هدایت شده از ایستگاه 34 🇮🇷
«چند بار بهت بگم احمق تا بتونی این کلمه رو درک کنی؟!»
هدایت شده از شهبازی ویدئو
اژدها وارد میشود
قوووووددددداااااا👊
🧂 طنزمدیا؛ بنگاه نمکپراکنی | @tanz_media
https://eitaa.com/station_34/12731
من حتی کانالارم برام نمیاره حتما باید بزنم رو لینک تا بره تو کانال طرف بتونم بینم پیام داده یا نه..
هدایت شده از ایستگاه 34 🇮🇷
دوست نداشتن!
Part 2
《 دیگه حرف نزن!! 》
《 داری خشن برخورد می کنی! اونم با شاهزاده!! 》
رونا چشم هایش را محکم بست و به هم فشرد تا همان لحظه فک لوکی را خرد نکند ، او و رونا طی حملهای غیر منتظره از تور جدا افتاده بودند و حالا در تلاش بودند ردِّ او یا میولنیر را دنبال کنند . البته اگر رونا می توانست تمرکز کند!!
لوکی درست از ثانیهی نخست ماموریت بر روی افکار رونا راه رفته بود و حسابی اعصاب او را به هم ریخته بود .
اگر از اطرافیان رونا یا سربازهای زیردست او می پرسیدی ؛ او فردی بود که هرگز عصبانی نمی شد ، در واقع حتّی تور که با او بزرگ شده بود هم عصبانیتش را بیش از سه بار ندیده بود ، ولی حالا به لطف لوکی او آماده بود تا تمام منطقهی اطرافشان را زیر آتش بگیرد و خودش را خالی کند ، این مرد به طرز وحشتناکی روی مخ بود!!!
《 خب ؟ 》
《 خب چی ؟ 》
《 کدوم طرفی بریم قربان! 》
لحن تمسخرآمیز لوکی وضع را بهتر نمی کرد!!
رونا تصمیم خود را گرفت ، لباس لوکی را محکم گرفت و با خود کشید : 《 چی کار می کنی ؟ 》
《 هیش!!! 》
هر دو ساکت شدند و به وسط سرسرای بزرگ چشم دوختند .
سرسرا درست از میان خاک بیرون آمده بود و تا کیلومتر ها در اطرافش خالی بود . از سنگ ساخته شده بود و چنان قدیمی بود که سن اودین و تور و لوکی رویِ هم از آن کمتر میشد!!!
در وسط سرسرا ، تخت بزرگی به چشم می خورد . روی آن فردی نشسته بود و چکش تور ، میولنیر قدرتمند کنار پایش روی زمین بود .
《 اون کیه ؟ 》
لوکی به صورت غیرمنتظرهای جواب داد : 《 اون یه جادوگره!! بهش میگن فرزندِ باد!!! اون یه افسانهست!! یه افسانهی قدیمی!! 》
《 تو از کجا می دونی ؟ 》
《 من یه جادوگرم! اونا رو خوب میشناسم! 》
《 حالا جادوگر خوبیه ؟ یا شروره ؟ 》
《 کلمهی شرور رو از قصد انتخاب کردی تا به من تیکه بندازی ؟ اون یه فاتحه!!
بستگی به حال و هواش داره!! اگه حالش خوب باشه می تونه مثل یه فرشته عمل کنه!! 》
《 این بده!!!! 》
《 بیا بریم! 》
《 کجا ؟ خطرناکه!! 》
《 ما زبون هم رو می فهمیم ، می خوام با اون صحبت کنم ؛ دیگه فرصتش پیش نمیاد یه افسانه رو از نزدیک ببینم! 》
رونا متعجب بود ؛ هرگز فکر نمی کرد تحسین را در چشمان لوکی ببیند ، عجیب بود کسی مثل او با غرور پُر از تَرَکَش فردی را اینگونه تحسین کند.
لوکی حسابی تحت تاثیر قرار گرفته بود .
《 تو اینجا بمون! ممکنه احساس خطر کنه و حرف نزنه!! 》
《 ولی!.... 》
فایدهای نداشت لوکی رفته بود!....
اژدها سواران کتابخوان🏴
دوست نداشتن! Part 2 《 دیگه حرف نزن!! 》 《 داری خشن برخورد می کنی! اونم با شاهزاده!! 》 رونا چشم
یه ۹ تا خوشگل پاشن برن اینجا
اصلا کانالشون همه چی تکمیله
هدایت شده از "Sunrise" and other life problems🚮
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من یه برونگرام!
اژدها سواران کتابخوان🏴
من یه برونگرام!
خب بزارم بشمرم چیزایی که برای من گفته بودو
خوش خنده
قدرتی
منطقی
دیوونه
جذاب
اژدها سواران کتابخوان🏴
خب بزارم بشمرم چیزایی که برای من گفته بودو خوش خنده قدرتی منطقی دیوونه جذاب
ها ها ها چقدر من خفنم خبر نداشتم