eitaa logo
اژدها سواران کتابخوان🏴
363 دنبال‌کننده
7.3هزار عکس
575 ویدیو
132 فایل
https://daigo.ir/secret/p-4b0daf5b اگه دایگو براتون نیاورد: https://harfeto.timefriend.net/17498898695442 پیامای ناشناس اینجا قرار میگیره : (برید توی بیوی انباری ابزارک هست فقط اونجا پیام بدین-) @anbaryyy_e
مشاهده در ایتا
دانلود
یک.... دو.... سه امتحان میکنیم....... سلامممممممم ... سلامم✨✨
سلامم چطورینننن سلوانا و بقیه دلم برا همتون تنگ شده بوددد✨️✨️✨️💜💜 (بعید میدونم کسی منو یادش بیاد کلا_😁😂) ...
میو (جهت تست) .. 😭✨✨
پارت دوازدهم امروز قرار بود هماهنگی نهایی با اعضای کشتی برای پس دادن لیان انجام شود قرار بود در جزیره ای میان دریای جنوب و شرق معامله را انجام دهند فقط چند جزیره تا مکان ملاقات فاصله داشتند صدای تپ تپ کفش های دلتا در راهرو کشیتی میپیچید به سمت عرشه میرفت تا نفسی تازه کند این موقع بهترین زمان برای دیدن دریا است دریا آرام است خورشید به آرامی بالا می آید رنگ آسمان به جای آبی ترکیبی از بنفش و صورتی در هم فرو رفته است با توجه به اینکه اعضای کشتی ساعت خواب مشخصی ندارند افرادی در گوشه و کنار کشتی مشغول رفت و آمدند دلینا با آرامشی که برای کسی که از آشپزی خوشش نمی آید مثال زدنی است در حال درست کردن صبحانه است اقتدار زیادی دارد گاهی حرف هایش از حرف های دلتا هم طرفدار بیشتری دارد اکثر افراد کشتی با دلینا احساس راحتی زیادی دارند او معمولا اولین کسی است که هر عضو جدیدی پیش او فرستاده میشود زوج خوبی با لوکاس است لوکا اکثر هماهنکی ها را بین اعضای کشتی انجام میدهد شاید او بالغ ترین فرد در این کشتی باشد ولی پیش دلینا گربه ای کوچک و اشراف زاده است نوا به آرامی شانه ی دلتا را لمس میکند : هی منظره ی قشنگیه نه ؟ دلتا به سرعت برمیگردد : هی نوا ! تو برگشتی! نوا با کلافگی اخم ریزی میکند: گگگ باورم نمیشه چه کارایی که مجبورم به خاطر تو انجامشون بدم! دلتا پوزخندی میزند و نوا را محکم در بغل فشار میدهد دلم برات تنگ شده بود -:فقط چهار روز نبودم! دلتا دستش را به نشانه اینکه اهمیتی ندارد در هوا تکان میدهد : خب کارا چه طور پیش رفت؟ نوا در حالی که با غرور سر خود را بالا آورده بود گفت : همه چیز خوب پیش رفت به الکسیسا رئیس بهترین شرکتی که در اضای پول تقریبا هرکاری فکر بکنی میکنه سپردم که پیغاممون رو به پادشاه برسونه ! و قرار شد والری کندل به عنوان واسطه معامله مون حضور داشته باشه! هیچ کس نمیتونه معامله هایی که توسط والری ترتیب داده میشن رو خراب کنه یا زیر قرار های از قبل تایین شده بزنه! پول میگیریم لیان رو میدیم و تمام! دلتا اخم ریزی میکند: والری؟ نوا: اره دیگه ! همون دختر مو سیاهی که عینک سبز داره و آوازش تو کل دنیا پیچیده! دلتا : وال رو میگی؟؟؟ نوا: آره دیگه دلتا: خدای من اون خیلی معروفه چجوری تونستی با همچین کسی هماهنگ کنی؟! هیچ کس نیست که ندونه اون چقدر کارش خوبه نوا چشمکی میزند: من رو دست کم نگیر پارتیم کلفته! دلتا با شک به نوا نگاه میکنه نوا آهی میکشه : باشه بابا بخوام صادقانه بگم به الکسیسا گفتم برامون پارتی بازی کنه .. یه مقدار پول برامون آب خورد هم برای باج دادن به الکسیسا و هم برای پولی که باید به والری بدیم ولی خب مهم نیست در مقابل پولی که به دست میاریم خوبه به هر حال داریم یه پادشاهی رو تیغ میزنیم قرار نیست خیلی آسون پیش بره نیاز به تضمین داشتیم ! نوا در حالی که چپ چپ به دلتا نگاه میکنه میگه: تو خیر سرت کاپیتانی اینا رو هم من باید بگم؟ دلتا لبخندی میزند و دستشو روی شونه نوا می انداره: میدونی که عاشقتم رفیق! بیا بریم یه چیز بخور خیلی وقته نیستی نوا اخمی میکنه : فقط چهار روز! و بعد به سرعت صورتش از خوشحالی برق میزند: هوراا! بریم پیش دلینا و لوکا ! وای دلم برای الکس فسقلی هم تنگ شد! شونه ای بالا میندازه و ادامه میده: البته دیگه خیلی هم فسقلی نیست دلتا درحالی که داشت با نوا به سمت آشپزخانه میرفا لبخند بیخیالی زد: سخت نگیر! همان لحظه صدای فریاد دیده‌بان بلند می‌شود: کاپیتان! کاپیتانی! یه کشتی داره نزدیک میشه!
آره خلاصه دوستان
اژدها سواران کتابخوان🏴
پارت دوازدهم امروز قرار بود هماهنگی نهایی با اعضای کشتی برای پس دادن لیان انجام شود قرار بو
یه مقدار اولاش چرت شده و انگار دارم توضیح میدم و حتی ایده داشتم چجوری درستش کنم ولی خب وقت ندار>
این پارت تقدیم اون امیلی که تازه رسیده بود به ته و آدرین و هیناتا و بقیه بچه ها که هی بهم یادآوری میکردن✨
دارم میرم کربلا