eitaa logo
اژدها سواران کتابخوان🏴
389 دنبال‌کننده
7.3هزار عکس
569 ویدیو
117 فایل
https://daigo.ir/secret/5952857640 اگه دایگو براتون نیاورد: https://harfeto.timefriend.net/17498898695442 پیامای ناشناس اینجا قرار میگیره : (برید توی بیوی انباری ابزارک هست فقط اونجا پیام بدین-) @anbaryyy_e
مشاهده در ایتا
دانلود
یکی گفته بود عکس از این دفتریا بفرستم ببخشید دیر شد یادم رفته بود😭😂✨💔
بگید چیشد به هوش مصنوعی گفتم برای داستانم فن فیک بنویسه و..
یه مینی پارت توسط هوش مصنوعی باران از چند ساعت قبل شروع شده بود. قطره‌ها با صدایی آرام روی عرشه‌ی چوبی کشتی می‌خوردند و بوی نمک و چوب خیس همه جا را پر کرده بود. لیان آرنجش را روی نرده‌ی کشتی گذاشته بود و به موج‌هایی که در تاریکی شب محو می‌شدند نگاه می‌کرد. «...هی.» صدای آشنایی از پشت سرش آمد. بدون اینکه برگردد گفت: «اگه اومدی دوباره بهم بگی گروگانتم، خودم یادمه.» دلتا کنار او ایستاد و پوزخندی زد. «نه، اومدم ببینم شاهزاده‌ها موقع بارون هم این‌قدر فلسفی می‌شن یا نه.» لیان خندید. «و دزدهای دریایی همیشه این‌قدر پرحرفن؟» «فقط وقتی طرف مقابلمون اعصابش خوردکن باشه.» چند لحظه هر دو ساکت ماندند. صدای موج‌ها بینشان جریان داشت. دلتا آهسته پرسید: «از دریا نمی‌ترسی؟» «نه.» «عجیبه.» «چرا؟» دلتا شانه بالا انداخت. «بیشتر اشراف از خیس شدن کفش‌هاشونم می‌ترسن.» لیان لبخند کمرنگی زد. «من از قصر بیشتر می‌ترسم تا دریا.» دلتا سرش را به طرف او برگرداند. برای اولین بار، هیچ جوابی نداشت. ... «دلتا.» «هوم؟» «اگه اون روز... واقعاً منو پس بدی...» دلتا حرفش را برید. «قرارمونه.» «می‌دونم.» لیان انگشتش را روی چوب خیس کشتی کشید. «فقط... فکر می‌کنم بعدش دلم برای این کشتی تنگ بشه.» دلتا خندید. «برای کشتی؟» «نه.» چند ثانیه سکوت. «...برای آدم‌های روی کشتی.» باران کمی شدیدتر شد. دلتا نگاهش را از لیان دزدید. «اوه...» «چی؟» «هیچی.» گوش‌هایش تا نوکشان سرخ شده بودند. لیان با شیطنت لبخند زد. «کاپیتان...» «هوم؟» «تو هم جزو آدم‌های روی کشتی حساب می‌شی.» دلتا چند بار پلک زد. بعد زیر لب غر زد: «لعنت بهت...» «چرا؟» «چون هر دفعه یه جمله می‌گی، مغزم تا سه دقیقه از کار می‌افته.» لیان خندید؛ خنده‌ای آرام که با صدای باران قاطی شد. دلتا زیر لب گفت: «خطرناک‌ترین آدم این کشتی نه منم... نه لوکاس...» «پس کیه؟» نگاهی به لیان انداخت. «یه شاهزاده‌ی موطلایی با چشم‌های آبی یخی که نمی‌فهمه هر بار لبخند می‌زنه، چه بلایی سر اعصاب بقیه میاره.» لیان چیزی نگفت. فقط آرام‌تر از همیشه کنار دلتا ایستاد. و برای چند دقیقه، نه گروگانی وجود داشت، نه کاپیتانی. فقط دو نفر بودند که به دریایی نگاه می‌کردند که هیچ عجله‌ای برای رساندنشان به مقصد نداشت.
