از در پشتی میرویم بیرون
همه دوربین ها هک شده و فیلمی از ما ضبط نمیشود حتی اگر دوربینی هم روشن باشد صورتما پوشیده و غیر قابل شناسایی است. باران میبارد و رد پایی از ما باقی نمیماند. گوشی هایمان را با خود نیاورده ایم و ماشین را چند خیابان آنطرف تر پارک کردم.
در ماشین را باز میکنم و به دایانِ بی حال کمک میکنم تا بنشیند.
بخاطر شکه شدنه؟ اول باید به یک مکان امن برویم.
ماشین را پارک میکنم. دایان رث به من میکند و میگوید: قولی که بهم دادی رو یادت نره بهشون بگو باشه؟
با زبان اشاره میگویم: تموم شد دیگه، خودت میتونی بهشون بگی فقط شکه شدی.
_من... من نمیتونستم خودمو ببخشم و امیلی هم اینو نمیخواست....اون سمو خوردم آلیس و نگران نباش تو همه ردا رو از بین بردی کسی مزاحمت نمیشه و منم میمیر..
شوکه شدم با صدایی هراسان به او میگویم: حتما یه راهی هست پادزهر اون سم چیه گیرش میارم فقط، بگو اسمش چیه
بی توجه به حرف هایم لبخندی واقعی میزند: بالاخره حرف زدی قبلا هم صدا تو موقع زمزمه کردن آهنگ شنیده بودم ولی نه کامل!
خودم به او گفته بودم که میتوانم حرف بزنم اما انتخاب کردم با روش های دیگری سخن بگویم.
میگویم: دایان گوش کن فقط بهم بگو پادزهرش چیه
میگوید: ممنون آلیس.
و چشمانش را میبندد هرچقدر اورا صدا میزنم جوابی از او نمیشنوم.
#Callous
خوشبختانه باز هم زودتر از خبر نگار ها از حادثه خبر دار شده ام . از ماشین پیاده می شوم و سوئیچ را در جیبم می گذارم ، اثری از او نیست حداقل نه فعلا . وارد خانه می شوم و با سرک کشیدن به دنبال کارآگاه می کردم کسی که به من خبر این قتل را داده به لطف او دیگر نیاز نیست سامانه پلیس را هک کنم . با این حال هنوزم وقتی متوجه می شود که به او خیره شده ام و زیر نظرش دارم چهره اش حالتی از انزجار به خود می گیرد .
کارآگاه مثل همیشه کنار جسد ایستاده و جسد را زیر نگاه خیره اش خجالت می دهد .ادامه.
#سباستینمککویین
دست هایش را نمی بینم حتما در جیب های کتش است . جلوتر می روم و دستم را روی شانه اش می گذارم ، او لحظه ای کوتاه بر خود می لرزد ، بر می گردد و نگاه بی روحش را به نشانه سرزنش به من میدوزد .
گوشه لبم کنی بالا می رود و می گویم :« قضیه چیه کارآگاه ؟ باز چرا از خواب بیدارم کردی ؟»
کارآگاه نفسی از خشم می کشد و می گوید :« هر وقت که چهره ات رو می بینم آرزو می کنم کاش اون روز نمی دیدمت . »
ادامه دارد ...
#سباستینمککویین
- سخت نگیر ماجرا رو تعریف کن .
هر دو می دانیم حرف از کدام روز می زند ، تا قبل از شش ماه پیش من مجبور بودم سامانه های پلیس را هک کنم و یا برای خبردار شدن از پرونده های جنایی خودم را جای افسران پلیس جا بزنم . البته تا قبل از شش ماه پیش در فاصله این شش ماه اتفاقی افتاد که فکرش را هم نمی کردم .
مدتی بود که یک قاتل زنجیره ای بد جور در خیابان های شهر سر و صدا کرده بود . آنقدر که شب ها شهر به شهر اشباح تبدیل می شد .
ادامه دارد ...
#سباستینمککویین
کمتر کسی جرعت می کرد شب از خانه بیرون برود و این اتفاق تنها یک دلیل داشت ، آن قاتل .
من وارد آن پرونده شدم نه بار است بگویم جزئی از آن شدم .
قاتل از من استفاده کرد تا به اطلاعات پلیس دست پیدا کند و قتل هایش را پنهانی تر انجام دهد و من در آن طرف ماجرا ناامیدانه به دنبال سر نخی برای پیدا کردن او و کمک به کارآگاه می گشتم . درست است که من اهداف خودم را داشتم ولی نه بهتر بگویم من و کارآگاه معامله ای کرده بودیم که به قیمت جانمان داشت تمام می شد .
ادامه دارد ...
#سباستینمککویین
. او به من قول داده بود در عوض حل پرونده مرا از هر اتفاقی باخبر کند ولی نمی دانست که قرار است قاتل اینبار خانواده خودش را هدف قرار بدهد . من زودتر از او فهمیده بودم ولی وقت کافی برای خبر کردنش نداشتم ، پس خودم تنها برای گرفتن آن قاتل راهی شده بودم . قاتل ها را که می شناسید ، دوست دارند با طعمه بازی کنند .
آن شب هم شب بازی من بود . خلاصه بگویم خانواده اش را نجات دادم ولی او نتوانست ردی از وجود من پیدا کند . من بعد بیست روز برگشتم ولی خسته رنجور و آسیب دیده .
ادامه دارد ...
#سباستینمککویین
زخم هایم هنوز التیام پیدا نکرده بودند نه روح و نه جسمم .
و بر خلاف چیزی که من فکر می کردم او فهمید آن شب بین من و قاتل چه اتفاقی افتاده بود قضیه آن زخم عمیق در شکمم را فهمید .
فهمیده بود چرا بیست روز خبری کتی از زنده و مرده بودنم پیدا نکرده بود . و ما
باز هم
دوباره
معامله کردیم ...
و قرار گذاشتیم که این معامله ...
آخرین معامله باشد ...
من به او برای حل پرونده ها کمک می کردم و او هم در عوض از راز من محافظت می کرد .
اما چه رازی ؟
ادامه دارد ...
#سباستینمککویین
هیچکس نمیداند ...
از فکر هایم بیرون می آیم . دقت که می کنم دست هایم در جیبم فرو رفته ولی هنوز هم سرد است . مثل اینکه قرار نیست آرام و قرار بگیرم ، معمولا سر هیچ پرونده ای اینطور به هم نمی ریزم البته به غیر از دو مورد یکی همان راز و دیگری هم این قتل است .بد جور تمام تنم را می لرزاند مو به تنم راست کرده فقط امیدوارم پنهان کردن دست هایش در جیبم سردی آنها و لرزش شان را از کارآگاه پنهان کند .
جزئیات بی رحمانه اند ترجیح می دهم صحنه جرم را بررسی کنم .
ادامه دارد ...
#سباستینمککویین
اوه خدای من ....
قاتل را ...
می بینم ...
من یاماموتو آگاوا قاتل را می بینم ...
اما قضیه آنطور که شما فکر می کنید نیست ...
#سباستینمککویین
هدایت شده از شماره "۱"
نویسندهها چیزهایی را خلق میکنند که میخواهند بخوانند.