هدایت شده از - زیرشیروانیِ اخگر -
در قلمرویی که میان دو دریا قرار داشت، اژدهایی به نام «لوما» زندگی میکرد. لوما یک اژدهای نوری بود، موجودی که با طلوع خورشید از خواب بیدار میشد و از قدرتش برای کنترل نور و سایه در سرزمین استفاده میکرد. مردم میگفتند که لوما میتواند نور را به شکلهای عجیب و حیرتانگیز درآورد و حتی داستانهایی از گذشته را با سایههایش بازگو کند. روزی، دختری نابینا به نام «سِیرا» که آرزوی دیدن نور را در دل داشت، تصمیم گرفت تا لوما را پیدا کند. او باور داشت که لوما میتواند با جادویش به او اجازه دهد تا یک بار، حتی برای لحظهای کوتاه، نور جهان را احساس کند. سِیرا پس از سفری پر از چالش، سرانجام به قلهای رسید که لوما در آن زندگی میکرد. او با صدای بلند گفت: «ای اژدهای نور! من آمدهام تا درکی از زیبایی جهان پیدا کنم. کمکم میکنی؟» لوما با صدای گرم و دلنشین گفت: «دیدن تنها با چشم نیست، بلکه با قلب است.» سپس، نور خیرهکنندهای ایجاد کرد که به جای چشمهای سِیرا، قلب او را لمس کرد. سِیرا ناگهان حس کرد که گرمای نور به شکل تصاویری در ذهنش ظاهر شد: آسمانی آبی، دریایی بیپایان و گلهایی که با باد میرقصیدند. با این هدیه، سِیرا فهمید که زیبایی تنها در دیدن نیست، بلکه در احساس کردن است. او به دهکده برگشت و شروع به تعریف داستانهای نور کرد که قلب همه را روشن میکرد. لوما، در قلهی خود باقی ماند، اما افسانهی او و نوری که تنها با قلب دیده میشد، برای همیشه در میان مردم ماندگار شد.
https://eitaa.com/dragonbook/2774 من هرماینی:))) (البته ورژنی که تو ذهن منه خیلی با کتاب و فیلم فرق داره و فقط ظاهرش و بعضی رفتاراش یکیه)🎀
————
بیا تو گروهه که تو لینک گذاشتم بیشتر توضیح بده میخوایم بازی کنیم بیا بیا