مهمان ها را که خواندم، همه از افراد مشهور شهر و دانشگاه بودند که ناگهان چشمم روی یک نام ماند. فامیلی را شناختم، فامیلی مردی بود که زندگیام را نابود کرد و امیلی را از من گرفت. به خاطر آوردم که آن مرد یک دختر هم داشت. انگار از همان روز بود که این فکر در ناخودآگاهم جا خوش کرده بود، اما خودم روز قبل از مهمانی متوجه شدم.
نمیدانم چه در مغزم گذشت که آن تصمیمم را گرفتم و بدتر از آن، تصمیم گرفتم به دوستم بگویم. در کمال تعجبم او مرا سرزنش نکرد بلکه به من اطمینان داد که همراهم هست، هر اتفاقی هم که بیفتد. نقشه را با او کامل مرور کردم و بالاخره آن روز نحس، روزمهمانی، رسید. به دفتر دکتر رادرفورد در زیرزمین رفتم. این بخش الزامی بود، شاید هم به نظرم یک خداحافظی بود، نمیدانم. دکتر پشت میزش نشسته بود و روی مایعی ازمایش میکرد. پرسیدم:« این چیه؟»
«یه قهوه است که انگار مسموم بوده، داشتم روش آزمایش میکنم. تاکسین توشه،. یه سمه بسیار کشنده که مدت اثرش یکم طول میکشه.» همان لحظه فکری به سرم زد.
وقتی دکتر حواسش به میکروسکوپ بود چاقو و شیشه کوچکی که رویش برچسب تاکسین داشت را برداشتم و خارج شدم:« خداحافظ دایی.»
دکتر به سمت من برگشت:« باورم نمیشه تو الان منو دایی صدا کردی»
بلند شد و مرا در آغوش گرفت و عذاب وجدانم را بیشتر کرد. اما صدای جیغهای امیلی، مادرم، مانع متوقف شدنم میشد.
هنگام رفتن به میهمانی شد و من همراه با دوستم رفتم. به او گفتم:« اگه اتفاقی افتاد، به داییم و زنداییم بگو، بگو که دوستشون داشتم و متاسفم. بگو که بابت همهچیز ممنونم.»
فهمیدم که او متوجه است در چه راهی قدم گذاشتهام، چون مثل همیشه راجعبه لال بودنش شوخی نکرد و فقط با زبان اشاره تایید کرد که خواهشم را انجام میدهد. زبان اشاره علاوه بر راه ارتباطیمان کد نقشه بود. نگاهی به او انداختم:« مطمئنی میتونی برقو به موقع قطع کنی؟ میدونم که نمرههات عالینا، ولی این کار..»
دستم را گرفت و لبخندی زد که مرا مطمئن کرد. همان موقع با خود فکر کردم چرا این کار را برایم میکند اما انقدر درگیر بودم که این فکر را سریع فراموش کردم.
بالاخره وقت مهمانی شد. وقتی همه مشغول بودند چاقو آغشته با تاکسین را پرت کردم، اینگونه حتی اگر بر اثر ضربه چاقو نمیمرد، تاکسین او را میکشت و داغش بر روی دل پدرش میماند، مثل داغ امیلی که بر دلم ماند. اما پسرک احمق چاقو را برداشت. مرا که ندید، دید؟ مهم هم نیست اینجا آخر خط بود. پلیس آمد و برقها قطع شدند، طبق نقشه.
الان همه چیز یادم افتاد. من چه کار کردم؟ من آدم کشتم. اما امیلی همیشه میگفت که باید ادم خوبی باشم. مرا ببخش امیلی. نه نه تو هم مرا ببخشی خودم، خودم را نمیتوانم ببخشم. من دختری بیگناه را قربانی انتقام کردم. راهی نمانده. پاهایم سست شدند و میلرزند. به هر حال قبل از همه چیز خودم باقی مانده تاکسین را خوردم، باید الان اثر کند و جانم را بگیرد. سردم است. متاسفم امیـ
پایان