eitaa logo
اژدها سواران کتابخوان🏴
367 دنبال‌کننده
7.3هزار عکس
575 ویدیو
132 فایل
https://daigo.ir/secret/5952857640 اگه دایگو براتون نیاورد: https://harfeto.timefriend.net/17498898695442 پیامای ناشناس اینجا قرار میگیره : (برید توی بیوی انباری ابزارک هست فقط اونجا پیام بدین-) @anbaryyy_e
مشاهده در ایتا
دانلود
دست هایش را نمی بینم حتما در جیب های کتش است . جلوتر می روم و دستم را روی شانه اش می گذارم ، او لحظه ای کوتاه بر خود می لرزد ، بر می گردد و نگاه بی روحش را به نشانه سرزنش به من می‌دوزد . گوشه لبم کنی بالا می رود و می گویم :« قضیه چیه کارآگاه ؟ باز چرا از خواب بیدارم کردی ؟» کارآگاه نفسی از خشم می کشد و می گوید :« هر وقت که چهره ات رو می بینم آرزو می کنم کاش اون روز نمی دیدمت . » ادامه دارد ...
- سخت نگیر ماجرا رو تعریف کن . هر دو می دانیم حرف از کدام روز می زند ، تا قبل از شش ماه پیش من مجبور بودم سامانه های پلیس را هک کنم و یا برای خبردار شدن از پرونده های جنایی خودم را جای افسران پلیس جا بزنم . البته تا قبل از شش ماه پیش در فاصله این شش ماه اتفاقی افتاد که فکرش را هم نمی کردم . مدتی بود که یک قاتل زنجیره ای بد جور در خیابان های شهر سر و صدا کرده بود . آنقدر که شب ها شهر به شهر اشباح تبدیل می شد . ادامه دارد ...
کمتر کسی جرعت می کرد شب از خانه بیرون برود و این اتفاق تنها یک دلیل داشت ، آن قاتل . من وارد آن پرونده شدم نه بار است بگویم جزئی از آن شدم . قاتل از من استفاده کرد تا به اطلاعات پلیس دست پیدا کند و قتل هایش را پنهانی تر انجام دهد و من در آن طرف ماجرا ناامیدانه به دنبال سر نخی برای پیدا کردن او و کمک به کارآگاه می گشتم . درست است که من اهداف خودم را داشتم ولی نه بهتر بگویم من و کارآگاه معامله ای کرده بودیم که به قیمت جانمان داشت تمام می شد . ادامه دارد ...
. او به من قول داده بود در عوض حل پرونده مرا از هر اتفاقی باخبر کند ولی نمی دانست که قرار است قاتل اینبار خانواده خودش را هدف قرار بدهد . من زودتر از او فهمیده بودم ولی وقت کافی برای خبر کردنش نداشتم ، پس خودم تنها برای گرفتن آن قاتل راهی شده بودم . قاتل ها را که می شناسید ، دوست دارند با طعمه بازی کنند . آن شب هم شب بازی من بود . خلاصه بگویم خانواده اش را نجات دادم ولی او نتوانست ردی از وجود من پیدا کند . من بعد بیست روز برگشتم ولی خسته رنجور و آسیب دیده . ادامه دارد ...
زخم هایم هنوز التیام پیدا نکرده بودند نه روح و نه جسمم . و بر خلاف چیزی که من فکر می کردم او فهمید آن شب بین من و قاتل چه اتفاقی افتاده بود قضیه آن زخم عمیق در شکمم را فهمید . فهمیده بود چرا بیست روز خبری کتی از زنده و مرده بودنم پیدا نکرده بود . و ما باز هم دوباره معامله کردیم ... و قرار گذاشتیم که این معامله ‌... آخرین معامله باشد ... من به او برای حل پرونده ها کمک می کردم و او هم در عوض از راز من محافظت می کرد . اما چه رازی ؟ ادامه دارد ...
هیچکس نمی‌داند ... از فکر هایم بیرون می آیم . دقت که می کنم دست هایم در جیبم فرو رفته ولی هنوز هم سرد است . مثل اینکه قرار نیست آرام و قرار بگیرم ، معمولا سر هیچ پرونده ای اینطور به هم نمی ریزم البته به غیر از دو مورد یکی همان راز و دیگری هم این قتل است .بد جور تمام تنم را می لرزاند مو به تنم راست کرده فقط امیدوارم پنهان کردن دست هایش در جیبم سردی آنها و لرزش شان را از کارآگاه پنهان کند . جزئیات بی رحمانه اند ترجیح می دهم صحنه جرم را بررسی کنم . ادامه دارد ...
اوه خدای من .... قاتل را ... می بینم ... من یاماموتو آگاوا قاتل را می بینم ... اما قضیه آنطور که شما فکر می کنید نیست ...
هدایت شده از Omlet
هدایت شده از شماره "۱"
نویسنده‌ها چیزهایی را خلق می‌کنند که می‌خواهند بخوانند.
_‌باروت‌خیس
_ملکه‌ی‌سرخ