دست هایش را نمی بینم حتما در جیب های کتش است . جلوتر می روم و دستم را روی شانه اش می گذارم ، او لحظه ای کوتاه بر خود می لرزد ، بر می گردد و نگاه بی روحش را به نشانه سرزنش به من میدوزد .
گوشه لبم کنی بالا می رود و می گویم :« قضیه چیه کارآگاه ؟ باز چرا از خواب بیدارم کردی ؟»
کارآگاه نفسی از خشم می کشد و می گوید :« هر وقت که چهره ات رو می بینم آرزو می کنم کاش اون روز نمی دیدمت . »
ادامه دارد ...
#سباستینمککویین
- سخت نگیر ماجرا رو تعریف کن .
هر دو می دانیم حرف از کدام روز می زند ، تا قبل از شش ماه پیش من مجبور بودم سامانه های پلیس را هک کنم و یا برای خبردار شدن از پرونده های جنایی خودم را جای افسران پلیس جا بزنم . البته تا قبل از شش ماه پیش در فاصله این شش ماه اتفاقی افتاد که فکرش را هم نمی کردم .
مدتی بود که یک قاتل زنجیره ای بد جور در خیابان های شهر سر و صدا کرده بود . آنقدر که شب ها شهر به شهر اشباح تبدیل می شد .
ادامه دارد ...
#سباستینمککویین
کمتر کسی جرعت می کرد شب از خانه بیرون برود و این اتفاق تنها یک دلیل داشت ، آن قاتل .
من وارد آن پرونده شدم نه بار است بگویم جزئی از آن شدم .
قاتل از من استفاده کرد تا به اطلاعات پلیس دست پیدا کند و قتل هایش را پنهانی تر انجام دهد و من در آن طرف ماجرا ناامیدانه به دنبال سر نخی برای پیدا کردن او و کمک به کارآگاه می گشتم . درست است که من اهداف خودم را داشتم ولی نه بهتر بگویم من و کارآگاه معامله ای کرده بودیم که به قیمت جانمان داشت تمام می شد .
ادامه دارد ...
#سباستینمککویین
. او به من قول داده بود در عوض حل پرونده مرا از هر اتفاقی باخبر کند ولی نمی دانست که قرار است قاتل اینبار خانواده خودش را هدف قرار بدهد . من زودتر از او فهمیده بودم ولی وقت کافی برای خبر کردنش نداشتم ، پس خودم تنها برای گرفتن آن قاتل راهی شده بودم . قاتل ها را که می شناسید ، دوست دارند با طعمه بازی کنند .
آن شب هم شب بازی من بود . خلاصه بگویم خانواده اش را نجات دادم ولی او نتوانست ردی از وجود من پیدا کند . من بعد بیست روز برگشتم ولی خسته رنجور و آسیب دیده .
ادامه دارد ...
#سباستینمککویین
زخم هایم هنوز التیام پیدا نکرده بودند نه روح و نه جسمم .
و بر خلاف چیزی که من فکر می کردم او فهمید آن شب بین من و قاتل چه اتفاقی افتاده بود قضیه آن زخم عمیق در شکمم را فهمید .
فهمیده بود چرا بیست روز خبری کتی از زنده و مرده بودنم پیدا نکرده بود . و ما
باز هم
دوباره
معامله کردیم ...
و قرار گذاشتیم که این معامله ...
آخرین معامله باشد ...
من به او برای حل پرونده ها کمک می کردم و او هم در عوض از راز من محافظت می کرد .
اما چه رازی ؟
ادامه دارد ...
#سباستینمککویین
هیچکس نمیداند ...
از فکر هایم بیرون می آیم . دقت که می کنم دست هایم در جیبم فرو رفته ولی هنوز هم سرد است . مثل اینکه قرار نیست آرام و قرار بگیرم ، معمولا سر هیچ پرونده ای اینطور به هم نمی ریزم البته به غیر از دو مورد یکی همان راز و دیگری هم این قتل است .بد جور تمام تنم را می لرزاند مو به تنم راست کرده فقط امیدوارم پنهان کردن دست هایش در جیبم سردی آنها و لرزش شان را از کارآگاه پنهان کند .
جزئیات بی رحمانه اند ترجیح می دهم صحنه جرم را بررسی کنم .
ادامه دارد ...
#سباستینمککویین
اوه خدای من ....
قاتل را ...
می بینم ...
من یاماموتو آگاوا قاتل را می بینم ...
اما قضیه آنطور که شما فکر می کنید نیست ...
#سباستینمککویین
هدایت شده از شماره "۱"
نویسندهها چیزهایی را خلق میکنند که میخواهند بخوانند.