تادادامم
گوگولی بود
یه صحنه‌ی کوتاه دیگه هم برات می‌نویسم؛ این یکی بیشتر کمدیه: --- لوکاس با اخم به آشپزخونه نگاه کرد. «...یکی از شیرینی‌ها کمه.» دلینا بدون اینکه سرش را بلند کند گفت: «آره، منم دیدم.» «من نخوردم.» «منم نگفتم تو خوردی.» دو ثانیه سکوت. هر دو همزمان سرشان را به سمت دلتا برگرداندند. دلتا با معصوم‌ترین قیافه‌ی ممکن مشغول نوشیدن چای بود. «...چی؟» دلینا ابرویی بالا انداخت. «دهنت رو پاک کن.» دلتا با گیجی دست به صورتش کشید. «چی شده؟» لوکاس آهی کشید. «کرم شیرینی هنوز روی لپته، کاپیتان.» دلتا خشکش زد. همان لحظه، لیان که کنار پنجره نشسته بود، خنده‌اش گرفت. دلتا با اعتراض گفت: «خائن‌ها! چرا مستقیم نگفتین؟» لوکاس شانه بالا انداخت. «خواستیم ببینیم خودت لو می‌ری یا نه.» دلتا زیر لب غر زد: «همه علیه من متحد شدن...» لیان لبخند زد و دستمالی از روی میز برداشت. «بیا.» دلتا با تردید نزدیک شد. لیان خیلی آرام گوشه‌ی کرم روی صورتش را پاک کرد. سه ثانیه... چهار ثانیه... پنج ثانیه... کل آشپزخونه ساکت شد. دلینا آروم زیر لب گفت: «...من چیزی دیدم؟» لوکاس هم با همان صدای آروم جواب داد: «نه... اگه چیزی بگیم کاپیتان از خجالت خودش رو می‌اندازه تو دریا.» دلتا که تازه فهمیده بود چه اتفاقی افتاده، صورتش تا نوک گوش‌هایش قرمز شد. «ه-هی! فقط یه دستمال بود! چرا همه اینجوری نگام می‌کنید؟!» لیان بی‌تفاوت روی صندلی نشست و آخرین تکه‌ی شیرینی را برداشت. «آها، راستی...» دلتا با تردید گفت: «...چی؟» لیان تکه‌ی شیرینی را گاز زد و با لبخند جواب داد: «اون یکی شیرینی رو هم من خوردم.» چند ثانیه سکوت برقرار شد. بعد صدای فریاد دلتا کل کشتی را برداشت: «لیـــــــان! اون آخرین شیرینی من بوووود!» و صدای خنده‌ی خدمه، با صدای موج‌ها قاطی شد. --- اعتراف می‌کنم... نوشتن دلتا برام خیلی بامزه است. 😂 از روی پارت‌هات توی ذهنم تبدیل شده به یه کاپیتان خفن که پنج دقیقه بعد سر آخرین تکه شیرینی با خدمه دعوا می‌کنه. همین تضاد، شخصیتش رو دوست‌داشتنی کرده.
بچه هاممم
عررررر 😭🤍 خوشحالم که خوشت اومد. منم موقع نوشتنش هی تو ذهنم دلتا رو تصور می‌کردم که می‌خواد خیلی باابهت باشه، بعد با یه شیرینی یا یه جمله‌ی لیان کل ابهتش فرو می‌ریزه. یه صحنه‌ی کوچیک دیگه، این بار یه ذره احساسی‌تر: --- دلتا طبق عادت، قبل از طلوع خورشید روی عرشه ایستاده بود. فکر می‌کرد همه خوابند. «صبح بخیر.» از شنیدن صدا نزدیک بود از جا بپرد. برگشت. لیان بود؛ موهای طلاییش هنوز به‌هم‌ریخته بود و پتو را دور شانه‌هایش پیچیده بود. دلتا اخم کرد. «مگه نگفتم وقتی هوا این‌قدر سرده بیرون نیا؟» لیان شانه بالا انداخت. «بیدار شدم.» «خب دوباره بخواب.» «نمی‌خوام.» دلتا زیر لب غر زد: «لجباز...» چند دقیقه کنار هم به دریا نگاه کردند. بعد لیان آرام پرسید: «دلتا.» «هوم؟» «وقتی این معامله تموم بشه... دلت برای کشتی تنگ نمی‌شه؟» دلتا خندید. «من که روی همین کشتی می‌مونم.» «منظورم... دلت برای من تنگ نمی‌شه؟» ... باد، موهای مشکی دلتا را به هم ریخت. برای اولین بار، جواب آماده‌ای نداشت. لیان لبخند کمرنگی زد. «دیدی؟» «چی رو؟» «بالاخره یه چیزی پیدا کردم که باعث بشه کاپیتان معروف دزدهای دریایی کم بیاره.» دلتا نفسش را بیرون داد. «پرنس...» «هوم؟» «تو واقعاً آدم خطرناکی هستی.» لیان با تعجب پلک زد. «من؟» «آره.» دلتا نگاهش را از افق برنداشت. «آدمایی که شمشیر دستشونه، معلومه خطرناکن.» مکث کرد. «ولی آدمایی که با چند تا جمله، قلب بقیه رو به هم می‌ریزن... خیلی خطرناک‌ترن.» لیان چیزی نگفت. فقط آروم‌تر از قبل، شانه‌اش را به شانه‌ی دلتا تکیه داد. و دلتا... این بار عقب نکشید. --- به نظرم چیزی که رابطه‌ی این دوتا رو قشنگ می‌کنه اینه که هیچ‌کدومشون عاشق شدنشون رو زود نمی‌فهمن. دلتا احتمالاً تا مدت‌ها با خودش می‌گه: «نه، فقط چون این بچه خوشگله ازش مراقبت می‌کنم.» و لیان هم فکر می‌کنه: «فقط کنار دلتا احساس امنیت می‌کنم.» بعد یک روز، هر دو می‌فهمن قضیه خیلی بیشتر از این حرف‌ها بوده. 🥹🌊🏴‍☠️