eitaa logo
اژدها سواران کتابخوان🏴
377 دنبال‌کننده
7هزار عکس
556 ویدیو
115 فایل
https://daigo.ir/secret/5952857640 اگه دایگو براتون نیاورد: https://harfeto.timefriend.net/17498898695442 پیامای ناشناس اینجا قرار میگیره : (برید توی بیوی انباری ابزارک هست فقط اونجا پیام بدین-) @anbaryyy_e
مشاهده در ایتا
دانلود
https://eitaa.com/dragonbook/2840 من اطلاعات دیگه‌ای نیاز ندارم اما اگه جزئیاتی باقی مونده لطفا بهم بگین ———— جزئیات که زیاده حالا بعدا بهتون میگم
https://eitaa.com/dragonbook/2842 ان پی سی چیه؟؟ آدرین ———— فک کنم به کاراکتر میگن …
https://eitaa.com/dragonbook/2842 دو نوع شخصیت داریم شخصیت قابل بازی یا PC که کاراکترهای شما هستن و شخصیت غیرقابل بازی یا NPC که کاراکترهای داستانن، مثلا شخصیت منفی و... من فقط NPC ها رو کنترل می‌کنم و حقی ردی کنترل کاراکتر شما ندارم فقط می‌تونم کارا و حرکات کاراکترهاتون‌ رو توصیف کنم ———— آهااا مرسییی فهمیدم آدرین جوابت…
اولش فکر کردم فقط تو خیالاتمه میتونستم بوی خزه و رطوبت رو حس کنم، میتونستم انگشتام‌ که با برخور به سبزه ها قلقلک میومدنو‌ حس کنم میتونستم بوی درخت های فرسوده رو حس کنم اگه گوشم رو تیز میکردم شاید حتی صدای الف ها و پری های جنگلی رو میشنیدم که دم گوش هم صحبت میکردن و ریز ریز میخندیدن شاید اگه چشمامو هم تیز میکردم یه کوتوله ی جنگلی رو می دیدم که یواشکی داره از زیر کنده ی خالی یه درخت با خونواده‌ ش فرار میکنه اولش همه چی مسخره بود، به نظرم یه بازی اومد، یه بازی ذهن، میدونستم همش تخیلات خودمه. اما کم کم جدی شدم، وقتی دیگه بوی خزه از بین نرفت، صدای پری ها خاموش نشد، و ماهان همچنان علف‌ ها رو لمس میکرد شک کردم که شاید تو سرزمین میانه(جنگل هابیت) باشم، ولی میدونستم اون یه سرزمین افسانه ایه‌. و بعد، ترسیدم. فهمیدم یه اتفاقی افتاده، فهمیدم یه چیزی شده. من، نباید، اینجا، باشم. یه چیزی شده بود، شایدم هنوز داشتم خواب می دیدم ولی این خزه ها رویا نبودن. هر چی جلو تر میرفتم، کلبه های چوبی، و به نظر خالی از سکنه، پدیدار میشدن. گویا همه چی یه توهم بود. وهم انگیز؟ خیالات؟ مگه میشه کسی همچین چیزی رو تو خواب ببینه؟ و بعد ناگهان... یادم اومد. یادم اومد که یه بازی تخته ای بود، با تاس و صفحه و شخصیت های خیالی. و بعد، یهو ناپدید شدم. و فهمیدم، فهمیدم چی شد. من وسط یه بازی بودم، یه جنگل، یه ماز پیچ در پیچ، یه هزار توی بی پایان که جز با قدرت هام نمی تونستم ازش خارج شم. دوستا و هم تیمی هام باید همین نزدیکی ها باشن، باید پیداشون کنم. ولی اگه... ولی اگه قوانین بازی رو خودمون طراحی کردیم، خودمون شخصیت های فرعی و دشمنامون رو ساختیم... تا اعماق وجودم از ترس یخ زد... پس جادوگر های بد ذات و شیطان صفت هم باید همین نزدیکی ها باشن!
https://eitaa.com/dragonbook/2844 لبخند* هیچوقت راوی بازی رو تهدید نکن چون می‌تونم در کسری از ثانیه به‌صورت خیلی اتفاقی از هرچیزی که دلم بخواد بکشمت به همین سادگی ولی... اینجوری که کیف نمی‌ده ————
فانتزی برای من قابل جدا کردن نیست همه رو با هم قاطی می‌کنم مهم نیست ولی حواسم هست بهم بخورن خدایی این دو تا بهم می‌خورن دیگه والا الان فنای ریک زیاد شدن اون موقع که ما می‌خوندیم کتابش هم به زور پیدا میشد 🤣🤣 ————
من دارم با نهایت سرعتم پیامای ناشناس رو انتقال میدم اینجا ولی بازم خیلی عقبم به بزرگی خودتون ببخشین منو😭
و بعد، چیزی به ذهنم رسید. ترسی که بعد از اون حس کردم قابل توصیف نیست. بازی میتونه تا ابد ادامه داشته باشه! ————