eitaa logo
اژدها سواران کتابخوان
371 دنبال‌کننده
6.3هزار عکس
384 ویدیو
43 فایل
https://daigo.ir/secret/5952857640 اگه دایگو براتون نیاورد: https://harfeto.timefriend.net/17498898695442 پیامای ناشناس اینجا قرار میگیره : @anbaryyy_e
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از نورماه ؛
فردا ساعت ۵:۳۰ صبح ماه، زهره و زحل به شکل لبخند در آسمون دیده میشن : )
هدایت شده از نورماه ؛
آسمان به زودی به زمین لبخند می‌زند، و جهان، بی‌هیاهو، نوید آرامشی عمیق را در دل صبح نجوا می‌کند؛ همان لبخندی که کافیست تا باور کنیم روزهای خوب در راه‌اند.. 🌙✨
https://eitaa.com/dragonbook/4018 والا...ولدمورت با معجون عشق ساخته شده بود به خاطر همینم از عشق چیزی نمیدونست...
https://eitaa.com/nmeshcalis/8394 منم نوشتم:) ————
هدایت شده از مِشکالیس
{ چالشِ اژدهاسواران کتابخون 🐉 } از زبان شرور داستان: هر آدمی برای کارهایی که می‌کند منطق خودش را دارد. من هم فکر می‌کنم اگر آدم‌ها بهم زخم‌های مختلف و بی دلیل نزده بودند الان به این ماسک بی روح تبدیل نشده بودم؛ به آدمی که دیگر احساسی ندارد و فقط به دنبال از بین بردن جمعیت زمین است. در حقیقت هر فرد شروری گذشته‌ای تاریک و قلبی سیاه دارد. از زبان عاشق و معشوق: شاید در حقیقت عشق چیزی جز آتشی سهمگین نباشد؛ آتشی که بی دلیل زبانه می‌کشد و زندگی خیلی ها را نابود می‌کند. اما در نهایت این آتش هم خاموش می‌شود و گذشته‌ای سوخته و متروک را به جا می‌گذارد. زندگی ماهم این بود؛ شعله ور شدن آتش عشق، سوختن قلب‌ها و در نهایت آبی که روی آتش ریخت و همه چیز را از جمله احساسمان از بین برد. از زبان کاراکترِ عاشقِ خواننده: هرموقع که صفحات را ورق می‌زنی قلبم به تپش می‌افتد؛ می‌فهمی؟ دست خودم نیست. من شاید کلمات و تصوراتی بیش نیستم اما در نهایت به پای حسی که به تو دارم نابود می‌شوم. من شاید یک شخصیت خیالی در کتاب باشم، اما مطمئنم احساسم از هر فرد واقعی دیگری نسبت به تو قوی‌تر است خواننده‌ی من! از زبان شرور فداکار: تو قهرمان داستان بودی اما من بودم که برای نجاتت از جانم گذشتم. هیچکس به یک شرور بدجنس فکر نمی‌کند؛ هیچکس فکر نمی‌کند من چه گذشته‌ای داشته‌ام، در واقع همه چیز از گذشته شروع می‌شود. اما با همه‌ی این‌ها من بد نیستم! مرا بد کردند و من در واقع هنوز هم آن بچه‌ی معصومم و برای نجات چیزها و کَس‌ها از جان و روحم می‌گذرم. امضا: مآلیس🕯
‌ ‌ ‌ ‌ ‌شاید کشتار بقیه به‌خاطر اینکه میخوام ا/ت رو زنده‌کنم کار نفرت‌انگیز‌ و شرارت باری باشه، ولی من انجامش میدهم. فقط یک‌نفر دیگه باقی مانده. دخترک مشکی پوش با دیدنم چشمانش لبریز از وحشت می‌شود. البته که جای تعجبی هم ندارد! دیدن پسر بیست‌ساله‌ای که از لباس سفیدش خون چکه می‌کند و در تلاش است قمه‌اش را پنهان کند قطعاً صحنه‌ی جالبی نیست. دخترک به طور جنون‌آمیزی شروع به دویدن به آن‌سوی کوچه می‌کند و من هم به دنبالش، نباید بگذارم به کسی خبر بدهد تا دستگیرم کنند. دخترک در انتهای کوچه گرفتار میشود و نفس هایش به شماره می‌افتد. قمه‌ را جلویم می‌گیرم و قدم هایم را به سویش روانه می‌کنم. دخترک خودش را در چهارگوش دیوار مچاله می‌کند. وحشت و غم در جای‌جایِ وجودش دویده‌است. ادامه دارد.. ا/ت:اسم تو
ادامه... ‌ ‌ ‌ ‌ ‌به ا/ت فکر می‌کنم که جسمش روی تخت بیمارستان است و روحش حوالی ابرها. وجودم را خالی از حس دلسوزی می‌کنم و قمه‌ام را در نخائ‌ش فرو می‌کنم. ‌ ‌ ‌ ‌خون سرتاسرِ زمینِ سنگفرش شدهِ‌ی کوچه را دربر می‌گیرد. سراسیمه به سمت بیمارستان هجوم می‌برم. ‌ ‌ ‌ ‌ا/ت روی تخت خوابیده و به چراغ های ستاره‌ای چشم دوخته‌است. اما معلوم است ذهنش در جای دیگری پرواز می‌کند. قدم به حریم اتاق میگذارم و به سمت تخت پیش می‌روم و روی صندلیِ کنار تخت می‌نشینم. ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ _سلام ا/ت. خوشحالم که برگشتی‌. چون اگر برنگشته‌بودی به‌جای‌ پانزده‌نفر الان قاتل شانزده‌نفر بودم. گربه‌ی‌وحشی به من قول داده‌بود که اگر اون‌ها رو بُکشم ت... ‌ ‌ ‌ ‌همچنان هم ادامه دارد🤦🏻‍♀️😂😭...
‌ ‌ ‌ پسری تغریبا هجده‌ساله با چشمانی هراسیده از حمام پا به اتاق می‌گذارد و چشم میان من و‌ ا/ت می‌گرداند.قمه‌ام را به سوی تازه وارد می‌گیرم و لب به سخن می‌گردانم: ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ _هی! تو... تو کی هستی؟ ا/ت تو اون‌رو میشناسی؟ پسر با هراس پاسخ می‌دهد: _من!؟من دوست پسرِ ا/ت هستم...و شما؟ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌به ا/ت نگاه می‌کنم، به تازه وارد و به گربه‌ی‌وحشی که با نیشخندی به من خیره شده است. ‌ ‌ ‌ ‌قمه‌ را پایین می‌آورم... اما نه هر جایی، مستقیم در سینه‌ی ا/ت. خب...نباید اینجوری می‌شد خودمم می‌دونم ولی‌خب سننه.💅🏻
https://eitaa.com/dragonbook/4020 منی که بلافاصله عکسو زوم کردم... نگاه کردن به یه جای دیگه*👉👈 ————- عه عه خجالت بکش دختر