یه افسانه ای هست به اسم«سیزیف» که اگه اشتباه نکنم از یونان نشأت گرفته شده
*بیاین قبول کنیم کلمه نشأت خیلی خفن مفنه🦕*
خب سیزیف محکوم شده بود که یک سنگی رو تا بالای کوه ببره«واو چه اسون»
ولی خب هر وقت این سنگو تا نزدیک قله میبرد سنگه غلت میخورد پایین..
از سیزیف میپرسن که چه حسی داری که سنگ هیچوقت به نوک قله نمیرسه؟ و سیزیف میگه«حسی ندارم. دیگر هیچ حسی ندارم. فقط بدنم کار میکند. ذهنم هم… شاید دیگر نباشد.»
<☆مجتمعِ عجیبناک~
خب سیزیف محکوم شده بود که یک سنگی رو تا بالای کوه ببره«واو چه اسون» ولی خب هر وقت این سنگو تا نزدیک
شاید واستون سوال شه که خب مگه سیزیف چیکار کرده بوده؟
<☆مجتمعِ عجیبناک~
خب اولیش این بوده که سیزیف تاناتوس رو گول زد
تاناتوس(مرگ) وقتی که میخواست عمر سیزیف رو ازش بگیره سیزیف اونو گول زد و زندانیش کرد:))))
بعدش خدایان اومدن تاناتوس رو آزاد کردن و سیزیفو مجازات کردن
بعد از اینکه سیزیف از دنیای مردگان(همون جهنم) فرار کرد به زنش گفت که هیچ مراسمی برای مرگش نگیرن و دفنش نکنن
و حالا وقتی خدایان دوباره سیزیف رو دستگیر کردن سیزیف به پرسفونه(ملکه ی مردگان) گفتش که من باید بگردم چون زنم به من بی احترامی کرده و دفنم نکرده.. و اره دیگه بزار برم حداقل دفن شم بعد برگردم
پرسفونه اجازه میده ولی سیزیف بعد از اینکه پاشو رو زمین میزاره دیگه به دنیای مردگان برنمیگرده..
https://eitaa.com/miuuumiuuu/45
ارههه
ولی حقیقتا من یکم برای سیزیف ترحم میکنم..